تبليغاتX
پاپاراتزی

پاپاراتزی

اخبار و عکس از دنیای سینما و تئاتر

بیوگرافی میکیس تئودوراکیس

تئودوراکیس را همه با موسیقی فیلم زوربای یونایی می‌شناسند. آهنگسازی محبوب در میان مردم کشورش که جدا از حرفه‌اش در زمینه آهنگسازی فعالیت‌های سیاسی‌اش نیز مورد توجه بود و در برهه‌ای از زمان به دلیل این فعالیت‌های سیاسی، موسیقی و فعالیت وی در کشورش ممنوع بود! موسیقی و سیاست عناصری ناگسستنی در آثار تئودوراکیس می‌باشند.

میکیس تئودوراکیس (Mikis Theodorakis) در 29 جولای سال 1925 در یونان به دنیا آمد.

وی در سطح بین‌المللی با موسیقی فیلم زوربای یونانی در سال 1965 و فیلم Z در سال 1969 و سرپیکو در سال 1973 شناخته شده است. وی دوران کودکی‌اش را در شهرهای مختلف سپری کرد و علاقه زیادی به موسیقی داشت؛ از همان دوران کودکی بدون داشتن هیچ سازی برای خود آهنگ می‌ساخت. دروس اولیه موسیقی را زمانی که در شهرهای Pyrgos و Patras بود فرا گرفت و در سن 17 سالگی اولین کنسرت خودش را اجرا کرد.

پس از مدتی وی به کنسرواتوار موسیقی آتن رفت و زیر نظر Philoktitis Economidis مشغول به فراگیری آهنگسازی شد. در سن ۱۸سالگى در خلال جنگ دوم جهانى به جنبش مقاومت كشورش عليه اشغالگران آلمانى و ايتاليايى پيوست که در جريان جنگ داخلى يونان در سال هاى ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۹ نیز در جرگه فعالان سیاسی بود و در جبهه چپ نيروهاى سياسى يونان ايستاد که در آن دوران بارها زندانى و يا روانه تبعيد شد.

او در سال 1963 به صورت رسمی وارد سیاست شده بود و حزب جوانان دموکراتیک را بنیان نهاده بود؛ اما دیکتاتوری نظامی در یونان شکل گرفته و در سال‌های 1967 الی 1974 او دستگیر شده و مورد شکنجه قرار گرفت و گوش دادن به آثار وی نیز ممنوع شد، در نهایت از کشور تبعید شد. تئودوراکیس پاریس را انتخاب نمود و در آنجا بود که با کنسرت‌هایش که در راه آزادی و حقوق بشر بود توانست خود را به عنوان یک هنر فعال در راه صلح جهانی به دنیا بشناساند.سال‌های 1954 الی 1959 در پاریس زمانی بود که بستر اصلی فکری تئودوراکیس، در زمینه آهنگسازی شکل گرفت. در آن دوره وی قطعات مختلفی نوشت از جمله آثار سمفونیک، کنسرتو پیانو و سوئیت سمفونیک بود که مورد استقبال از سوی جامعه موسیقی قرار گرفت. در سال 1957 وی مدال طلایی فستیوال موسیقی مسکو را از آن خود کرد. تئودوراکیس، توانست خود را به عنوان سمبل موسیقی یونان و بزرگ‌ترین آهنگساز یونان به همگان معرفی نماید. او ارکستر کوچکی را در یونان تشکیل داد و کنسرت‌های متعددی نیز برگزار کرد. تئودوراکیس هرساله کنسرت‌های متعددی را در سراسر دنیا و بر اساس اهداف صلح‌جویانه و آزادی‌گرایی برگزار می‌کند.
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط رضا  | 

بیوگرافی لالو شیفرین

لالو شیفرین:لالو شیفرین یکی از آهنگسازان و رهبران موفق موسیقی فیلم هالیوود بیش از پنجاه سال است در این حرفه فعالیت می‌کند. ساخت موسیقی برای بیش از 100 فیلم سینمایی، مجموعه تلویزیونی و بازی‌های کامپیوتری از جمله سری ساعت شلوغی، گناه اصلی، ماموریت غیرممکن، بروبیکر، سیاره میمون‌ها، اژدها وارد می‌شود و... حاصل تلاش‌های خستگی ناپذیر این هنرمند در عرصه موسیقی فیلم است.

لالو شیفرین آهنگساز فیلم با نام اصلی Boris Claudio Schifrin در یک خانواده یهودی در بوینس آیرس به دنیا آمد. پدرش لوئیس شیفرین سمت ویولن دومی را در ارکستر تئاتر کولون و به مدت سه دهه به عهده داشت.

شیفرین در شش سالگی یک دوره شش ساله آموزش پیانو را زیر نظر انریکو بارنبویم پدر آهنگساز و پیانیست معروف دانیل بارنبویم آغاز کرد. در 16 سالگی شیفرین مطالعه روی پیانو را زیر نظر آندره کارالیس مهاجر روسی و رئیس پیشین کنسرواتوار کیفت، و هارمونی را نزد ژان کارلوس پاز آغاز کرد. در ضمن شیفرین در این مدت به موسیقی جز هم علاقه‌مند شد.

با وجود تحصیل در رشته‌های جامعه‌شناسی و حقوق در دانشگاه بوینس آیرس، این موسیقی بود که همیشه از جذابیتی خاص برای شیفرین برخوردار بود.

در بیست سالگی موفق به اخذ یک بورس تحصیلی از کنسرواتوار پاریس شد و آنجا در کلاس‌های اولیور مسیان و چارلز کوچلین یکی از شاگردان راول شرکت کرد. برای امرار معاش شب‌ها در کلوپ‌های پاریس جز می‌نواخت تا اینکه به سال 1955 در فستیوال جهانی جز پاریس و در یک همنوازی پیانو با آستور پیازولا به معرفی کشورش در زمینه موسیقی در عرصه بین‌المللی پرداخت.

شیفرین پس از بازگشت به آرژانتین اقدام به تاسیس یک ارکستر جاز کرد. ارکستری که اجراهایش تبدیل به یکی از محبوب‌ترین برنامه‌های هفتگی تلویزیون بوینس آیرس شد.

در حین کار با ارکستر، شیفرین قبول سفارش‌های دیگر از قبیل موسیقی فیلم، تلویزیون و رادیو را نیز در دستور کاری خود قرار داد.

در سال 1956 شیفرین با دیزی جیلسپای رهبر ارکستر رقص خاویر کوگات ملاقات و شروع به نوشتن قطعاتی برای او نمود. پس از مسافرت به نیویورک در سال 1960، شیفرین دوباره با جیلسپای که به تازگی به دلیل مشکلات مالی ارکستر را منحل کرده بود دیدار کرد. جیلسپای از شیفرین دعوت کرد تا جای خالی پیانیست را در ارکسترش پر و کوینتت او را اجرا کند.

شیفرین به سرعت پیشنهاد جیلسپای را پذیرفت و به نیویورک سیتی رفت. در سال 1963، شرکت MGM که با شیفرین قرارداد داشت از او خواست تا اولین موسیقی فیلم هالیوودی‌اش را برای مجموعه حادثه‌ای کرگدن که در آفریقا ساخته می‌شد بنویسد. سال بعد شیفرین وارد دنیای پر رمز و رازهالیوود شد.

شیفرین تا به امروز بیش از 100 قطعه برای فیلم، تلویزیون و بازی‌های کامپیوتری ساخته است. از قطعات ابتدایی ساخته شده توسط او می‌توان به ظهور و سقوط رایش سوم، مانیکس، روباه، لوک‌ خوش‌شانس، بولیت، اژدها وارد می‌شود، چهار تفنگدار، هری کثیف و جنجال بزرگ اشاره کرد.

یکی از کارهای به یاد ماندنی شیفرین موسیقی مجموعه بلند تلویزیونی ماموریت غیرممکن است. جالب توجه است که این اثر در میزان غیر معمول 4/5 نوشته شده است.

قطعات جدید شیفرین عبارتند از ساعت شلوغی 1،2 و 3، تخریب خانه، پل سن لوئیز ری، بعد از طلوع و منفور. او همچنین قطعاتی برای بازی Splinter Cell: Pandora Tomorrow نوشت و در سال 1999 با ساخت موسیقی برای فیلم تانگو دوباره به موسیقی تانگو که یادآور خاطرات دهه پنجاهش به عنوان پیانیست پیازولا بود بازگشت. او آهنگ‌های قدیمی تانگو را به همراه تانگو های ساخته خودش که حاوی عناصرجز هم بود وارد موسیقی فیلم کرد.

در سال1970 شیفرین آرم تلویزیون پارامونت را ساخت. برای مدت 18 سال این قطعه آرم اصلی تلویزیون پارامونت بود که به نسبت آرم‌های تلویزیونی دیگر پارامونت از ماندگاری بیشتری برخوردار بود.

قطعه‌ای که شیفرین برای فیلم جن‌گیر در سال 1973 نوشت مورد پسند کارگردان فیلم ویلیام فریدکین واقع نشد. او برای نوشتن تریلرفیلم که قطعه دشوار و سنگینی هم بود حدود شش ماه وقت صرف کرده بود، بنا به گزارشات مردمی مخاطبان از ترکیب صدا و تصویر این تریلر بسیار ترسیده بودند. برای همین مسئولین اجرایی کمپانی برادران وارنر از فریدکین خواستند تا شیفرین را برای نوشتن قطعه آرام و سبک‌تری مجاب کند، اما فریدکین توجهی نکرد و قطعه نهایی شیفرین کنار گذاشته شد. شیفرین بعدها در مصاحبه‌ای اظهار داشت که کار کردن با فریدکین یکی از بدترین تجارب کاری کل دوران زندگی‌اش بوده است.

تا به امروز شیفرین چهار جایزه گرمی را به همراه بیست و یک دوره نامزدی این جایزه از آن خود کرده است. یک جایزه Cable ACE Award و شش دوره نامزدی جایزه اسکار و دریافت یک ستاره از همایش Hollywood Walk of Fame هالیوود از دیگر افتخارات شیفرین به حساب می‌آیند.

شیفرین همچنین اثر درخشانی در سال 2002 با نام «اژدهای سرخ» را که قسمت سوم سکوت بره‌ها بود، به عنوان رهبر ارکستر ارائه داد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:55  توسط رضا  | 

زندگی نامه نیوشا ضیغمی

نیوشا ضیغمی متولد ۱۸ تیر ماه ۱۳۵۹ است و فارغ التحصیل رشته
روان شناسی (گرایش کودک) و در ضمن مدیر بخش تبلیغات سینمائی شرکت اگسپت نیز هست .
تازگی ها نامزد کرده که همسرش در کار هنری فعالیت ندارد

ادب و مهربانی و شخصیت مهمترین صفت های نیوشا است و یکی از سرمایه ها و مایه افتخار سینمای ما به شمار می آید.


دوره بازيگري كانون سينما گران جوان با سریال در چشم باد مسعود جعفری جوازانی در سال 1382 کار حرفه ای را آغاز کرد.
یک سال بعد با بازی در فیلم" تر دست " محمد علی سجادی و کار با این کارگردان با تجربه به او بازیگری را بیشتر آموخت تا این باعث شد که محمد علی سجادی نام او
را در کنار بازیگرهای مورد علاقه اش قرار دهد.
بعد از تجربه تردست محمدعلی سجادی او را برای بازی در فیلم شوریده در اواخر سال 1383 انتخاب کرد.

