تبليغاتX
پاپاراتزی

paparazzi

رضا

paparazzi

http://paparazzi.blogfa.com

پاپاراتزی

پاپاراتزی

پاپاراتزی

اخبار و عکس از دنیای سینما و تئاتر

پاپاراتزی

 
کلیک کنید و عضو شوید
پست الکترونيک
آرشيو مطالب

آرشیو ماهانه
  هفته چهارم آذر 1388
  هفته سوم آذر 1388
  هفته سوم مهر 1388
  هفته دوم خرداد 1388
  هفته اوّل خرداد 1388
  هفته سوم اردیبهشت 1388
  هفته دوم اردیبهشت 1388
  هفته اوّل اردیبهشت 1388
  هفته چهارم فروردین 1388
  هفته سوم فروردین 1388
  هفته دوم فروردین 1388
  هفته چهارم اسفند 1387
  هفته سوم اسفند 1387
  هفته دوم اسفند 1387
  هفته اوّل اسفند 1387
  هفته چهارم بهمن 1387
  هفته سوم بهمن 1387
  هفته دوم بهمن 1387
  هفته اوّل بهمن 1387
  هفته چهارم دی 1387
  هفته سوم دی 1387
  هفته دوم دی 1387
  هفته اوّل دی 1387
  هفته چهارم آذر 1387
  هفته سوم آذر 1387
  هفته دوم آذر 1387
  هفته اوّل آذر 1387
  هفته چهارم آبان 1387
  هفته سوم آبان 1387
  هفته دوم آبان 1387
  هفته اوّل آبان 1387
  هفته چهارم مهر 1387
  هفته سوم مهر 1387
  هفته دوم مهر 1387
  هفته اوّل مهر 1387
  هفته چهارم شهریور 1387
  هفته سوم شهریور 1387
  هفته دوم شهریور 1387
  هفته اوّل شهریور 1387
  هفته چهارم مرداد 1387
  هفته سوم مرداد 1387
  هفته دوم مرداد 1387
  هفته اوّل مرداد 1387
  هفته چهارم تیر 1387


جستجوگر




 

 تبلیغات




  درباره فیلم استرالیا (Australia)

نام فیلم: استرالیا (Australia)
کارگردان: Baz Luhrmann
بازیگران: Nicole Kidman, Hugh Jackman, David Wenham
ژانر: رومانس، جنگی
مدت زمان فیلم: ۲ ساعت و ۵۵ دقیقه
زمان اکران: ۲۶ نوامبر ۲۰۰۸ برابر با ۶ آذر ۱۳۸۷

در حاشیه جنگ جهانی دوم، زنی انگلیسی و از طبقه اشراف به دورافتاده ترین قاره سفر می کند و در آنجا با طبیعتی وحشی و انسانهایی خشن روبرو می شود. این زن در آنجا مزرعه بزرگی را به ارث برده است. او به نگه داری از مزرعه بی میل است اما با اصرار های مردی که در آنجاست تصمیم میگیرد که آنجا را بازسازی کند و در این راه تجربیات زیادی به دست می آورند تا اینکه نیروهای ژاپنی آن سرزمین را بمباران می کنند و…

بخشی از داستان این فیلم به ماجرای بمباران شهر داروین در استرالیا و در سال ۱۹۴۲ باز می گردد. لوکیشن های مورد استفاده در این فیلم عبارتند از، سیدنی داروین، کانانارا و بوئن.
این فیلم پیش از این قرار بود تا با فاصله زمانی کمی ابتدا در استرالیا اکران شود و سپس در آمریکا. اما با صلاح دید کمپانی تاریخ اکران به ۲۶ نوامبر تغییر پیدا کرد و در آمریکا و استرالیا به صورت همزمان اکران خواهد شد.

در می ۲۰۰۵ نیکول کیدمن و راسل کرو با کمپانی فاکس قرن بیست و یکم وارد مذاکره شدند و قرار داد اولیه را برای بازی در فیلمی بی نام به نویسندگی Stuart Beattie امضا کردند. در این قرار داد مقرر شده بود که Luhrmann فیلم را کارگردانی کند. در ابتدا درباره نقش کیدمن گفته شده بود که بانویی که قرار است گله داری را یاد بگیرد.

بعد از این تاریخ در می ۲۰۰۶ کرو به خاطر مشکلی که درباره دستمزد کرو به وجود آمد موفق نشد تا قرار داد نهایی برای بازی در این فیلم را امضا کند و بنابر این کمپانی باید به دنبال مورد مناسب دیگری می گشت. کارگردان فیلم، هیث لجر را پیشنهاد داد و در نهایت هم هاگ جاکمن جانشین کرو شد.

Catherine Martin طراح لباس و صحنه ای که تا به حال هم برای کارهایش موفق به دریافت جایزه اسکار شده برای طراحی لباس در این فیلم مطالعات و تحقیق های زیادی انجام داد. او تقریبا تمام روزنامه های مربوط به سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۰ را مطالعه کرد و همچنین به گفتگو با نوادگان اصلی ساکنان شهر داروین پرداخت و درباره مزرعه داران آن روزگار با آنها گفتگو کرد. در نهایت او به شکل و شمایلی که اکنون در فیلم دیده میشود رسید.

از نکات جالب دیگری که درباره این فیلم وجود دارد می تواند اشاره کرد به ۱۵۰۰ اسبی که برای فیلم استفاده شد. در این فیلم ۱۵۰۰ اسب وحشی به کار گرفته شد تا صحنه هایی فیلمبرداری شود.