 نیوشا ضیغمی با بازی در فیلم شوریده گامی بزرگ در سینما برداشت و با حضور در جشنواره 24 فیلم فجر باعث شد نامزد دریافت تندیس بهترین بازیگر نقش اول زن شود و با هدیه تهرانی رقابت کند.که خودش گوشه ایی از موفقیتش را بازی در فیلم شوریده و همکار ی اش با محمدعلی سجادی می داند.

 مواجهه که در جشنواره 24 فیلم فجر هم حضور داشت باعث شد تا داوران جشنواره تبهر جالبی روی نیوشا داشته باشند و او را جزء بازیگران حرفه ایی قرار دهند.
اخراجی ها بدلیل حضور بازیگران بزرگ خانه درس بزرگی برای نیوشا ضیغمی بود.که پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران را با بازی در فیلم مسعود ده نمکی یدک می کشد.

 نیوشا ضیغمی در سال 1385 بازی خود رادر پارک وی به اتمام رساند.پارک وی مطمئنا یکی از کارهای ارزشمند اوست به خاطر کار کردن با کارگردان بزرگی همچون فریدون جیرانی.
اما نیوشا زیاد در بازی در این فیلم راضی نیست چون در زمان مونتاژ فیلم سکانس های خوب نیوشا را حذف کر ده بودند.

 اما در جشنواره 25 فیلم فجر هم حضور خوبی داشت با سه فیلم پارک وی اخراجی ها و گناه من که در این فیلم با حمید گودرزی همبازی بوده است که در این میان کار ده نمکی یعنی اخراجی ها با استقبال مردم روبرو شد که در آن حضور درخشانی داشته است و از نظر خیلی از سینماگران ، آینده ی روشنی در انتظار اوست.

 

نقل قول:
همیشه می دانستم و اعتقاد داشتم که مرز بین داشتن و نداشتن ، تصمیمی و اراده ایست استوار. پس خواستم که بروم.
راه سخت بود ، باید بسیار می آموختم و تجربه می کردم
باید از خودم کس دیگری می ساختم ، اما عشق ،عشق رسیدن به
هدف هر روز در من پر رنگ تر شد
عشق و اراده به یاریم آمدند تا به هدف نزدیک شوم
و هر روز به شکرانه این عشق تلاش می کنم قدمی به سوی راههای بزرگتر بردارم
مبارزه کنم و امیدوار باشم...

عکسهای زیبایی از نیوشا ضیغمی

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:38  توسط رضا  | 

معرفی نوشابه امیری

نوشابه امیری از قدیمی‌ترین روزنامه‌نگاران ایرانی است و در حال حاضر از گردانندگان سایت موفق "روزآنلاین".

 با این حال آن‌چه او را در حافظه‌ی نسل ما ماندگار می‌کند، "صدای" اوست، آری صدایش که "صدای" بسیاری از شخصیت‌های کارتونی دوران کودکی ما در دهه‌ی شصت بود،استرلینگ كارتون دوست داشتنی رامكال با صدای نوشابه امیری برایمان زنده است و خیلی شخصیت‌های دیگر كه با صدای او در ذهن آدم‌های هم سن و سال ما حك شده‌اند. لوسین در بچه‌های آلپ، جك در دكتر ارنست، كنا در جزیره ناشناخته، ‌الفی اتكینز، میشا در دهكده حیوانات و بسیاری از شخصیت‌های كارتونی دوست‌داشتنی دیگر.
نوشابه امیری متولد ۱۳۳۱ است و کار روزنامه‌نگاری را خیلی زود و وقتی ۱۹ ساله بود شروع کرد، لیسانس روزنامه‌نگاری دارد و فوق لیسانس جامعه‌شناسی. همسرش هوشنگ اسدی نیز نویسنده‌ای تواناست. آن‌ها از گردانندگان اصلی نشریه‌ی موفق و پرمخاطب "گزارش فیلم" بودند که اکنون به محاق توقیف رفته‌است. امیری و اسدی اگر چه ناگزیر راه مهاجرت در پیش گرفته‌اند، اما لحظه ای از یاد خانه‌ی پدری غافل نبوده‌اند. .

نوشابه امیری :خیلی بچه بودم که پشت میکروفن رادیو نشستم و هنوز نوجوان که در استودیوی تنگ و تنکی در خیابانی پشت دانش‌سرای عالی، به جای دخترکی حرف زدم که لباس زیبای اسپانیولی به تن داشت و بادبزن می‌فروخت:بادبزن‌فروش شهر سویل.
از آن سال‌ها، بسیار گذشته است؛ سال‌هایی که در آغازش می‌خواستم وقتی بزرگ شدم، کنار «محمد مانی»، گویندگی کنم و با «ویگن»، ازدواج!
آرزوهایی که در استودیوی کودک رادیو، شکل گرفت و زندگی، «آرزو» بودن آن‌ها را نشان داد. مانی که برایم پدر بود، همین چند سال پیش در سکوت و با دست‌هایی که از ام‌اس می‌لرزید، جان داد. می گفتند نام خود را نیز دیگر به خاطر ندارد. و ویگن، در غربت و جایی که نمی‌دانستند «آن گل سرخی که دادی» چه اندازه سرخ بود، هم‌بستر سرطان شد و من اینک، جایی دور، دور از خانه. گمنام؛ یکی از هزاران مهاجر اندوه‌زده‌ای که روز به شب می‌رسانند و شب به روز؛ و اسفا که دیگر بدون امید.
نمی‌دانم این اندوه و نومیدی با سن آمده‌است یا با آن‌چه در میهن‌ام می‌گذرد؛ هر چه هست تلخ‌ست و سخت.
هر روز خسته از نامردمی‌ها، رنجیده از بی‌عدالتی‌ها، زخمی از ریاها و «بازی»های رنگارنگ جهان و جهانیان از خویش می‌پرسم: این همه راه، افتان و خیزان، از چه آمدم؟ چرا آمدم؟
می‌پرسم: چگونه شد که نیاموختم از جنسی غیر از آرمان بودن را؟ چرا واقعیت‌های زندگی، به صرافتم نیانداخت که جامه دیگر کنم و بیاموزم که جهان، سخت فراموش‌کارست و بی‌حافظه. از چه رو «رنگ» را در بی‌رنگی دیدم و یک‌رنگی؟ کی می‌آموزم که کلام، خوشایند مردمان سازم و صاحبان قدرت؟ کی، مرهم خویش در درد دیگران خواهم یافت؟ و....
سؤالاتی که پاسخ آن‌ها از پیش روشن است: هرگز. هر کسی را بهر کاری ساختن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:42  توسط رضا  | 

بیوگرافی آوا گاردنر (Ava Gardner )

 در 24 دسامبر سال 1922 در یک مزرعه تنباکو در گرابتاون  از پدر و مادری با اصلیت ایرلندی بدنيا آمد .کودکیش را در فقر و تنگدستی به همراه ۶ خواهر و برادر و والدینش گذراند
ولی زمانی که بعنوان مدل مشغول به کار شد صاحب شخصیت اجتماعی گردید.

آوا در سال ۴۲ با میکی رونی ازدواج کرد که بیش از یکسال دوام نداشت

اولين نقش سينماييش بازی در فيلم سه مرد سفيد پوش در سال 1944 بود.

او سپس قراردادی با شرکت متروگلدین مایر بست و در عرصه سینما مطرح شد.

چشمهای سبز ،موهای قهوه ای و سيمای زيبایی داشت..

ترکیب دلربایی ظاهر و جذابیت کاراکتر او را به یکی از سمبلهای س -ک -س هالیوود بدل کرد.

 آوا در سال ۴۵ با آرتی شاو ازدواج کرد این ازدواج بیش از یکسال دوام نداشت

با بازی در فيلم قاتلين در سال 1946 مقابل "برت لنكستر" به يك ستاره تبديل شد.

در سال ۱۹۵۱ با فرانک سیناترا ازدواج کرد که تا سال ۵۷ دوام داشت

 

در 25 ژانویه 1990 در کشور انگلستان چشم از جهان گشود.

فیلمهای مشهور:

1944 سه مرد سفیدپوش(ویلیس گولدبک)-دو دختر و یک ملوان(ریچارد تورپ)-۱۹۴۶قاتلین(رابرت زیودمارک)-1947 دستفروش(جک کانوی)-سنگاپور(جان براهم)-1949 رشوه(لئونارد)-بالای شهر پایین شهر(مروین له روی)-گناهکار بزرگ(زیودمارک)-1951 گذشته ممنوع من(رابرت استیونسون)-پاندورا و هلندی سرگردان(آلبرت لوین)-کشتی نمایش (جورج سیدنی)-1952 ستاره تنها(وینسنت شرمن)-برفهای کلیمانجارو (هنری کینگ)

1953 واگن نمایشات(وینسنت مینه لی)-شوالیه های میز گرد(ریچارد تورپ)-موگامبو (جان فورد)-بتاز واکرو(جان فارو)-1954 کنتس پا برهنه(منکیه ویچ)-1956 دور دنیا در هشتاد روز(مایکل اندرسون)-چهار راه بوانی(جورج کیوکر)-1957 کلبه کوچک(مارک رابسن)-خورشید همچنان می دمد(هنری کینگ)-1959 مایای برهنه(هنری کاستر)-در ساحل(استانلی کرامر)-1960 فرشته سرخپوش(نانالی جانسون)-1963 پنجاه و پنج روز در پکن(نیکلاس ری)-1964 شب ایگوانا(جان هوستون)-هفت روز در ماه می (جان فرانکن هایمر)-1966 کتاب آفرینش(جان هوستون)-1968 مایرلینگ (ترنس یانگ)-1972 زندگی و دوران قاضی روی بین(جان هوستون)-1974 زلزله(مارک رابسن)-1976 پرنده آبی خوشبختی(جورج کیوکر)-1977 گذرگاه کاساندرا(جورج پن کاسماتوس)

 عکسهای زیبایی از آوا گاردنر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 4:0  توسط رضا  | 

بیوگرافی دیوید لینچ (David Lynch )

دیوید کیث لینچ (David Keith Lynch) متولد ۲ ژانویه ۱۹۴۶ در میسولا، مونتانا.

 او کارگردان، فیلمنامه نویس آهنگساز، بازیگر نقاش و عکاس آمریکایی است. لینچ تابه حال سه نامزدی اسکار برای فیلم های “مرد فیلم نما”، “مخمل آبی” و “جاده مالهالند” به دست آورده است و از جشنواره های ونیز و کن هم جوایزی را کسب کرده است. لینچ بعد از ساختن فیلم “مخمل آبی” و سریال موفق تلویزیونی “تویین پیکس” شهره خاص و عام شد.

بعد از سالها فیلم سازی، لینچ روایتی ممتاز و غیر معمول را برای فیلم سازی برگزیده است که به شیوه “لینچی” (Lynchian) معروف شده است که برای تمامی سینما بین ها و منتقدان سراسر جهان قابل تشخیص است. فیلم های لینچ بیشتر درون مایه های سورئال، کابوس مانند، تصاویر رویایی را در بر دارد و وسواس زیادی در طراحی صدا برای فیلم هایش دارد لینچ اغلب کارهایش را در جاهای کوچک و خلوت مانند (”مخمل آبی” و “تویین پیکس”) و یا در کلان شهرهایی مانند کالیفرنیا در “بزرگراه گمشده”، “جاده مالهالند” و در آخرین فیلمش “امپراطوری درون” درست می کند

اوایل زندگی
لینچ در سال ۱۹۴۶ در میسولا  به دنیا آمد پدرش دونالد محقق بخش علمی سازمان کشاورزی ایالات متحده و مادرش معلم زبان انگلیسی بود. او سراسر بچگی اش را در کارولینای شمالی گذراند لینچ همیشه دوست داشت که یک هنرمند شود و به همین دلیل به مدرسه هنر “کارکوران” در واشنگتن پیوست و بعد از آن در مدرسه هنرها در بوستون ثبت نام کرد و یک سال را در آنجا سپری کرد. او قبل از ترک آمریکا به قصد رفتن به اروپا همراه با دوستش جک فیسک، مشغول برنامه ریزی برای مطالعه با نقاش اکسپرسیونیست اتریشی به نام اسکار کوکوشکا بود.

اوایل کار و فیلم های کوتاه
در سال ۱۹۶۶ لینچ به خاطر پیوستن به آکادمی هنرها در پنسیلوانیا به فیلادلفیا نقل مکان کرد. در سال ۱۹۶۷ لینچ اولین مکانش اش را برای فیلمبرداری انتخاب کرد. خانه ای کوچک در فیلادلفیا که الان به عنوان موزه ی هنرها شناخته شده است و می توانید آن را در فیلم های کوتاه دیوید لینچ ببینید. در همان وقت او مشغول فیلم برداری فیلم کوتاه شش مرد مریض (۱۹۶۶) بود که جایزه سالانه آکادمی هنرها را به دست آورد. فیلم کوتاه بعدی لینچ “الفبا” بود و بعد از آن “مادربزرگ” را ساخت که جایزه ی ۵ هزار دلاری را از اتحادیه فیلم های آمریکایی (Afi) را به دست آورد. این فیلم ۳۰ دقیقه ای تمام عناصری را که لینچ را با آنها در فیلم سازی می شناسند را در بردارد مانند صداهای عجیب و غریب، تصویرهایی آشفته و سورئال و…

موفقیت های اولیه (۱۹۷۵-۱۹۷۹)
در سال ۱۹۷۱ لینچ به لس آنجلس برای پیوستن به استودیوهای M.F.A نقل مکان کرد. او با ده هزار دلاری که از AFI گرفته بود کارش را روی اولین پروژه فیلم بلندش به نام “کله پاک کن” شروع کرد، ولی این مقدار پول برای ساختن آن کافی نبود و به همین خاطر لینچ از دوستان و آشنایان اش برای ساختن فیلم مقدار پول لازم را برای ساختن فیلم جمع کرد و به همین دلیل ساختن فیلم تا سال ۱۹۷۷ به درازا انجامید. فیلم سرد و خشک و مبهم “کله پاک کن” داستان مرد جوان آرامی (جک نانس) را روایت می کند که در شهری صنعتی کار می کند و یک روز همسرش به او خبر می دهد که باردار شده است و بعد از مدتی بچه ای عجیب الخلقه را به دنیا می آورد. لینچ با ساختن این فیلم گفت که “کله پاک کن” به نوعی داستان فیلادلفیایی من است و اثراتی را که زندگی و تحصیل در فیلادلفیا بر او داشته است را، در “کله پاک کن” نشان داده است. در اوایل، فیلم را غیر قابل پخش اعلام کردند ولی بعد از اینکه مدیر سینمای (The Elgin Theatre) فیلم را برای اولین بار روی پرده آورد، فیلم به یکی از بهترین فیلم های آن دهه تبدیل شد و نزدیک به ده سال یکی از ستون های نمایش شبانه سینما ها بود. فیلم نقد های خوبی را از منتقدان دریافت کرد و لینچ را به عنوان کارگردانی مستعد به دنیا شناساند. استنلی کوبریک در مصاحبه ای درباره فیلم گفته بود که یکی از محبوب ترین فیلم های عمرش است و این آغازی بود بر موفقیت های بعدی لینچ.

گام های بعدی موفقیت (۱۹۸۰-۱۹۸۶)
“کله پاک کن” توجه تهیه کننده (مل بروکس) را به لینچ جلب کرد و لینچ را برای کارگردانی فیلم مرد فیل نما استخدام کرد فیلم بعد از اکران موفقیت بزرگی را کسب کرد و در هشت رشته در آکادمی اسکار از جمله بهترین کارگردان و بهترین فیلم نامه نامزد شد و جایگاه لینچ را به عنوان کارگردانی با استعداد محکم کرد، هر چند که کمی مبهم و غیر عادی است. بعد از آن لینچ با ساختن فیلم پر هزینه ای به نام شن (DUNE) که اقتباسی بود از رمان علمی تخیلی فرانک هاربت برای تهیه کننده ایتالیایی “دینو د لورینتیس” موافقت کرد. اگرچه دینو می خواست که “شن” همانند جنگ ستاره ای باشد ولی فیلم از از نظر منتقدان و همچنین در گیشه سینما به یک شکست تبدیل شد. بودجه اصلی فیلم ۴.۵ میلیون دلار بود ولی تنها ۲۷. ۴ میلیون دلار از فروش آن نصیب آنها شد. کمپانی مقداری از برداشت های دیگر را به فیلم اضافه کردند و در تلویزیون به طور همگانی اعلام کردند که اشتباهی سهوی در نسخه اکران شده رخ داده است و آن را برطرف کرده اند ولی دیگر کار از کار گذشته بود و آب رفته دیگر به جوی باز نگشت و شکست سنگینی برای کمپانی به بار آورد. آن صحنه های اضافی را می توان در Dvdهای فیلم دید. دومین فیلم لینچ با دینو پروژه  “مخمل آبی” در سال ۱۹۸۶ بود که داستان پسر دانشگاهی را روایت می کرد که نمای پنهانی و تاریک زندگی اش را بعد از جست و جو برای پیدا کردن صاحب یک گوش بریده که در یک مزرعه پیدا کرده بود را کشف کرد. فیلم شامل اجراهای خیره کننده ای از ایزابلا روسلینی به عنوان یک خواننده ی زجر کشیده

و دنیس هوپر در نقش یک مرد ظالم است. اگر چه لینچ قبلا موفقیت را با فیلم “مرد فیل نما” به دست آورده بود ولی جدال “مخمل آبی” با بینندگان و همینطور منتقدان، لینچ را به عنوان جریان اصلی این سبک فیلم سازی مطرح کرد و نقدهای مثبت و گیشه خوبی را در سینما به دست آورد. مخمل آبی دومین نامزدی اسکار را برای لینچ به ارمغان آورد. “مخمل آبی” عناصری را در نوع روایتش در بر داشت که لینچ از آنها در فیلم های بعدی اش استفاده کرد. نظیر زن های بد کاره، محله های کوچک، استفاده از آهنگ ها در شیوه ای عجیب و غریب (سبکی که بعد از موفقیت فیلم در بسیاری از فیلم هایش مورد استفاده قرار داد) و…. این فیلم همچنین اولین همکاری لینچ با آهنگ ساز آنجلو با دالامنتی بود که برای تمام فیلم های آینده ی لینچ به غیر از امپراطوری درون آهنگ سازی کرد. وودی آلن که فیلم هانا و خواهرانش آن سال نامزد بهترین فیلم اسکار بود گفت که “مخمل آبی” یکی از بهترین فیلم های عمرش است. این فیلم همچنین به یکی از بزرگترین آثاری که تابحال درست شده است تبدیل شد و طرفداران زیادی را به این سبک فیلم سازی جذب کرد.

ادامه موفقیت (۱۹۸۶-۱۹۹۶) و سریال تلویزیونی
لینچ در اواخر دهه ی ۸۰ با تهیه کننده (مارک فارست) برای ساختن سریال توئین پیکس قرار داد بست. توئین پیکس درباره محله کوچکی در واشنگتن بود که چند داستان عجیب و غریب را روایت می کرد. فیلم درباره تحقیقات FBI درباره مرگ یک دانش آموز دبیرستانی است که هرچه فیلم جلوتر می رود داستان هم پیچیده تر می شود. لینچ ۶ قسمت ار آن را کارگردانی کرد و حتی در چند قسمت هم نقش مامور FBI را بازی کرد. فیلم در ۸ آوریل ۱۹۹۰ در شبکه ABC نمایش داده شد و به تدریج طرفداران زیادی را به خود جلب کرد و به موفق ترین سریال تلویزیونی دهه ۹۰ تبدیل شد. اگر چه لینچ و شبکه بر سر چند مورد اختلاف پیدا کردند (مانند اختلافشان بر سر اینکه آیا قاتل آن دختر دبیرستانی در فیلم فاش شود یا نه) ولی ABC پافشاری می کرد که لینچ سری دوم مجموعه را کارگردانی کند که لینچ قبول نکرد. همچنین این فیلم اولین همکاری لینچ با مری سوئینی (تدوین گر/تهیه کننده) بود که در فیلم مخمل آبی به عنوان دستیار تدوین گر همکاری داشته بودند و این همکاری در ۱۱ کار بعدی آنها هم پایدار بود همچنین مری سوئینی فرزند پسرشان را به دنیا آورد. وحشی در قلب که اقتباسی بود از رمان بری گیفرود فیلمی جاده ای/جنایی با بازی نیکلاس کیج و لورا درن بود. فیلم برنده ی جایزه کن در سال ۱۹۹۰ شد ولی منتقدان و تماشاگران آمریکایی استقبالی از آن نکردند.

آخرین کارهای او (۱۹۹۷تا حاضر)
در سال ۱۹۹۷ لینچ فیلم بزرگراه گمشده را ساخت. فیلم در گیشه موفق نبود و نقدهایی مخلوط (مثبت و منفی) دریافت کرد اگرچه همه آهنگ های زمینه فیلم را تحسین کردند و باعث شد طیف جدیدی از بیننده ها را به کارهای لینچ جذب کند. در سال ۱۹۹۹ لینچ طرفداران و منتقدان را با ساختن فیلمی درجه بندی شده در رده G که کمپانی دیزنی آن را تهیه می کرد سورپرایز کرد. “داستان سر راست” داستان پیرمردی ساده بود که که از شهرشان به شهر دیگری برای آشتی کردن با برادر تند خویش مسافرت می کرد. فیلم نقدهای مثبتی را به دست آورد و طرفداران دیگری را به کارهای لینچ افزود. همان سال یک بار دیگر از طرف ABC دعوت به همکاری برای ساختن مجموعه ای درام به نام جاده مالهالند شد ولی دوباره با جروبحث هایی درباره فیلم پروژه به بعد موکول شد. لینچ با دریافت ۷ میلیون دلار از تهیه کننده فرانسوی، فیلمنامه “جاده مالهالند” را تمام کرد. فیلم درباره طرف پنهانی و تاریک وضعیت هالیوود با بازی نائومی واتس و لورا هرینگ است. این فیلم در سرتاسر جهان گیشه موفقی داشت و نقدهای بسیار مثبتی را دریافت کرد. بلوار مالهالند برنده جایزه بهترین کارگردان در جشنواره کن برای دیوید لینچ شد. همچنین لینچ جایزه ی انجمن منتقدان نیویورک را از آن خود کرد و نامزد اسکار هم شد.