همچنین در طول ساخت این فیلم طولانی بود که ۱۵ کودک اعضای ساخت فیلم به دنیا آمدند که از آن جمله دختر کیدمن بود.
همان طور که اشاره شد هیث لجر کاندیدای جایگزینی کرو در فیلم بود که به خاطر درگیری های او در شوالیه تاریکی این همکاری محقق نشد.

 



+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 2:55       

  سینمای امپرسیونیستی فرانسه

در میان مکاتب و جنبش‌های سینمایی دوران صامت، هیچ کدام به اندازه‌ی سینمای امپرسیونیستی فرانسه مهجور نمانده‌اند. در منابع نوشتاری و دیداری تاریخ سینما به مکاتب و جنبش‌هایی مانند فرمالیسم، سوررئالیسم و اکسپرسیونیسم به تفصیل پرداخته شده است اما در زمینه‌ی امپرسیونیسم فرانسه تنها به ذکر توضیحات کلی بسنده شده است که اغلب ناکافی به نظر می‌رسند.
 در بدو امر شاید به نظر بیاید موج آوانگارد سینمای فرانسه که در دهه بیست و در واقع از 1919 تا 1929 جریان داشته است اهمیت و اعتبار چندانی در مطالعات تاریخی ندارد و به همین دلیل خواسته یا ناخواسته مورد غفلت مورخان و محققان سینمایی واقع شده است. اما واقعیت این است این جنبش به دلیل در دسترس نبودن منابع مطالعاتی قابل توجه، قافیه را به رقبا واگذار کرده است و اتفاقاً به لحاظ ارزش‌های بصری و مضمونی و تأثیر بر سینمای سال‌های بعد از خود، کم از آن‌ها ندارد. این نکته را جاناتان رزنبام هم در مقاله‌ای که نوزدهم ژوئن امسال (2008) در سایت موزه تصویر متحرک نیویورک منتشر کرد مورد توجه قرار داد. وی در مقاله‌ی خود مارسل لربیه را یکی از سرآمدان امپرسیونیسم فرانسه دانست و با لحنی کنایی از ناشناخته ماندن وی به «سندرم غفلت از لربیه» تعبیر کرد. رزنبام در مقاله‌ی خود به در دسترس نبودن و دیده نشدن این فیلم‌ها پرداخت و اقرار کرد که خودش هم برای تماشای فیلم‌های مهم این جنبش با مشکل مواجه بوده است.

سندرم غفلت نه‌تنها در مورد لربیه صادق است بلکه در مورد دیگر همفکران وی از آبل گانس و ژان اپستین گرفته تا ژرمن دولاک و لوئی دلوک مصداق دارد. البته سینمای امپرسیونیستی فرانسه در دوران خودش هم سینمایی نخبه‌گرا بود و هرگز در عرصه‌ی عمومی با اقبال قابل توجهی روبه‌رو نشد و شاید به همین دلیل مورد غفلت سینمادوستان قرار گرفت و روز‌به‌روز کم‌رنگ‌تر‌ از پیش شد. و البته شاید به همین دلیل برخی از صاحب‌نظران سینمایی مانند دادلی اندروز و ریچارد آبل از ذکر عنوان «جنبش»  برای این نوع  سینما صرف‌نظر کرده‌اند چرا که به نظر آن‌ها فیلم‌های امپرسیونیستی هرگز نتوانستند موج جدیدی در فرانسه به وجود بیاورند و غالباً با سرمایه‌ی شخصی تولید می‌شدند و به نمایش‌های خصوصی محدود می‌ماندند. در مقابل مورخ و منتقدی مانند دیوید بوردول بر ارزش‌های سبک‌شناسانه و خلاقیت‌های موجود در فیلم‌های امپرسیونیستی تأکید‌ کرده است و ابداعات بصری و ذهنی سینمای سال‌های بعد را تا حد زیادی وامدار این فیلم‌ها می‌داند. بوردول در کتاب خود با نام سینمای امپرسیونیستی فرانسه (انتشارات آرنو. نیویورک. 1980)
 مدل‌های سبک‌شناسانه فیلم‌های امپرسیونیستی را بر اساس چهار عنصر کار با دوربین، میزانسن، تمهیدات بصری و الگوهای تدوین شرح و بسط می‌دهد و ماهیت تجربه‌گرای این فیلم‌ها را تحسین می‌کند. ظاهراً معیارهای بوردول و اندروز در به کار بردن عنوان جنبش با یکدیگر متفاوت است اما این اختلاف رأی چیزی از ارزش‌های سینمایی فیلم‌های امپرسیونیستی کم نمی‌کند.

این ارزش‌ها فارغ از تقسیم‌بندی بوردول با دو ترکیب نگرش سوبژکتیو و نگرش فتوژنی قابل بررسی هستند. نگرش‌ اول به ذهنی‌گرایی مفرط فیلم‌های امپرسیونیستی اشاره دارد که متأثر از آن سعی می‌شود همواره ذهنیت، افکار و اندیشه‌های درونی شخصیت‌ها با کمک ابزار‌های سینمای به تصویر کشیده شود. امپرسیونیست‌ها به سینما همچون موسیقی و نقاشی می‌نگریستند و قصد داشتند با کمک ابزار‌های در اختیار خود احساسات ذهنی فیلمساز و شخصیت داستانی را به نمایش بگذارند. در فیلم «الدورادو/ 1921» مارسل لربیه مثال خوبی برای این نگرش وجود دارد: قهرمان زن داستان در یک کلوپ شلوغ به رقص مشغول است و اغتشاش ذهنی و نگرانی وی بابت پسر مریضش با استفاده از فوکوس محو (Blurred Focus) شکلی نمایشی به خود می‌گیرد. یا در فیلم «قلب وفادار/ 1923» ژاک فدر تصویر قهرمان زن داستان که به بیرون پنجره نگاه می‌کند با تصاویر زباله‌های موجود در بارانداز سوپرایمپوز (برهم‌نمایی) می‌شود تا از این طریق توجه مخاطب به حس دلمردگی و افسردگی وی در نقش یک خدمتکار جلب شود. در مقابل، نگرش فتوژنی به محصولی تصویری اشاره دارد که از ترکیب توانایی‌ فیلمساز، ابزار مکانیکی و آنچه در برابر دوربین قرار دارد شکل می‌گیرد (با فتوژنیک به معنای خوش‌عکس اشتباه نشود). به عبارت دیگر فتوژنی کیفیتی است که تصویر سینمایی را از واقعیت جاری در برابر دوربین جدا می‌کند و متأثر از تکنیک‌های فیلمبرداری و اندیشه‌ی فیلمساز شکل جدیدی به آن می‌بخشد. این شکل جدید که می‌تواند در زوایای دوربین‌های انگل (سرپایین) و لو انگل (سربالا)، حرکت دوربین‌های شگفت‌انگیز و حتی نوع طراحی صحنه نمود پیدا کند. به عنوان مثال لربیه در فیلم «پول» که مشهورترین فیلم وی هم محسوب می‌شود برای به تصویر کشیدن اغتشاش و آشفتگی موجود در ساختمان بورس پاریس دوربین را به‌وسیله‌ی یک سیم نقاله از بالای گنبد ساختمان به سمت جمعیت روانه می‌کند تا نوعی کیفیت فتوژنی منحصر به فرد را به وجود بیاورد.
 فیلمسازان امپرسیونیستی فرانسه نقش به‌سزایی در رواج مجلات تخصصی سینما و گسترش نقد فیلم داشتند. لوئی دلوک به عنوان یکی از فیلمسازان شاخص سینمای امپرسیونیستی در همان سال‌ها نقد فیلم می‌نوشت و در ژورنال‌هایی که به صورت مستمر منتشر می‌شدند نوشته‌های خود را به چاپ می‌رساند و به همین دلیل وی را اولین منتقد فیلم به تعبیر امروزی‌اش نامیده‌اند. به علاوه دلوک و همفکرانش پایه‌گذار کلوپ‌های سینمایی در فرانسه بودند که در قالب سینماتک‌های متعدد به محافلی برای سینمادوستان تبدیل شدند؛ محافلی که در سال‌های آینده فیلمسازان شاخص موج نو و امثال ژان لوک گدار و فرانسوا تروفو از آن‌ها سربرآوردند.