در سال ۲۰۰۵ در فستیوال فیلم کن لینچ اعلام کرد که در حال ساختن اولین پروژه دیجیتالش به نام امپراطوری درون است. این فیلم در سال ۲۰۰۶ اکران شد و منتقدان باز به خوبی از آن استقبال کردند. لورا درن و جاستین تروکس بازیگران این فیلم هستند و جرمی آیرونز هم در صحنه ای از فیلم ظاهر شد. لینچ همانند وودی آلن طرفداران زیادی در فرانسه پیدا کرد. امپراطوری درون، بلوار مالهالند و بزرگراه گمشده همه توسط تهیه کننده های فرانسوی تهیه شده اند.

فیلم شناسی:فیلم های کوتاه:شش مرد مریض (۱۹۶۶)الفبا (۱۹۶۸)مادربزرگ (۱۹۷۰) معلول (۱۹۷۴)کابوی و مرد فرانسوی (۱۹۸۸)سمفونی صنعتی شماره یک (۱۹۹۰) اتاق تاریک (۲۰۰۲)قایق (۲۰۰۲)

فیلم بلند:کله پاک کن (۱۹۷۷)مرد فیل نما (۱۹۸۰)شن (۱۹۸۴)مخمل آبی (۱۹۸۶)وحشی از قلب (۱۹۹۰)توئین پیکس (۱۹۹۲)بزرگراه گمشده (۱۹۹۷) داستان سر راست (۱۹۹۹)جاده مالهالند (۲۰۰۱)امپراطوری درون (۲۰۰۶)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:23  توسط رضا  | 

بیوگرافی کلارک گیبل (Clark Gable)

 در اول فوريه سال1901 در كاديز اوهايو به دنيا آمد.
زمانی که شش ماهه بود مادرش را از دست داد یک سال بعد پدرش کلارک را نزد عمه اش در پنسیلوانیا فرستاد  ولی زمانیکه کلارک ۲ ساله شد پدرش مجددا او را به کادیز بازگرداند.
از سال 1924 وارد عرصه بازيگری شد.او با چهره اي جذاب و با سبيلی كه روی صورتش داشت و بخاطر شخصيت ساده اش موردتوجه زنان قرار داشت.

 

 

 

 

 

 

 

در سال 1925 با "جوزفين ديلون" که ۱۷ سال از خودش بزرگتر بود ازدواج كرد سپس در چند فيلم صامت نقشهای كوتاهی ايفا كرد ولی به زودی راه پيشرفت را پيموده در فيلمهای با كلام خيلی زود به شهرت رسيد.

در سال 1930 با "ليونل باريمور "آشنا شد و پس از اينكه مورد توجه او قرار گرفت قراردادی با شركت متروگلدين ماير امضا كرد و با شخصيتهاي اول زن آنزمان اين شركت يعنی "نورما شيرر" ،"جون كرافورد"و"گرتا گاربو" در فيلمهای متعددی همبازی شد.

در سال ۱۹۳۱ با ماریا ریا فرانکلین که هفده سال از خودش بزرگتر بود ازدواج کرد

در سال 1934 در فيلم "يك شب اتفاق افتاد" ساخته "فرانك كاپرا" به همراه "كلودت كولبرت"بازی تحسين بر انگيزی انجام داده و جايزه اسكار را دريافت كرد ولی مهمترين و مشهورترين نقشی كه در طول عمرش بازی كرد ايفای نقش "رت باتلر" در فيلم"بر بادرفته" مي باشد.

در سال 1939 با "كارول لومبارد " که سی و یک ساله بود ازدواج كرد ولی در سال ۱۹۴۲ به علت مرگ کارول دوباره کلارک مجرد شد 

تا اینکه در سال 19۴۹ با "سيلويا اشلی "ازدواج كرد.

کلارک در سال ۵۵ با کی ویلیامز (مادر تنها فرزندش جان گیبل) ازدواج کرد آخرين فيلمش را در سال 1961 بازی كرد (ناجورها) كه پس از اتمام فيلم بر اثر سكته قلبی درگذشت.

او لقب سلطان هاليوود را به خود اختصاص داد ولی هيچ وقت زياد مورد توجه منتقدين  سینماقرار نگرفت .

فيلمهاي مشهور:

1931 روح آزاد(كلارنس براون)- 1931پرستار شب(ويليام ولمن)-1931 زنجير شده(كلارنس براون)-1931 سوزان لنوكس(رابرت زد لئونارد)-1932 پولي در سيرك(آلفرد سانتل)-1932خاك سرخ(فلمينگ)-1932 ميان پرده عجيب(لئونارد)-1933بانوی رقصنده(لئونارد)-1933 مردت را نگهدار(سام وود)-1934 خواهر سفيدپوش(فلمينگ)-1934 ترك ديگران(واندايك)-1934 يك شب اتفاق افتاد(فرانك كاپرا)-1934 ملودرام مانهاتان(واندايك)-1934 مردان سفيدپوش(ريچارد بولسلاوسكی)-1935 بعد از ساعات اداری(لئونارد)-1935 آوای وحش(ويليام ولمن)-1935 درياهای چين(تای گارنت)-1935 شورش در كشتی بونتی(فرانك لويد)-1935 كين و ميبل(لويد بيكن)-1936 عشق در فرار(واندايك)-1936 سانفرانسيسكو(واندايك)-1936 زن عليه منشی(كلارنس براون)-1937 ساراتوگا(جك كانوی)-1938 خلبان آزمايش كننده هواپيما(فلمينگ)-1939 بربادرفته(فلمينگ)-1939 شادی ابلهان(كلارنس براون)-1940 هانكی تانك(جك كانوی)-1941 در بمبئی آشنا شدند(كلارنس براون)-1945 ماجرا(فلمينگ)-1947 دستفروش(جك كانوی)-1948 بازگشت به خانه(مروين له روی)-1949 هر شماره ای ميتواند بازی كند(مروين له روی)-1950 كليد شهر(جورج سيدنی)-1950برای خوشايند يك خانم(كلارنس براون)-1951 در امتداد رودخانه ميسوری(ويليام ولمن)-1951 ستاره تنها(وينسنت شرمن)-1953 موگامبو (جان فورد)-1953 مرا تنها مگذار(دلمر ديوز)-1955 سرباز آينده(ادوارد ديميتريك)-1955 مردان رشيد(رائول والش)-1956 سلطان و چهار ملكه(رائول والش)-1957 دسته فرشتگان(رائول والش)-1958 آهسته و عميق بران(رابرت وايز)-1958 محبوب معلم(جورج سيتون)-1959 اما نه برای من(والتر لنگ)-1960 در ناپل شروع شد(ملويل شاولسون)-1961 ناجورها (جان هوستون)

 

 

عکسهای زیبایی از کلارک گیبل در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:50  توسط رضا  | 

زندگینامه رئیس جمهوری منتخب آمریکا

باراک حسین اوباما روز 4 اوت سال 1961 در شهر هونولولو، ایالت هاوایی آمریکا ، از یک پدر سیاهپوست کنیایی، که او نیز باراک ن اوباما نام داشت، و یک مادر سفیدپوست آمریکایی متولد شد.

باراک اوبامای پدر از قوم لیو بود که در کنیا و مناطق شرق اوگاندا و شمال تانزانیا سکونت دارند و یکی از اقلیت های قومی اصلی در کنیا محسوب می شوند.

دین اکثر لیوها مسیحی است اما تعداد قابل توجهی از آنان، از جمله خانواده اوباما، از اسلام پیروی می کنند هر چند گفته می شود که باراک اوبامای پدر حتی قبل از عزیمت به آمریکا از اسلام کناره گرفته بود و خود را یک فرد غیر مذهبی می دانست.

باراک اوبامای پدر در سن بیست و سه سالگی برای استفاده از یک بورس تحصیلی در دانشگاه هونولولو به تنهایی عازم آمریکا شد هرچند پنج سال پیش از آن با دختری از قبیله خود ازدواج کرده و از او صاحب چهار فرزند شده بود.

هنگام تحصیل در این دانشگاه بود که او با آن دانهام، یک دانشجوی دختر آمریکایی اهل کانزاس آشنا شد و با او ازدواج کرد اما این ازدواج دوامی نداشت و هنگامی که باراک اوبا (پسر) دو سال داشت، به جدایی انجامید.

باراک اوبامای پدر بعد از خاتمه تحصیل در آمریکا، به کنیا بازگشت و در سال 1982 در یک سانحه رانندگی در آن کشور درگذشت در حالیکه پسرش را تنها یک بار دیگر در سال 1971 ملاقات کرده بود.

تحصیل در اندونزی و آمریکا

آن دانهام پس از جدایی از همسر اول خود، در سال 1967 با یک دانشجوی اندونزیایی ازدواج کرد و همراه پسر خود عازم اندونزی شد و باراک اوباما تا سن ده سالگی در آن کشور سکونت داشت و به مدرسه می رفت اما در سال 1971 به هاوایی و نزد پدر و مادر بزرگ مادری خود بازگشت.

باراک اوباما پس از خاتمه دوره دبیرستان در هونولولو به لس آنجلس رفت و وارد کالج اکسیدنتال شد اما پس از دو سال، خود را به دانشکده علوم سیاسی دانشگاه کلمبیا در نیویورک منتقل کرد.

پس از دریافت لیسانس در رشته روابط بین الملل از این دانشگاه در سال 1983، باراک اوباما به عنوان کارمند در یک شرکت خصوصی و سپس یک گروه تحقیقاتی وابسته به کلیسای کاتولیک در شیکاگو ، ایالت ایلینوی، کار کرد اما با ورود به دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد در سال 1988، برای چند سال این شهر را ترک گفت.

باراک اوباما پس از خاتمه تحصیل در هاروارد و کسب درجه دکترای حقوق در سال 1991، به شیکاگو بازگشت و ضمن کار در زمینه های مختلف حقوقی و دانشگاهی، به فعالیت های سیاسی نیز روی آورد.

باراک اوباما در سال 1996 وارد سنای ایالت ایلینوی شد و تا سال 2005 و دستیابی به کرسی این ایالت در مجلس سنای ایالات متحده، عضو سنای ایالتی بود.

از جمله اقدامات آقای اوباما در زمان عضویت در سنای ایالات متحده مشارکت در تدوین طرح هایی مربوط به شفافیت و حسابرسی عملیات مالی دولت فدرال، مقابله با تخلفات انتخاباتی و کمک بشردوستانه به جمهوری کنگو بوده است.

با آغاز رقابت های انتخاباتی سال 2008، سناتور اوباما، با وجود تجربه اندک در تشکیلات دولتی واشنگتن، داوطلبی خود را برای احراز نامزدی حزب دموکرات اعلام داشت که رقابتی طولانی و فشرده با سناتور هیلاری کلینتون، همسر رئیس جمهوری پیشین آمریکا، را در پی آورد.