+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 20:18       

  نقد فیلم بانوی انتقام

پارک چان ووک کارگردان کره‌ای در سومین بخش از تریلوژی انتقام‌اش بار دیگر به سراغ مجازات و کیفر تکان‌دهنده تبهکار و جنایت‌کار فیلمش رفته است.
«همدردی با بانوی انتقام» که به مراتب تیره و تارتر و تلخ تر از دو فیلم قبلی ست انتقام و خونخواهی یک زن آن هم به صورت انفرادی را محور اصلی داستان خود قرار داده است. درست شبیه «همدردی با آقای انتقام» (2002) و «پیرپسر» (2003)، «همدردی با بانوی انتقام» هم پر از اعمال وحشیانه‌ای ست که گاه شما را به تعجب و حیرت می‌اندازد. فیلم در اکران عمومی با استقبال گسترده تماشاگران آسیای جنوب شرقی روبرو شد. در ابتدا تصور می‌شد در این فیلم با یک زن بی‌پروای سریع و چالاک انتقام‌جو به روش و سبک و سیاق «بیل را بکش» روبرو باشیم.
با آن‌که «همدردی با آقای انتقام» در کره جنوبی ا کران ناموفقی داشت و تقریبا با شکست روبرو شد اما «پیر پسر» به شکل چشمگیری با استقبال چشم بادامی‌ها روبرو شد (حدود 23میلیون دلار فروش در کره جنوبی). بعد از این موفقیت انتظارات از سومین قسمت این سه گانه بیشتر شد «بانو» با یک فروش خیره‌کننده موفق‌ترین فیلم در افتتاحیه یک فیلم در سینمای کره جنوبی لقب گرفت. فیلم حتی در نمایش عمومی در اروپا هم تقریبا با نظرات مثبت منتقدان روبرو شد و میزان استقبال از آن در آمریکای جنوبی خیره‌کننده و غیر قابل انتظار بود. آنچه که در اروپا و آمریکا به آن اشاره می‌شد این بود که «آقای انتقام» خیلی آرام و بی سر و صداتر از دو فیلم دیگر این سه گانه اکران شد و اکنون به نظر می‌رسد که اهمیت کمتری نسبت به دو قسمت بعدی برخوردار است، در حالی که این‌گونه نیست. دلیل موفقیت «همدردی با بانوی انتقام» شاید این باشد که به طور همزمان همه عناصر کلیدی و قابل توجه «آقای انتقام» و «پیر پسر» را در خود گرد آورده و در عین حال خودش هم ویژگی‌ها و عناصر خاصی را به آن اضافه کرده که در نتیجه ماندگارترین و موفق‌ترین فیلم تریلوژی انتقام نامیده می‌شود. در این میان «پیر پسر» به دلیل وجود خشونت و صراحت بیشتر در کنار نمایش رگه‌هایی از طنز بیشتر از «آقای انتقام» به «بانوی انتقام» نزدیک‌تر و همگون‌تر است.
http://jahan.cinemaema.com/index.php?module=pagesetter&type=file&func=get&tid=1&fid=image8&pid=1329
لی گئوم جا (لی یئونگ ای بازیگر نقش یانگوم در سریال «جواهری در قصر») زن حدودا 30 ساله باوقار، متین، لاغراندام و قدبلندی ست که بعد از سال‌ها زندانی بودن به جرم کودک‌ربایی و قتل آزاد شده است. لحن و سبک نیمه نخست فیلم تا اندازه‌ای غیرعادی ست. گئوم جا در بیرون زندان از سوی گروهی همسرا و آوازه‌خوان که لباس بابانوئل پوشیده‌اند به گرمی مورد استقبال قرار می‌گیرد.در میان گروه استقبال‌کنندگان همسر سابق گئوم جا (گیم بیوک اوکی) هم به چشم می‌خورد که یک کشیش است و با نوعی پنیر سفید به رسم کره‌ای ها به پیشواز او آمده است. کشیش به گئوم جا پیشنهاد می‌کند تا دوباره زندگی مشترک‌شان را شروع کنند اما گئوم جا با شکستن ظرف پنیر دست رد به سینه او می‌زند و با بی‌اعتنایی از او دور می‌شود. گئوم جا در زندان دوران سختی را پشت سر گذاشته. او که در میان هم‌سلولی‌هایش به فرشته معروف است به طور همزمان هم آدمی بیرحم و خشن است و هم انسانی مهربان و سرشار از خصایل نیکوی انسانی (اسم اصلی و کره‌ای فیلم «بانو گئوم جای مهربان» است). گئوم جا برای نقشه انتقامی که در سر دارد به سراغ چندتن از هم سلولی‌های سابقش می‌رود. همدستان گئوم جا شامل یک سارق سابق بانک (کیم بوسئون) که به عنوان یک مکانیک در گاراژی متعلق به خودش و همسرش مشغول به کار است. او یک اسلحه دو لول بسیار زیبا با بدنه کنده‌کاری شده برای گئوم جا تهیه می‌کند. گئوم جا در زندان همسر او را ازدست زندانی درنده‌خو و حیوان صفتی معروف به بول دایک (گو سو-هیو) نجات داده است.
فلاش‌بک‌های مربوط به زندان تلخ، گزنده و تاثیرگذار هستند. گئوم جا در خارج از زندان در خانه زنی به اسم اکس کن (سئو یئونگ-جو) اقامت می‌کند. اکس کن که به گئوم جا به چشم یک قدیسه نگاه می‌کند در عین این‌که به او در برنامه‌ریزی برای اجرای انتقامش کمک می‌کند معتقد است که در عین حال کفاره جنایت‌هایش را می‌پردازد. نیم ساعت ابتدایی فیلم تا حدودی پیچیده و نامفهوم است مثل برخوردن اتفاقی گئوم جا به افسرپلیس (نام ایل وو) و بازداشت وی از سوی او. اما در ادامه اعترافات گئوم جا را هرگز باور نمی‌کند و ردِ دختر خردسال او را در استرالیا می‌گیرد تا این‌که مشخص می‌شود که فردی با ربودن دخترک، گئوم جا را مجبور به اعتراف دروغین قتل کرده است. ولی باز مشخص نمی‌شود که چرا گئوم جا باید سر از زندان درآورد. در صحنه‌های بعد دست عامل اصلی این جنایت رو می‌شود. او کسی نیست جز آقای بائیک، معلم کودکستان (چویی مین-شیک، زندانی فیلم «پیرپسر») که صبح روز پخش اعترافات گئوم جا از تلویزیون با صدای زنگ ساعت خیلی خونسرد از خواب بلند می‌شود و در حین خوردن صبحانه به تماشای تلویزیون می‌نشیند.
کارگردان فیلم به طرق مختلف از دو قسمت قبلی در جای جایِ فیلمش استفاده کرده، بخصوص «پیرپسر». از این رو «بانوی انتقام» آسیایی‌ترین فیلم سه گانه انتقام محسوب می‌شود. نیمه دوم فیلم به طور قابل ملاحظه‌ای سیاه‌تر از نیمه نخست است. اما در بعضی از صحنه‌ها شاید برای بعضی از تماشاگران غیرآسیایی خشونت‌ها و جنایت‌های در حال وقوع خنده‌دار و مضحک به نظر برسد چون «همدردی با بانوی انتقام» یک فیلم کاملا غیرهالیوودی  است. فیلم فاقد رستگاری از نوع آمریکایی‌اش است و همین امر فیلم را در نظر تماشاگران آمریکایی و اروپایی تا حدودی مضحک و غیرواقعی جلوه می‌دهد. قرار بوده صحنه‌های خشونت‌آمیز نقش اساسی و محوری جهت مرعوب کردن تماشاگران بازی کند. باآنکه عمل قطعه قطعه کردن بدن یک انسان در زندگی واقعی عملی شنیع، هولناک و ترسناک است اما انجام چنین عملی در سکانس نهایی فیلم بامزه و خنده‌دار از آب درآمده است.
همه بازی‌های بازیگران فیلم به جز یک استثنا همه در یک سطح قرار دارد. همه بازیگران به خوبی انتخاب شده‌اند و در کل قانع‌کننده به نظر می‌رسند. اما چویی مین-شیک به خوبی تصویر یک جنایتکار غیرنادم را به تصویر کشیده و با توجه به حضور کوتاه مدتش در میان آن همه بازیگر، کاری برجسته و به یادماندنی از خود به جای گذاشته. اما لی یئونگ-ای چندان در نقش خود موفق ظاهر نشده و آنطور که شاید و باید قانع‌کننده نیست. لی که قرار است مجری انتقام بر علیه عامل سیه روزی و گرفتاری‌هایش باشد همیشه زنی قابل احترام ، مودب و آرام است تا یک قاتل بی رحم. لی که بیشتر بازیگر سریال‌های تلویزیونی کره است در نقش گئوم جا بیشتر از هرچیزی کمبود تجربه‌اش در ایفای نقش‌های جدی را نشان می‌دهد
http://jahan.cinemaema.com/index.php?module=pagesetter&type=file&func=get&tid=1&fid=image4&pid=1329
اما در سکانس پایانی بازی‌اش خیره‌کننده است، جایی‌که او انتقام خونینش در قبال جنایت‌های بیرحمانه بائیک را با دیگر قربانیان او تقسیم می‌کند.
درک الی -ورایتی


+| نوشته شده توسط رضا در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 22:45       

  نقد فیلم Aleksandra

«الکساندرا» تمام معادلات شما از یک فیلم را بر هم می‌ریزد! فیلم معجون و ترکیبی اسرارآمیز از روشنایی و جذابیت است.
«الکساندرا»ی سوکوروف اثری منحصربفرد است، اگر چه از لحاظ ظاهری فیلمی درباره جنگ میان روسیه و چچن است؛ اما جنگ و درگیری در آن نیست! ستاره فیلم گالینا ویشنفسکایا در نقش پیرزن توانسته یک بازی ماندگار و فراموش‌نشدنی از خود به یادگار گذارد.
 داستان فیلم، به سفر مادربزرگی برای دیدن نوه‌اش که یک افسر ارتش روسیه است و در یک پادگان نظامی در چچن به سر می‌برد، اشاره دارد. اما این تنها ظاهر قضیه است. او به جایی می‌رود که درگیری و زد و خورد مسلحانه‌ای وجود ندارد، در حالی‌که سربازها، تجهیزات سبک و سنگین نظامی و تانک‌ها در همه جا به چشم می‌خورند. او به جایی وارد می‌شود که در محاصره سربازهای روسی ست اما بدون توجه به ماهیت جنگ، به دنبال کارها و دل مشغولیات خود است. او افراد را به خنده وا می‌دارد، حرف می‌زند، درددل‌های سربازها را می‌شنود و گاهی نیز زیر لب آوازی زمزمه می‌کند. فیلم اگرچه اثر کم دیالوگ و کم حرفی ست، اما به شیوایی و صراحت حرف خود را می‌زند. الکساندرا برای ملاقات و کسب اطلاعات از وضعیت نوه‌اش راهی پادگان نظامی محل خدمت وی در نواحی مرکزی چچن می‌شود. او تا پادگان اسکورت و حتی سوار بر تانک هم می‌شود! سربازها دوستش دارند و او نیز به آنها علاقه دارد. پیرزن از نگاه سربازها یک مادر است. آنها مثل یک مادر به او توجه دارند، برایش حرف می‌زنند، برایش غذا می‌آورند و احتیاجات او را تأمین می‌کنند و نسبت به او احساس خوبی دارند و با او راحت هستند. او شخصیت جالبی دارد، می‌خندد و سعی می‌کند فضای اطرافش را شاد کند. او هر جا که قدم می‌گذارد، موجی از آرامش به تدریج فضا را پر می‌کند. نوه او چند سال از مهم‌ترین سال‌های زندگی‌اش را در پایگاه‌های مختلف نظامی صرف کرده و همواره در خدمت ارتش بوده است. فیلم فاقد صحنه‌های درگیری و خشونت‌بار است، بیشترین تأکید فیلم بر روی اعمال ظالمانه‌ای ست که از فرط تکرار شکلی معمولی و عادی به خود گرفته است. الکساندرا سعی دارد از همه چیز و همه کاری سر در آورد. او به همه جا سرک می‌کشد و حتی کلاشینکف را هم امتحان می‌کند و سعی می‌کند با آن تیراندازی کند. او گاهی اوقات از گرمی هوا، غبار و دود شکایت کرده و غرولند می‌کند. کارگردان با مهارت حس مادرانه و دلسوزانه پیرزن را نسبت به اطرافیانش به تصویر می‌کشد. او زمانی‌که سربازها احساس گرسنگی می‌کنند، از کیف خود کلوچه‌ای بیرون می‌آورد و به آنها می‌دهد! دورنماها و تصاویر به کار رفته در «الکساندرا» جذاب و ساده‌اند و هر کدام به نوعی وضعیت جنگ و مردم را نشان می‌دهند. پیرزن با قدم زدن در شهر به واقعیت‌های جدیدی پی می‌برد. او می‌بیند که بازار مملو از فروشنده‌های چچنی ست و ویرانه‌های زیادی از جنگ به جا مانده است. او یک ضد چچنی نیست. او حتی با یک زن چچنی که قبلاً آموزگار بوده و به راحتی به روسی حرف می‌زند آشنا شده و به خانه‌اش می‌رود. «الکساندرا» اگر چه فیلمی دقیقا جنگی است، اما اثری از جنگ و خونریزی در آن به چشم نمی‌آید! اتفاق بزرگ و کوچکی در آن رخ نمی‌دهد، نه گلوله‌ای شلیک می‌شود و نه انفجاری به وقوع می‌پیوندد!
سوکوروف در فیلم دیگرش، «پدر و پسر» نیز به ارتباط یک پدر و پسر پرداخته است که جدای از تفاوت‌های درونی با «الکساندرا» به دلیل بحث عاطفی و روابط احساسی می‌تواند شباهت‌هایی به هم داشته باشد. «الکساندرا» را نباید فیلمی مبتنی بر جنگ‌های تاریخی که اخیراً در سینمای روسیه ساخته شده‌اند، دانست. در واقع «الکساندرا» یک فیلم ساده ماورایی درباره زندگی، محبت و فلسفه وجودی ست. سوکوروف مکان فیلم را چچن قرار داده است و اجازه داده تا زمین، فضا و محیط به جای شخصیت‌ها حرف بزنند. دوربین‌اش لحظات و وقایع نابی را شکار کرده و از طلوع آفتاب تا ابرهای دود و غبار را نشان می‌دهد. سوکوروف اگر چه نتوانسته وضعیت چچن را به درستی نشان دهد، اما با «الکساندرا» ما سفری به جبهه جنگ می‌کنیم. او از این طریق واقعیت‌ها را برای‌مان آشکار می‌سازد.