مبارزات انتخاباتی و دستیابی به پیروزی

این رقابت به گزینش آقای اوباما به عنوان نامزد واحد حزب دموکرات در ماه ژوئن سال جاری و ورود به مبارزات انتخاباتی با جان مک کین، نامزد حزب جمهوریخواه، و سرانجام، پیروزی در رای گیری روز 4 ژوئن و انتخاب به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهوری ایالات متحده منجر شد.

در جریان مبارزات انتخاباتی، باراک اوباما سیاست های دولت جورج بوش را به شدت مورد انتقاد قرار داد و خروج تدریجی نیروهای آمریکایی از آن کشور را مطرح کرد هرچند حمایت خود را از افزایش حضور نظامی ایالات متحده در افغانستان ابراز داشته است.

در جنبه های دیگر سیاست خارجی، انتظار نمی رود آغاز به کار دولت آقای اوباما به منزله تغییرات بنیادی در روابط بین المللی ایالات متحده باشد هرچند رئیس جمهوری منتخب آمریکا در جریان مبارزات انتخاباتی بر همکاری نزدیکتر با متحدان این کشور و تلاش برای بهبود چهره آمریکا در صحنه بین المللی تاکید نهاده است.

در مورد روابط با ایران، آقای اوباما به طور کلی با ادامه سیاست هسته ای کنونی جمهوری اسلامی و خطری که، از دید برخی مقامات آمریکایی، می تواند متوجه اسرائیل و منافع غرب سازد، مخالفت کرده است.

در عین حال، رئیس جمهوری منتخب آمریکا از گفتگو با جمهوری اسلامی به منظور وادار ساختن این کشور به تغییر روش خود حمایت کرده هرچند مشخص نیست که برای آغاز چنین مذاکراتی چه شرایطی را در نظر گرفته است و آیا مقامات جمهوری اسلامی شرایط احتمالی او را قابل قبول خواهند دانست.

از نظر سیاست های اقتصادی و اجتماعی، آقای اوباما به طیف "لیبرال" تعلق دارد که از گسترش برنامه های خدمات اجتماعی و کمک به گروههای کم درآمد و تامین منابع مالی مورد نیاز این برنامه ها از طریق مالیات سنگین تر بر شرکت های بزرگ و دارندگان درآمدهای کلان حمایت می کند.

باراک اوباما در سال 1989 با میشل رابینسون در شیکاگو آشنا شد و در سال 1992 با او ازدواج کرد.

مراسم تحلیف باراک اوباما روز 20 ژانویه سال آینده برگزار می شود و آقای و خانم اوباما، همراه با دو دختر ده ساله و هفت ساله خود که "مالیا آن" و "ناتاشا"نام دارند، سه کاخ سفید نقل مکان خواهند کرد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:43  توسط رضا  | 

بیوگرافی رابرت دونیرو (Robert De Niro )

رابرت ماریو دنیرو جونیور بازیگر ایتالیایی‌تبار در هفدهم آگوست 1943 در نیویورک به دنیا آمد.

 

 پدرش شاعر، مجسمه ساز و نقاش بود. مادرش ویرجینیا آدمیرال نیز یک نقاش بود که مدت کوتاهی پس از تولد رابرت از پدر او جدا شد. او در ایتالیای کوچک، نیویورک، برانکس بزرگ شد. به خاطر خجالتی بودن و جثه کوچکش به Bobby Milk معروف شد. در ده سالگی اولین نقشش را در تئاتری در نقش شیر جادوگر اوز بازی کرد ولی بعدا برای پیوستن به یک گروه خیابانی تئاتر را کنار گذاشت. ولی در شانزده سالگی بازی در نمایش خرس اثر چخوف او را به دنیای بازیگری برگرداند تا او اولین چک دستمزدش را به عنوان بازیگر دریافت کند.
دنیرو پس از آموزشهایی که زیر نظر استلا آدلر و لی استراسبرگ دید کار حرفه ای خود را در زمینه بازیگری به طور نامنظم در برادوی و بعضا تبلیغات تجاری برای تلوزیون آغاز نمود. اولین حضور او در فیلم « سه اتاق در منهتن » در سال 1965 بود که در آن به عنوان سیاهی لشگر و به عنوان مشتری رستوران در یکی از سکانسهای فیلم ظاهر شد. در همان سال موفق به دریافت پیشنهاد بازی در یک نقش کوچک که به همراه صحبت کوتاهی بود برای فیلم «میهمانی عروسی» محصول سال 1966 گردید. آشانایی او با یکی از دستیاران "برایان دی پالما" برای او شانسی بود برای گرفتن اولین نقش اصلی در فیلم «تبریکات» محصول 1968که متأسفانه فیلم موفقی نبود. هر سه فیلم اول دنیرو با شکست همراه بود.
 اولین موفقیت رابرت در برابر دوربین با فیلم «Bloody Mama» در سال 1970 به دست آمد. این فیلم درهای ورود او به هالیوود را گشود و او توانست به بزرگترین مرکز فیلمسازی جهان وارد شود تا بتواند تبدیل به بزرگترین هنرپیشه سینما شود. رابرت کماکان به ایفای نقشهای ارزان مشغول بود تا نقشی را در برابر "مایکل موریارتی"  برای فیلم «طبل را آهسته بنواز» محصول 1973 ایفا نمود. ایفای نقش یک بازیگر حرفه ای بیسبال ساده اندیش که از بیماری Hodgkins رنج می برد، باعث شد تا او بتواند جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل را از "New York Film Critics" دریافت کند. در همان سال ایفای نقشی در فیلم «Mean Streets» اثر کارگردان بزرگ سینما "مارتین اسکورسیزی" به همراهی "هاروی کیتل" شروعی برای مجموعه ای از کارهای مشترک او با این کارگردان بزرگ شد. موفقیت بزرگ بعدی دنیرو هنگامی بود که "فرانسیس فورد کاپولا" او را برای نقش دون کورلئونه جوان در فیلم "پدرخوانده دو" محصول 1974 انتخاب کرد. ارائه شخصیتی چند لایه در این فیلم با آن لهجه قوی و شیرین سیسیلی که نتیجه ساعتها تمرین و مطالعه بود منجر به دریافت اولین جایزه اسکار برای بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد...

دنیرو برای اجرای نقش "تراویس بیکل" در فیلم «راننده تاکسی 1976» ساخته اسکورسیزی، روزهای متمادی را در تاکسی ها در نیویورک می نشست و رفتارهای رانندگان تاکسی را تماشا می کرد. در این فیلم او نقش مردی منزوی و تنها در شهر نیویورک که از جنگ برگشته و اکنون دچار یک سردرگمی شده است را به خوبی به نمایش می گذارد. سکانسی از فیلم که در آن رابرت در جلوی آیینه ایستاده و در حالیکه تپانچه ای را که به تازگی خریده در کمر دارد با خود صحبت می کند، صحنه ایست که هیچگاه از خاطره دوستداران او خارج نخواهد شد. دنیرو در سال 1976 در فیلم «1900» ساخته "برناردو برتولوچی" به همراه "ژرارد دو پاردیو" نیز بازی می کند که این فیلم به زبان ایتالیایی و محصول مشترک سه کشور فرانسه, ایتالیا و آلمان بود. کار بعدی او فیلم «نیونیورک, نیویورک» محصول 1977 از دیگر ساخته های مارتین اسکورسیزی است که دنیرو در آن نقش یک نوازنده ساکسیفون را ایفا می کند.
در سال 1978 رابرت دنیرو با اجرای نقش "مایکل ورانسکی" در فیلم «شکارچی گوزن» ساخته "مایکل چیمینو" یکی دیگر از بازیهای عالی خود را ارائه داد. فیلم بعدی او که از شاهکارهای مارتین اسکورسیزی می باشد در سال 1980 ساخته شد و اولین جایزه اسکار بازیگر نقش اول مرد را برای او به همراه آورد. دنیرو در «گاو خشمگین» در نقش "جیک لاموتا" مشتزن میان وزنی بازی می کند که بسیار قوی است ولی روحیه و احساسی بسیار متزلزل دارد. این فیلم بر اساس کتابی اثر خود جیک لاموتا ساخته شده است. دنیرو در آثار دیگری از مارتین اسکورسیزی شرکت داشت که آخرین آنها «کازینو» محصول 1995 می باشد. تنها پیشنهادی را که از سوی مارتین اسکورسیزی رد کرد ایفای نقش اول در فیلم «آخرین وسوسه مسیح» می باشد که بر اساس رمانی از "نیکوس کازانتزاکیس" نویسنده مشهور یونانی می باشد.
رابرت دنیرو در طول دوران بازیگری چهره های بسیار متفاوتی را ارائه کرده است که به رغم شباهتهای ساختاری بسیاری از آنها نقش آفرینی دنیرو در آنها کاملا متفاوت بوده است. او در نقش آدمکش, مشت زن, کمدین, راننده تاکسی, گانگستر, یک مافیایی, پلیس, دزد, کارگاه و ... ظاهر شده است ولی هیچگاه هیچ اثری از هیچ یک در دیگری نشان نداده است. او در فیلم «مأموریت» محصول 1986 به کارگردانی "رولند جاف" دو شخصیت کاملا متفاوت را ارائه داد که کاملا با هم در تضاد بودند ولی انتقال از یکی به دیگری چنان ظریف و بی نقص از سوی او انجام شد که تماشگر به سختی متوجه این تغییر می شود.
دنیرو با حضور در چند فیلم کمدی در سالهای اخیر در کنار هنرپیشگان صاحب سبکی در این ژانر مثل "بیلی کریستال", "ادی مورفی" و "بن استیلر" نشان داده است که علاوه بر ایفای نقشهای جدی می تواند به عنوان یک هنرپیشه کمدی هم قوی و زیبا ایفای نقش کند. کمااینکه یکبار در سال 1983 با بازی در فیلم «سلطان کمدی» اثر اسکورسیزی این مطلب را ثابت کرده بود. در این فیلم او با غولی همچون "جری لوئیس" همبازی بود.

دنیرو در بازی با عضلات صورتش نیز از مهارت فوق‌‏العاده‌‏ای برخوردار است. بازی او بسیار روان و ساده و در عین حال قوی است. در بازی او کمتر می توان جوشش احساسات را دید. بازی که در بسیاری از فیلمها او را به عنوان یک بازیگری کاملا ساده و معمولی نشان می دهد ولی با کمی دقت می توان فهمید که این سادگی و روانی در ارائه شخصیتها تا چه حد توانسته است تماشاگر را به آن شخصیت نزدیک کند و تمامی روحیات او را به تماشگر نشان دهد. این سادگی در ارائه نقش باعث شده است که بسیاری از تماشگران او را در برابر هنرپیشگانی مثل آل پاچینو، هنرپیشه ای معمولی تصور کنند. ولی تنها همان پنج دقیقه به یاد ماندنی فیلم «مخمصه 1995» که رابرت دنیرو و آل پاچینو روبروی هم می نشینند و با هم صحبت می کنند کافی است که ما را با اکثریت قریب به اتفاق منتقدان سینمایی هم عقیده سازد که رابرت دنیرو همیشه به بهترین شیوه ممکن نقشش را ارائه می دهد. او اکنون یکی از غولهای سینمایی دنیا به حساب می رود که نگاهی به کارنامه بلند بالای او در سینما و جوایز متعددی که دریافت کرده دلیلی بر اثبات این ادعا می باشد.