+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 2:10       

  نقد فیلم شوالیه تاریکی

«بتمن» چیزی بیشتر از یک داستان مصور (کامیک‌بوک) نیست. اما «شوالیه تاریکیِ» کریستوفر نولان فیلمی فراموش‌نشدنی و یک تراژدی جذاب و سرگرم‌کننده است که می‌تواند قلب‌تان را سخت به تپش انداخته و شما را به حیرت اندازد. نولان کاراکترهایی را به وجود آورده که ما می‌توانیم دوستشان بداریم، نگران‌شان باشیم، در غم و غصه آن‌ها شریک باشیم و یا این‌که از آن‌ها متنفر باشیم. و همه این‌ها بخاطر اجرا، کارگردانی، فیلمنامه و کیفیت بسیار بالا و بی‌عیب و نقص مسائل فنی و یک گروه تولید خارق‌العاده و بی‌نظیر است.
«شوالیه تاریکی» یک حکایت ساده‌انگارانه، سطحی و کلیشه‌ای از رویارویی خیر و شر نیست. البته در این‌جا هم خیر و شر وجود دارد، بتمن خیر و آدم خوب داستان است و جوکر شر و آدم بد ماجراست. اما بتمن بیشتر از آن‌چه که وانمود می‌کند و سعی در پنهان نمودن خود در سایه دارد، پیچیده و البته سردرگم و سرگشته به نظر می‌رسد: او در هیاهوی گاتهام‌سیتی و ساکنین آن و در کنار شغل و حرفه‌اش مترصد به دام انداختن عامل یا عاملین مرگ پلیس‌ها و مردم است. و اما جوکر بیشتر از یک آدم رذل و شرور به نظر می‌رسد. در واقع او یک مِفیستوفِلس یا خود شیطان است که اعمال و رفتارش را به شکلی کاملا شیطانی طراحی و اجرا می‌کند و مخالفینش را به بدترین شکل نابود کرده یا تحت فشار و تنگنا قرار می‌دهد. ساختار فیلم بر اساس حکایت لجر بنا شده است. آیا لجر می‌تواند اولین برنده جایزه اسکار پس از مرگ (پس از پیتر فینچ برای فیلم «شبکه» در سال1976) باشد؟ الهام‌بخش واقعیِ قدرت، جذابیت و تاثیرگذاری نقش جوکر شخصیت و کاراکتری تحت همین عنوان در یک اثر کلاسیک صامت به اسم «مردی که خندید» (پل لِنی) محصول 1928 است. دلقک‌بازی، لوده‌گری‌ها و همینطور گریم چهره‌اش بیشتر از هرچیز غلوآمیز بوده و نوعی شلختگی و بدلباسی محسوب می‌شود. قهقهه‌هایش در برابر دشمنانش مو بر اندام تماشاگران راست می‌کند. او فقط به دنبال انتقام گرفتن و آزار رساندن یا نابودی دشمنان و مخالفینش است. رفتار او بی‌نهایت خشونت‌آمیز و بیمارگونه است که می‌تواند ناشی از زورگویی‌ها و رفتار خشن پدرش در دوران کودکی‌اش باشد. او در جایی در اواخر فیلم در یک طرح و برنامه شیطانی از دو نفر در قسمت بارِ کشتی دعوت می‌کند تا با او بروند تا قبل از این‌که آن‌ها به واسطه شغل سخت و طاقت فرسای‌شان خودشان را به نابودی بکشانند او خودش این کار را با آن‌ها انجام دهد. در قاموس او ترحم و دلسوزی جایی ندارد. او در سرتاسر فیلم در فکر توطئه و به زانو درآوردن جبهه مخالف و قدرتمندش، بتمن (کریستین بیل)، فرماندار گوردون (گری اولدمن) و یک وکیل دادگستری ایالتی، هاروِی دِنت (آرون اِکهارت) بوده و مترصد لحظه‌ای غفلت و لغزش اخلاقی از سوی آن‌هاست. اما در پایان، افسانه اصول اخلاقی آسیب‌ناپذیر و غیر قابل نفوذ بتمن، بر خلاف انتظار تماشاگران تا حدودی مورد تهدید قرار می‌گیرد.
بخاطر گروه بازیگران بسیار قوی و کارآمد و عوامل اجرایی قدرتمند و حرفه‌ای و همینطور بخاطر این‌که فیلم به جلوه‌های ویژه منحصر بفرد و خارق‌العاده خود اجازه نمی‌دهد تا درام انسانی جاری در فیلم را تحت‌الشعاع قرار دهد، ما ابتدا از این درام عمیق و ژرف‌اندیش غافلگیر و شگفت‌زده شده و سپس به شکل عمیقی تحت تاثیر فیلم قرار می‌گیریم. اِکهارت در نقش دِنت خارق‌العاده ظاهر شده. کاراکتر اِکهارت در فیلم سرنوشت ناخوشایند و غم‌انگیزی پیدا می‌کند. او از یک انسان معقول و دوست‌داشتنی به آدمی نابکار و بدسیرت تغییر ماهیت پیدا می‌کند تا فرجام و سرنوشتی بی‌نهایت تلخ و ناگوار داشته باشد. اِکهارت نیز با تیزهوشی و با استفاده از ویژگی‌های نقش استثنایی‌اش به خوبی استعدادهایش را نشان داده است. هر آنچه که در این فیلم اتفاق می‌افتد جز اتفاقات معمولی و مرسوم یک فیلم کامیک‌بوک بوده و از ویژگی‌های ذاتی آن به شمار می‌رود که البته این بار به بهترین شکل به روی پرده منتقل شده است. به همین خاطر «شوالیه تاریکی» به سرعت به درون ما نفوذ کرده و ما را به سوی خود جذب می‌کند.
جلوه‌های ویژه فیلم فوق‌العاده است. جلوه‌های ویژه بیشتر روی انفجارها و چند سکانس نهایی فیلم متمرکز شده است. با این حال در طول فیلم شاهد صحنه‌هایی باشکوه و پر از جزئیات دقیق و کاملا طبیعی هستیم. لوکیشن‌های فیلم در شیکاگو قرار دارند، اما نولان از به تصویر کشیدن مکان‌های شناخته شده و معروفی مثل لنگرگاه ماریا سیتی، ساختمان Wrigley یا چشم‌اندازهای شهری به شکلی آگاهانه و تعمدی اجتناب ورزیده است. با این حال اهالی شیکاگو بسیاری از مکان‌های شهر، بویژه خیابان لازال و Lower Week Drive را تشخیص خواهند داد. فیلم نولان یک فیلم سفرنامه‌ای نیست که به دنبال جذابیت‌های شهری و توریستی باشد. در واقع نولان، توده‌ای عظیم و خراب‌آبادی از آسمانخراش‌ها را به تصویر کشیده و سکانس‌های مهم و کلیدی فیلمش را نیز در برج ناتمام و عظیم Trump فیلمبرداری کرده است. بتمن از فراز ساختمان‌های مرتفع و سر به فلک کشیده و آسمانخراش‌ها مدام تغییر مکان می‌دهد و به این سو و آن سو می‌رود، انگار که به وسیله شبکه‌ای از سیم‌ها و کابل‌های نامرئی در آسمان معلق باشد.
فیلم طرح داستان کم و بیش پیچیده‌ای دارد از جمله تلاش‌ها و توطئه‌های جوکر برای تحقیر و به شکست کشاندن نیرو‌های منتسب به بتمن و فرماندار گوردون و همینطور آشکار نمودن هویت و زندگی اسرارآمیز بتمن. او برای رسیدن به هدفش که همان ضربه‌زدن نهایی به بتمن است، گوردون و دِنت را در فهرست اصلی هدف خود قرار داده و در کنار آن شروع به نقشه کشیدن و طرح توطئه‌ای بیرحمانه و ناجوانمردانه برای به شکست کشاندن رابطه عاشقانه بزرگ زندگی بروس وین می‌کند. طبق این برنامه یا توطئه هاروِی دِنت عاشق و دلباخته راشل ادواردز (مگی گیلنهال) می‌شود. حیله‌ها و ترفندهای جوکر بسیار سنگدلانه و بیرحمانه هستند، و البته در این میان او از هویت واقعی بتمن هیچ اطلاعی ندارد. فیلمنامه کریستوفر نولان و برادرش جوناتان عمیق، حساب شده و تا حدودی شاعرانه است و درست همان چیزی است که ما از این دو نفر انتظار داشتیم.
دو کاراکتر فرعی بسیار مهم و تاثیرگذار در فیلم وجود دارد که نقش آن‌ها به شکل استادانه‌ای توسط دو بازیگر بزرگ، مورگان فریمن و مایکل کین، ایفا شده است. فریمن در نقش دانشمند نابغه‌ای به اسم لوسیوس فاکس ظاهر شده است. کسی که بروس وین را مامور تشکیل مرکز ستاد فرماندهی مخفی کرده و در ضمن مخالف شیوه استراق سمع از شهروندان گاتهام سیتی توسط اوست. در ضمن عقاید و مواضع او اشاره مستقیمی به مفاهیم و عقاید سیاسی متداول و رایج در دنیای امروز دارد. کین هم نقش آلفرد، سرپیشخدمت وفادار بروس وین را بازی کرده است. او کسی است که وین را بیشتر از هر کس دیگری در این دنیا می‌شناسد و اوراق و مدارک بسیاری درباره او، زندگی و گذشته‌اش در دست دارد.
نولان، همچنین قسمت قبلی، «بتمن می‌آغازد» (2005) را هم کارگردانی کرده که یکی از بهترین قسمت‌های مجموعه بتمن به شمار می‌رود. او با این فیلم به نقاط تاریک و جزئیات بیشتری از خاستگاه و نژاد و همچنین انگیزه‌ها و دلایل بروس وین برای زندگی مخفی، دو هویت بودنش و الزام‌هایش پرداخت. اکنون در آخرین فیلم از این مجموعه کمی بیشتر به جوکر معطوف شده و گذشته و زندگی او را هم مورد توجه قرار داده است. البته در «شوالیه تاریکی» به دوران کودکی بتمن اشاره چندانی نمی‌شود، اما ما حتما تصاویر کودکی او و خانواده‌اش را از فیلم قبلی به خوبی به یاد داریم و به خوبی می‌دانیم که این نبرد و کارزار میان دو آدم بالغ و بزرگسال است. شاید خودِ آن‌ها _ بتمن و جوکر _ هم به طور غریزی سرمنشاء مشکلات رفتاری را که ناخواسته بدان مبتلا شده‌اند را می‌فهمند و متوجه هستند. رویدادها و وقایع فرازمینی در قلمرو ژانر کامیک‌بوک اساسی‌ترین مساله به نظر می‌رسد. «مرد عنکبوتی2» ممکن است به خوبی اوج و همینطور ویژگی سنتی و قراردادی فیلم‌های ساخته براساس قهرمانان کامیک بوک را نشان می‌دهد اما در فیلمی مثل «پسر جهنمی2» (2008) هم کارگردان با آزادی و دست باز علایق و سلایق خود را در به تصویر کشیدن تصورات و رویاهایی که روزی ناممکن به نظر می‌رسید به کار برده است. اما در حال حاضر «مرد آهنی» و در جایگاهی بالاتر، «شوالیه تاریکی» عمق و معنای بیشتری به این ژانر بخشیده‌اند و عمیق‌تر و ژرف‌تر به داستان‌های کامیک‌بوک نگاه کرده‌اند. سازندگان «شوالیه تاریکی» به خوبی متوجه بوده‌اند که این داستان‌ها در کنار وجه سرگرم‌کنندگی‌شان درباره ترس‌ها، احساسات، بیم امید و تردیدهای انسانی نیز هست. و خاستگاه و منشاء افسانه بتمن را باید در فیلم نوآر جست که این مساله به اهمیت بیشتر فیلم می‌افزاید.
نولان در دومین بتمن‌اش آزادی عمل بیشتری نسبت به کارگردان‌های قبلی این مجموعه داشته و تغییرات و دگرگونی‌های مثبتی اعمال کرده است. او محدوده احساسات بشری بروس وین را گسترش داده و به عمق نگرانی‌ها، دلواپسی‌ها، تردید‌ها و رنج‌های یک انسان نفوذ کرده و به نگاه تازه‌ای به این اسطوره شکست‌ناپذیر ادبیات و سینمای آمریکا دست یافته است.
راجر ابرت