از زبان دنیرو :
_ استعداد و زکاوت در انتخاب ها است .
_ تظاهر نکردن چیز مهمی است.
_ مردم سعی نمی کنند که احساسات خود را بروز دهند، آنها سعی بر پنهان کردن آن دارند.
_ دوست ندارم فیلمهای خودم را تماشا کنم، وقتی آنها را می بینم خوابم می گیرد.
_ برخی از مردم گمان می کنند که بازی در فیلم آسان است و کمدی دشوار، ولی من اینطوری فکر نمی کنم.
_ از نظر من هالیوود شبیه یک طایفه است و بازیگران نیز مثل اهالی این طایفه هستند. واقعیت این است که آنها (تهیه کنندگان) به دنبال تکیه گاه هستند. باید نظری به ساختار تمام استودیوها بیاندازید تا متوجه منظور من شوید. آنجا اشخاصی هستند که مثل والدین شما می مانند. سرمایه را آنها دارند و به ما بازیگران می گویند ما شما را دوست داریم و نمی توانیم بدون شما فیلم بسازیم. من سالها در میان این افراد بودم و فکر می کنم که من می توانم این کار را حتی بهتر از آنها انجام دهم. برای همین هم Tribeca را تاسیس کردم.
_ به پاریس، لندن و همچنین به روم علاقه دارم و به آنجا سفر می کنم. اما باز هم می گویم هیچ جا نیویورک نمی شود. نیویورک درحال حاضر سرگرم کننده ترین شهر جهان است.
_ هیچ وقت مثل بازیگرانی نبودم که خودم را به عنوان یک شخص دلفریب جلوه دهم. من باید زود تصمیم بگیرم که آیا یک بازیگر و یا یک شخصیت هستم!
نکات جالب :
_ او دومین بازیگری است که به خاطر ایفای نقش Vito Corleone برنده جایزه اسکار شد. نفر اول "مارلون براندو" بود که برای ایفای همین نقش جایزه اسکار را از آن خود کرد.
_ رکورد اضافه وزن او برای ایفای نقش در فیلم گاو خشمگین حدود 27 کیلوگرم بود ولی هفت سال بعد "Vincent Donofrio" با اضافه کردن حدود 32 کیلوگرم رکورد او را برای ایفای نقش در فیلم غلاف تمام فلزی شکست.
_ تنگه وحشت یک فیلم تکان دهنده در مورد وحشت از انتقام بود. دنیرو برای این فیلم دندانهای خود را با اورتودنسی بهم ریخت و تنش را با جوهر گیاهی که بعدها جذب بدن می‌شد کلا خالکوبی کرد تا نقش یک جنایت کار جنسی را بازی کند.


_ او به عنوان دومین ستاره تمام دوران در کانال 4 بریتانیا انتخاب شد. بد نیست بدانید که او در این برنامه رقابت نزدیکی با آل پاچینو داشت.
_ دارای عنوان پنجم در مجله انگلیسی از میان 100 ستاره سینمائی تمام دوران در سال 1997.
_ در سال 2002 به عنوان بازیگر آمریکایی ایتالیایی معرفی شد. او اغلب در فیلم ها نقش یک آمریکایی ایتالیایی را ایفا می کند ولی یک تیره ایرلندی نیز دارد.
_ برای آموزش زبان سیسیلی به خاطر نقش ویتو کورلئونه در فیلم پدر خوانده دو، چهار ماه آموزش دید. تقریبا تمام دیالوگهای ویتو به زبان سیسیلی بود.
_ رابرت دنیرو در كنار آرنولد شوارتزنگر، تام كروز و آل پاچینو در سال 1994 برای بازی در فیلمی در كنار همدیگر آماده می شدند كه این فیلم بنا به دلایلی هرگز به پرده نرفت.
_ او از طرفداران فیلمهای آرنولد شوارتزنگر، آل پاچینو و تام كروز می باشد و رفاقت نزدیكی با هم دارند.
_ دنیرو موسس اولین فستیوال Tribeca در ماه می سال 2002 می باشد. او تصمیم به احیای دوباره یک فضای تجاری پس از حملات 11 سپتامبر داشت که این پروژه نیز اجرا شد.
_ رابرت دنیرو از "مریل استریپ" به عنوان بازیگر مورد علاقه اش برای ایفای نقش در کنارش یاد کرده است.
_ "QUAYE" در ترانه اش با نام در خشش یکشنبه از او یاد می کند با این مضمون که من یک قهرمان هستم، همانند رابرت دنیرو.
_ دنیرو اغلب نقشهای خشن و یا شخصیت های روانپریش را بازی کرده است.
_ او صاحب رستورانهای زیادی در نیویورک است. از قبیل Nobu ، layla، رستوران Ago در غرب هالیوود. رستوران Rubicon در سانفرانسیسکو با شراکت فرانسیس فورد کاپولا و رابین ویلیامز.
_ در کودکی به خواندن نمایشنامه علاقه نشان می داد. او در جشنواره ای در سال 1981 روبان سبزرنگی را بر یقه اش زده بود که بعدها این به صورت یک سنت درآمد. این روبان یادبودی بود برای هزاران کودک آفریقایی آمریکایی که در قتلهای زنجیره ای Atlanta, Georgia قربانی شدند. این روبان را یکی از طرفدارانش به او داده بود، خانواده های قربانیان ماهها این روبان ها را داشتند.


_ در فیلم فرانکشتاین نقش اصلی را ایفا کرد. تبدیل کردن او به یک شخص عظیم الجثه مستلزم مهارت های بسیار زیادی بود چون "Kenneth branagh" که نقش دکتر فرانک اشتاین را بازی می کرد با او هم قد بود. بسیاری از حقه های سینمایی که بعدها در فیلم ارباب حلقه ها برای بزرگ جلوه دادن افراد جادوگرها و غول ها به کار رفت ، قبلا در فیلم فرانک اشتاین برای عظیم الجثه نشان دادن دنیرو در برابر بقیه بازیگران به کار گرفته شده بود.
_ از دادگاه درخواست کرد تا دعوی شرکت بیمه سرمایه گذاری "Fireman"، را که او را متهم  به دادن اطلاعات غلط پیرامون سرطان پروستاتش به این شرکت قبل از شروع ساخت فیلم قایم موشک "HIDE AND SEEK" می کرد، را رد کند.
_ دنیرو و آل پاچینو برای اولین بار به طور کامل در کنار یکدیگر در نقش بازپرسان پلیس شهر نیویورک که در جستجوی یک قاتل زنجیره ای هستند در فیلم "قتل منصفانه 2008" ظاهر شدند.
_ در نمایشگاهی از نقاشیهای پدرش در شمال شرقی فرانسه تحت تاثیر قرار گرفت و بشدت گریه کرد.
_ شایع است که او برای صحبت کردن در معرض عموم بسیار مردد است.
_ دنیرو در سال 1981 برای بازی در فیلم  گاو خشمگین به عنوان بهترین هنرپیشه انتخاب می شود، او از جیک لاموتا تشکر می کند و می گوید من از او متشکرم اگرچه او از ما ادعای خسارت دارد.
_ دنیرو و همسرش گریس هیگتور در سال 2004 مجددا ازدواج کردند.


_ در سرشماری مجله امپراطوری بریتانیا در سال 2004 به عنوان بهترین هنرپیشه زنده دنیا انتخاب شد.
_ هنگامی که در سال 2004 او جایزه "Golden Ambrosius" را از شهردار میلان، که علاقمند بود تا حمایت خود را به او، که محبوب بسیاری از مردم ایتالیا است، نشان دهد، نپذیرفت خشم مقامات ایتالیایی را برانگیخت.
_ بر اساس پرونده های اداره پلیس شهر نیویورک "NYPD"، دنیرو و سایر اشخاص برجسته شهر نیویورک، از جمله هاروی کیتل، هووارد  استرن، دونالد ترامپ و تامی موتولا از جمله 3600 نفر شهروندی هستند که اجازه حمل سلاح پر را دارند.
_ او و "شان پن" که در سال 1989در فیلم «ما فرشته نیستیم» همبازی بودند، به طور تصادفی تاریخ تولدشان یکسان می باشد.
_ در ابتدا بازی در نقش هنرپیشه اول فیلم "بزرگ" محصول 1988 به او پیشنهاد شد، ولی پذیرفته نشد چون پول درخواستی او (6 ملیون دلار) بسیار زیاد بود. آن نقش بعدا به "جف بریجز" پیشنهاد شد، که او  نپذیرفت. پس از آن "تام هنکس" آن نقش اول را در ازای دو ملیون دلار پذیرفت.
_ در فیلم «روزی روزگاری در آمریکا» محصول 1984، هنگامی که "نودلس(دنیرو)" در حال تماشای تلوزیون است، مصاحبه ای با یک شخصیت بنام "James Conway O'Donnell" در حال پخش است. این در حالی است که در فیلم "رفقای خوب" محصول  1990 نام دنیرو، جیمز کان وی "James Conway" است.
_ او برای پوشیدن همان مدل زیرپوش ابریشمی که "آل کاپون" پوشیده بود سماجت کرد، اگرچه آن زیرپوش اصلا در فیلم دیده نشد. تولید کنندگان، به شهرت فراوان دنیرو به عنوان یک بازیگر با سبک آگاه بودند واز اینرو تسلیم خواست او شدند.
_ او یکی از تنها چهار هنرپیشه ای  است که جایزه اسکار را برای ایفای نقشی بجز  زبان انگلیسی دریافت می کند، چون تقریبا همه مکالماتش به زبان ایتالیایی است. سه نفر دیگر عبارتند از سوفیا لورن، روبرتو بنینی و بنیسیو دل تورو.
_ جهت آمادگی برای نقشش در گاو خشمگین تمرینات بدنی سختی انجام داد، سپس در سه مسابقه بوکس بروکلین شرکت کرد و دو تای آن مسابقات را برد.


_ دنیرو از حامیان حزب جمهوریخواه به شمار می رود.
_ دنیرو طبق تشخیص پزشکان مبتلا به سرطان پروستات است. او تحت معالجه می باشد و پزشکان معتقدند که وی به بهبودی کامل خواهد رسید.

جوایز :
_ برنده اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای فیلم پدرخوانده دو (1975)
_ برنده اسکار بهترین بازیگر نقش مرد برای فیلم گاو خشمگین (1981) 
_ نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش مرد برای فیلم راننده تاکسی (1977)
_ نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش مرد برای فیلم شکارچی گوزن (1979)
_ نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش مرد برای فیلم بیدارشدگان (1991)
_ نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای تنگه وحشت (1992)
_ برنده گلدن گلاب بهترین بازیگر نقش درام مرد برای فیلم گاو خشمگین (1981)

عکسهای زیبایی از رابرت دونیرو در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 15:42  توسط رضا  | 

بیوگرافی جینا لولوبریجیدا (Gina Lollobrigida )

Gina Lollobrigida  در 4 جولای 1927 در شهر سوبیاکو ایتالیا بدنیا آمد .پس از اتمام تحصیلات دبیرستان به دانشگاه رم رفته در رشته نقاشی و مجسمه سازی به تحصیل ادامه داد .

پدرش صاحب کارخانه مبل و صندلی بود و وضعیت مالی خوبی داشتند خانه اونها در دهکده ای که  نمای زیبایی از کوهها داشت واقع شده بود .

جینا از نوجوانی به عنوان مدل شروع به کار کرد و در مسابقات زیبایی شرکت می کرد که در بیشترشون مقام می اورد در سال ۱۹۴۷ در مسابقات انتخابی دختر شایسته ایتالیا شرکت کرد ولی مقامی بهتر از سومی کسب نکرد

نفر نخست مسابقات اونسال لوچا بوزه  و نفر دوم جینا ماریا کاناله بودند که بعد ها  هر دو هنرپیشه شدند

بنابراین زیبایی چهره جینا  را به سینما کشاند و ابتدا در چند فیلم نه چندان مطرح ایتالیایی ظاهر شد تا اینکه مورد توجه هاوارد هاجز قرار گرفته  و به هالیوود دعوت شد به همین دلیل  به آمریکا مهاجرت کرد و چند فیلم نیز در آنجا بازی کرد در سال ۴۹ به ایتالیا بازگشته و با یک پزشک یوگسلاو به نام  میکو اسکوویچ ازدواج کرد این ازدواج تا سال ۷۱ دوام داشت و حاصلش یک پسر بود  جینا از سال ۱۹۷۴ به حرفه تهیه کنندگی روی آورد

نام تعدادی از فیلمهای مشهور این هنرپیشه :1954شیطان را بران(جان هوستون)-۱۹۵۴ جسم و زن(رابرت زیودماک)-1954 مهرویان شب(رنه کلر)-1954 نان،عشق و فانتزی(کومنچینی)-زنی از رم(لوییجی زامپا)-1955 فریسکی(کومنچینی)1955 زن نافرمان(ماریو سولداتی)-1956 بندباز(کارل رید)-1957گوژپشت نتردام(ژان دونالوی)-1958 سریع و س -ک -س- ی (رجینالد دنهام)-1959 نه چنین اندک(جان استرجس)

1959سامسون و دلیله (کینگ ویدور)-1960 بی وفا(مونیچلی)-1961 سپتامبر بیا(رابرت میلیگان)-1961برهنه و سرگردان(رونالد مک دوگال)1964 زن پوشالی(بازیل دیردن)-1965 عروسکها(دینو ریزی)-1966 هتل پارادیزو(پیتر گلنویل)-1967 یاغی جوان(وینسنت شرمن)-1968 نیروی دریایی خصوصی گروهبان اوفارل(فرانک تاشلین)-1969 عصر بخیرخانم کمپبل(ملوین فرانک)-1972 شاه،بی بی،سرباز(یرژی اسکولیمووسکی)

عکسهای زیبایی از جینا لولوبریجیدا در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 6:59  توسط رضا  | 

بیوگرافی لورل و هاردی

تیم كمدی لورل و هاردی یكی از بزرگترین همكاری ها در تاریخ سینما محسوب می شود. تیمی كه خلاقیتش نگاه هر بیننده، چه عامی و چه خاص را ساعت ها خیره نگاه می دارد.
 لورل و هاردی در بیش از ۱۰۰ كمدی با یكدیگر بازی كردند. لورل در نقش فردی كه مرتكب اشتباه می شد و هاردی در نقش شخصی كه ایده های نو به نظرش می رسید. این دو بازیگر تجربه نویسندگی و كارگردانی را نیز دركارنامه حرفه ایشان ثبت كردند. از شاخص ترین آثار ایشان در مقام بازیگر می توان به «ما را ببخشید»، «جعبه موسیقی»، «پسران صحرا» و «به سوی غرب» اشاره كرد.

استن لورل با نام اصلی آرتو استنلی جفرسون در ۱۶ ژوئن ۱۸۹۰ در لنكشایر انگلستان دیده به جهان گشود.
پدرو مادر استن جفرسون، بازیگر تئاتر بودند. او در سال های نوجوانی بازی درآثاركمدی را آغاز كرد. این بازیگر تا سال ۱۹۱۰ در گروه بازیگران شركت فرد كارنو (نویسنده و بازیگر انگلیسی) به عنوان هنرپیشه علی البدل به جای چارلی چاپلین حضور داشت. پس از آنكه شركت كارنو منحل شد، استن در حالی كه نام خانوادگی اش را به «لورل» تغییر داده بود، به مدت چندین سال در فیلم های آمریكایی بازی كرد. در اوایل دهه ۱۹۲۰ با بازی در مجموعه های كمدی های كوتاه بر تجارب حرفه ای اش افزود: تا جایی كه توانست به عنوان نویسنده و كارگردان نیز فعالیت كند.
اولیور هاردی با نام اصلی نورول هاردی در ۱۸ ژانویه ۱۸۹۲ در هارلم، آمریكا دیده به جهان گشود. 
 هاردی در روزهای آغازین تولد، پدرش را از دست داد. او در آغاز جوانی، نام پدر(اولیور) كه سرباز با سابقه جنگ آنتیتام (وقوع در سال ،۱۸۶۲ مریلند، آمریكا) بود را برای خود برگزید. لورل در سال ۱۹۱۳ یك مركز نمایش فیلم را اداره می كرد و سال بعد به منظور پیشرفت حرفه ای به استودیوهای لوبین آمریكا پیوست.
انگیزه او از این كار ، این بود كه حداقل از بازیگران هم دوره اش، عقب نماند. او در طول دهه بعد در بیش از ۲۰۰ فیلم برای استودیوهای مختلف به ایفای نقش پرداخت. همكاری لورل و هاردی پس از مصدومیت هاردی در یك تصادف و نقش آفرینی لورل در یكی از نمایش های مابل نورماند (كارگردان آمریكایی) به جای او، آغاز شد. آنها به زودی به عنوان اعضای استودیوهای (Roach) در چندین كمدی كوتاه «All-Stars» به ایفای نقش پرداختند.
این در حالی بود كه همكاری آنها هنوز به صورت یك تیم كمدی حرفه ای شكل نگرفته بود و به همین جهت لئومك كاری (سرپرست استودیوهای Roach و كارگردان) با اشاره به ارتباط جذاب میان دو شخصیت لورل لاغر و هاردی چاق، آنها را به كار با یكدیگر تشویق كرد. پس از آن با جدی تر شدن همكاری شان، تا سال ۱۹۲۷ به یك تیم حرفه ای تبدیل شدند. آنها تا پایان دوره سینمایی صامت با به نمایش گذاشتن یك شخصیت ساده لوح و یك شخصیت خودبین و مشكل پسند در كمدی هایی از جمله «سوپ اردك»، «بابا قندی»، «جنگ قرن» و «تجارت بزرگ» به محبوبیتی فوق العاده دست یافتند.
با پیشرفت سینمای ناطق، نبوغ این تیم كمدی بیش از پیش نمایانگر شد. صدای آنها، لهجه انگلیسی لورل و لحن آمریكایی هاردی با كاراكترهایشان كاملاً تناسب داشت. لورل چندین عبارت جذاب خلق كرد و هاردی با صحبت هایش همدردی مخاطب را بر می انگیخت. آنها در بیش از ۴۰ كمدی كوتاه ناطق برای استودیوهای «Roach» از جمله كمدی های كلاسیك «هاگ ویلد» (۱۹۳۰)، «جعبه موسیقی» ،۱۹۳۲ و «همدست ها»( ۱۹۳۲)حضور یافتند.
 نیاز اقتصادی، استودیوهای «Roach» را بر آن داشت تا از بازی لورل و هاردی در فیلم های بلند سینمایی استفاده كند. این دو بازیگر با نقش آفرینی در فیلم «ما را ببخشید» (۱۹۳۱) برای نخستین مرتبه، یك فیلم بلند سینمایی را تجربه كردند. از بهترین كمدی های بلند آنها «برادر شیطان» (۱۹۳۳)، «بچه ها در سرزمین اسباب بازی» (۱۹۳۴)، «پسران صحرا» (۱۹۳۳)، «بلاك هیدس» (۱۹۳۸)و «به سوی غرب» (۱۹۳۷)را می توان نام برد. كمدین های نابغه در دهه چهل همكاری با استودیوهای فوكس قرن بیستم و متروگلدوین مایر را آغاز كردند. این تیم كمدی كه خلاقیتشان در این استودیوها نادیده گرفته می شد، ضعیف ترین كارهایشان را از دهه  چهل تا پایان دوره حرفه ای اشان اوایل دهه پنجاه ارائه كردند.
با وجود این در آن دوره كه با زمان جنگ نیز مصادف بود، محبوبیتشان را در میان مخاطبان از دست ندادند. آخرین تجربه همكاری آنها در فیلم  Atoll Kبود. آنها تا زمان مرگ هاردی در سال (۱۹۵۷)به عنوان یك تیم حرفه ای باقی ماندند.لورل پس از آنكه به دلیل شركت در ساخت یك فیلم كمدی جایزه افتخار اسكار را دریافت كرد، در سال ۱۹۶۵ در گذشت. «لوكاستلو» بازیگر آمریكایی، درباره همكاری لورل و هاردی گفته است: «آنها بامزه ترین تیم كمدی در تاریخ سینما بوده اند.»بیشتر منتقدان و محققان فیلم در طول سال های همكاری لورل و هاردی، این جمله را تایید كرده اند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 2:40  توسط رضا  | 

بیوگرافی آل پاچینو (Al Pacino )

آلفردو جیمز پاچینو  (Alfredo James Pacino)در 25 آوریل 1940 در محله هارلم شرقی نیویورک سیتی از پدر و مادری ایتالیایی به دنیا آمد. پدرش سالواتور پاچینو  کارمند شرکت بیمه و مادرش رز پاچینو خانه دار بود و پدربزرگ و مادربزرگ او در اصل اهل سیسیل بودند. او تنها فرزند خانواده بود. پدر و مادرش هنگامیکه آلفرد تنها دو سال داشت از هم جدا شدند بنابراین او و مادرش به همراه پدربزرگ و مادر بزرگش به محله فقیر نشین برونکس  نقل مکان کردند.
آلفردوی کوچک بچه بسیار حساسی بود و والدین مادرش چنان از اوحمایت و مراقبت می کردند که او تا سن هفت سالگی حق بیرون رفتن از خانه را نداشت. اما پس از هفت سالگی توانست همراه مادرش به سینما برود. او مجذوب هنر بازیگران شد. در مدرسه شاگرد خیلی موفقی نبود اما همیشه در تمامی نمایش‌های مدرسه خوش می‌درخشید. معلمانش متوجه استعداد خدادادی او شدند و غالبا از او می‌خواستند تا کتاب مقدس را با صدای بلند بخواند اما اینکار او را ارضا نمی‌کرد. در سن چهارده سالگی بعد از تماشای نمایشنامه‌ای از چخوف تصمیم گرفت وارد عرصه بازیگری شود و برای همین وارد دبیرستان هنرهای زیبا شد اما از آنجایی که بجز درس انگلیسی در هیچکدام از دروس موفقیتی به دست نیاورد درسن هفده سالگی دبیرستان را ترک کرد.
پاچینو همانند بسیاری از بازیگران سینما شغلهای متفاوتی مانند پیغام رسان راهنمای سینما و سرایداری آپارتمان را تجربه کرد و در کنار آن به کلاسهای بازیگری می رفت و سپس به استودیوی هربرت برگف پیوست. در سال 1961 به جرم حمل اسلحه غیر مجاز توقیف شد. مادر او مشوق اصلیش بود ولی  پاچینو در23  سالگی  مادرش را به علت بیماری از دست داد و این ضربه سنگینی برای او بود. او تصمیم گرفت به خواسته مادرش جامه عمل بپوشاند و روزی بازیگر بزرگی شود. از سال 1967 در نمایشهای ریز و درشت بسیاری ایفای نقش کرد. از سال 1970 به بعد به نظر می‌رسید در کار خود پختگی لازم را یافته و سبک خود را پیدا کرده است اما او هنوز ستاره رسانه ها نشده بود.

ورود آل پاچینو به عرصه بازیگری را باید سال 1969 دانست. پاچینو در این سال در فيلم «ناتالی و من» بازی کرد و دو سال پس از آن نیز ایفای نقشی در «وحشت در نیدل پارک» را پذیرفت. اما بازی در این دو فیلم هرگز او را راضی نکرد تا اینکه فرانسیس فورد کاپولا تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم «پدرخوانده» گرفت. نقش «مایکل کورلئونه» به او واگذار شد. رابرت ردفورد و جک نیکلسون و رابرت دنيرو و جمعی دیگر از بازیگران معروف سینما مورد آزمایش قرار گرفتند اما کاپولا فقط پاچینو را انتخاب کرد. شاید مهمترین دلیل کاپولا از انتخابش نیز اصلیت سیسیلی پاچینو بود. پاچینو در سال 1972 پس از ایفای نقش در فیلم پدر خوانده و بازی فوق العاده‌اش نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد که به آن نرسید. بعد از آن سال با اتکا به بازی درخشان چشمان نافذ و صدای دلنشینش تبدیل به یکی از هنرپیشه‌های موفق و پرکار سینما شد.
در سال 1973 او در فیلمهای «مترسک» و «سرپیکو» بازی کرد. در مترسک نقش آدمی سرگشته را داشت که در پی هویت خویش است و در سرپیکو نیز یک پاچینوی تمام عیار بود. وی در این فیلم نقش فرانک سرپیکو افسر پلیسی را بازی کرد که فساد افسران مافوق خود را افشا می‌کند. پاچینو در همان سال بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد اما باز هم این جایزه نصیبش نشد. اما منتقدان، جایزه گلدن گلاب را به سبب بازی در سرپیکو به وی اهدا کردند.
از دیگر بازیهای چشمگیر پاچینو می‌توان به حضورش در فیلمهای پدرخوانده دو ۱974بعد از ظهر سگی 1975 و  عدالت برای همه 1979 اشاره کرد. پاچینو برای بازی در همه این فیلمها نامزد اسکار شد ولی مورد بی مهری اعضای اسکار قرار گرفت.
او برای بازی در فیلمهایی چون «کرایمر علیه کرایمر 1979»، «اینک آخرالزمان 1980»، «متولد چهارم جولای 1989»، «جنگ ستارگان 1977»، «برخورد نزدیک از نوع سوم 1977»، دعوت شد ولی بازی در این فیلمها را نپذیرفت. هنگامی که کاپولا برای فیلم اینک آخرالزمان او را دعوت کرد، پاچینو در یک جمله پاسخ منفی به او داد، «من با تو به جنگ نخواهم آمد».
دهه نود را باید دهه نوینی برای پاچینو دانست، زیرا او که پس از بازی در فیلم «انقلاب 1985 مبتلا به ذات الریه شده و مدت چهار سال نیز از عالم سینما دور مانده بود در فیلم دریای عشق 1989 بار دیگر خوش درخشید. از فیلمهای معروف او در این دهه می‌توان به دیک تریسی 1990، پدرخوانده سه 1990، فرانکی و جانی 1991، گلن گری گلن راس 1992، راه کارلیتو 1993، التهاب 1995، تالار شهر 1996، وکیل مدافع شیطان 1997، دنی براسکو 1997 و خودی 1998 اشاره کرد. اما بدون تردید بهترین فیلم او در این دهه، بوی خوش زن در سال 1992 می‌باشد که جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد. او در این فیلم ایفاگر نقش مرد نابینایی بود که عشق به همنوع را به بهترین شکل ممکن بیان می‌کند. علاوه بر جایزه اسکار، جایزه گلدن گلاب نیز برای این فیلم از سوی منتقدان، به او اعطا شد. زمانی که نقش شیطان را در فیلم وکیل مدافع شیطان (1997) را ایفا کرد، همه بزرگان، نامداران و تماشاگران سینما و مردم عادی او را نابغه خواندند.
در سال 1996 از سوی انجمن گوتام جایزه ویژه یک عمر فعالیت هنری نصیبش شد و پس از آن نیز از سوی فستیوال بین المللی فیلم سن سباستین اسپانيا، جایزه مشابهی به او اهدا شد. او در سال 2002 در فیلم بی خوابی نقش یک کاراگاه را بازی کرد که در تعقیب یک قاتل حرفه‌ای است. تاجر ونیزی 2004 را باید بهترین فیلم او از سال 2000 به بعد دانست.
کمتر بازیگری در سینمای جهان می‌توان سراغ گرفت که نظیر پاچینو قدرت بازی با چشم را داشته باشد. چشمان پاچینو قدرت صحبت کردن با مخاطب را دارد و می‌توان برق خاصی را در دیدگان وی احساس کرد. این یکی از امتیازات منحصر به فرد او است و فیلم پدرخوانده دو، اوج بازی وی با چشمهایش به شمار می‌رود.
پاچینو در بازیگری دارای سبک ویژه‌ای است و به واقع سرشار از استعداد است و به خوبی می‌تواند ایفاگر هر نقشی باشد. نکته برجسته در بیشتر بازیهای او این است که مخاطب را با خود همراه می‌سازد. فرانسیس فورد کاپولا درباره او می‌گوید: «اگر کارگردان نمی‌شدم دوست داشتم یک پاچینو بودم». صدای گرم و دلنشین او در بازی به پاچینو کمک فراوانی می‌کند، گویی اعضای بدنش همه هنگام بازی واقعاً بازیگر هستند. در میان ستاره‌های هالیوود، بازیگران انگشت شماری چون مارلون براندو را می‌توان یافت که صدایی مانند او داشته باشند.
جزئيات زندگي آل پاچينو :
_ او هشت بار نامزد دريافت اسكار شد كه تنها يك بار موفق به كسب آن شد.
_ او به اپرا و آثار شکسپیر علاقمند است.
_ از سال 1994 اعتیاد روزی دو پاکت سیگار خود را برای حفظ صدایش ترک کرد اکنون او فقط گاهی از سیگار گیاهی استفاده می‌کند.
_ او سالهای سال با دوست دخترش آنجلو زندگی کرد که حاصل آن دو فرزند دوقلو به نامهایAnton  و  Olivia است.
_ پاچینو هرگز ازدواج نکرده اما دارای دخترخوانده‌ای به نام جولی است که مادرش یک معلم تئاتر بوده و پاچینو علاقه زیادی به او دارد.
_ آل پاچینو در زندگی شخصی خود چیزی برای مخفی کردن ندارد و شاید به همین دلیل نزد مطبوعات و روزنامه نگاران از محبوبیت ویژه‌ای برخوردار است. او انسانی وارسته و درستکار است که همواره تلاش دارد به همنوعان خود، آن هم به هر شکل ممکن کمک نماید و همین موضوع سبب شده تا وی دوست داشتنی باشد.
_ از سال 2002 به بعد دستمزد پاچینو به بیش از 10 میلیون دلار رسید.
_ او اولین اسکار خود را پس از گذشت بیست سال از اولین نامزدی اسکارش گرفت.
_ او در کانال 4 انگلیس عنوان بهترین بازیگر تاریخ سینما را به خود اختصاص داد.
_ تهیه کنندگان پدرخوانده ابتدا گفتند : آن مرد کوتوله، پاچینو، بدرد نقش مایکل کورلئونه نمی‌خورد!
_ پاچينو براي فيلم پدرخوانده 3 تقاضاي 7 ميليون دلار كرد، اين كار كاپولا را خيلي خشمگين كرد به حدي كه تهديد كرد فيلمنامه را عوض كند و داستان را بعد از تشييع جنازه مايكل كورلئونه ادامه بدهد. به همين دليل پاچينو قبول كرد به 5 ميليون دلار راضي شود.
_ او رل مایکل کورلئونه را در گیم پدرخوانده رد کرد.
_ سانی نام مستعار او می باشد.
_ هنرپيشه زن مورد علاقه او  Julie Christieمی باشد.
_ رنگ مورد علاقه او رنگ سیاه می باشد.
_ او تنها بازیگری بود که در نظرسنجی سایت IMDB هم در بهترین فیلم (پدر خوانده) و هم بدترین فیلم (گیگلی) در يك زمان حضور داشته است!
_ او پسر خوانده بازیگر و آرایشگر (گریمور) معروف به نام  Katherin Kovin-Pacino است.


از زبان خودش‌:
_ من برای اسکار بازی نمی‌کنم، چون بازیگری عشق من است، عشقی که هرگز نمی‌توانم رهایش کنم.
_ مشکل من این است که نمی‌توانم منظورم را بیان کنم. شما باید 50 سال با من زندگی کنید تا احساس کنید من چه مي‌گویم.
_من خیلی خوش شانس بودم، افرادی مانند کاپولا فیلم می‌سازند و من اقبال بازی در فیلمهایشان را پیدا می‌کنم.
_ من خیلی خجالتی بودم اما تنها نور صحنه مرا وادار کرد تا بر این ضعفم غلبه کنم.

جوایز :
_ برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای فیلم بوی خوش زن (1993)
_ نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای پدرخوانده (1973)
_ نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای سرپیکو (1974)
_ نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای پدرخوانده دو (1975)
_ نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بعدازظهر سگی (1976)
_ نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای عدالت برای همه (1980)
_ نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای دیک تریسی (1991)
_ نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد برای گلن گری گلنراس (1993)
_ برنده جایزه گلدن گلاب بهترین بازیگر نقش درام مرد برای فیلم سرپیکو (1974)
_ برنده جایزه گلدن گلاب بهترین بازیگر نقش درام مرد برای فیلم بوی خوش زن (1993)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:59  توسط رضا  | 

بیوگرافی مریلین مونرو (Marilyn Monroe )

Marilyn Monroe  در اول ژوئن 1926 در شهر لوس آنجلس بدنیا آمد او فرزند نامشروعی بود که قبل از تولدش پدرش آنها را تنها گذاشت و گریخت بنابراین کودکی مریلین در فقر و تنگدستی گذشت
 
 تا اینکه مادرش دچار حمله عصبی شده و بستری شد آنزمان نورما (نام اصلی Norma Jean Mortensen )در یتیمخانه زندگی میکرد و در آنجا مورد سوءاستفاده جنسی قرار می گرفت به همین دلیل از آنجا فرار کرده و در 16 سالگی با یک کارگر هواپیمایی ازدواج کرده به زندگیش سر و سامان داد.
مدتی در رادیوی شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد تا اینکه زیبایی خیره کننده اش باعث شد تا یکی از عکاسان ارتشی تعدادی عکس از نورما بگیرد