+| نوشته شده توسط رضا در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 23:55       

مطالب گذشته

لیندسی در فرودگاه
Sara Paxton در سن مارتین
عکس روز از Alyssa Milano
لینکهای جالب
اولین زمزمه‌ها برای «اره 6»
مانکن ها و بارداری درآمدزا
نخل طلایی کن 2009 به "نوار سفید" رسید
بار رافائلی در اسپانیا
جسیکا بیل با لباس ورزشی
جدیدترین عکس کیم کارداشیان
عکس روز ویکتوریا بکهام
عکسهای زیبای جسیکا سیمپسون
کیت موس و مارک یاکوبز
عکس روز ریحانا
مادونا در موزه

درباره



موضوعات
  اکران فیلمها
  گفتگو با هنرمندان
  هنرمندان ایرانی مقیم خارج
  بیوگرافی هنرمندان
  نقد فیلم
  دانلود فیلمهای روز
  خبرهای جدید
  مانکنها
  مراسم و میهمانیها
  ورزشکاران
  خواننده ها
  مد و فشن
  مطالب خواندنی
  تولدها
  عکسهای زیبا
  بریتنی اسپیرز
  پاریس هیلتون
  آنجلینا جولی
  بروک هوگان
  کیم کارداشیان
  دیگر مشاهیر
  لیندسی لوهان
  هایدن پانتیر
  پشت صحنه فیلمها
  دانلود فیلمهای کمیاب
  سریال افسانه جومونگ
  جسیکا آلبا
  بچه های هنرپیشه ها
  ترکها
  شرق آسیا
  کتی هولمز
  همسران هالیوودی
  آدریانا لیما
  کنسرتها
  هایدی کلام
  کیت بکینسل
  جنیفر لوپز
  مادونا
  کتی پرایس (جوردن)
  حامله ها
  ماریسا میلر
  بیونسه ناولز
  کیلی هازل
  لیلی آلن
  ویکتوریا بکهام
  کریستینا آگوئیلرا
  پینک
  کریستین بل
  هیلاری داف
  جسیکا بیل
  فیلمهای هفته
  میلی سایروس
  میشا بارتون
  کیت موس
  راشل بیلسون
  منا سواری
  نیکول ریچی
  آلیشیا سیلورستون
  آن هاتاوی
  مونیکا بلوچی
  کریستین دانست
  دانیل لوید
  ناتالی پورتمن
  لورن کنراد
  جودی مارش
  مگان فاکس
  هایدی مونتاج
  سوفی مانک
  سریالهای تلویزیونی
  اسکارلت جانسون
  آنالین مک کورد
  هنرپیشه های مرد
  کایرا نایتلی
  چارلیز ترون
  اوا لونگوریا
  آثار برگمان
  فرگی
  معرفی فیلمهای در حال ساخت
  کیت وینسلت
  کامرون دیاز
  میراندا کر
  آدریانا پاتریج
  لیدی گاگا

لینکستان


پیوندهای روزانه
قالب وبلاگ
آلبوم تب عشق از سعید آسایش
آلبوم فصل تازه از احسان خواجه امیری
آلبوم حکایت 9 از مسعود فردمنش
ترانه ولنتاین از همایون
آلبوم امنیت ملی از 7th Arena Band
ترانه سوت و کور از امیر رضایا
ترانه های توی آغوش تو و خودش بود از رضا صادقی
ترانه Dum Tek Tek از حادثه
آلبوم اون بیر ده بیر از دوغوش
آلبوم معجزه خاموش از داریوش
آرشيو پيوندها

اضافات

لينك Rss





All Rights Reserved 2007-2008

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا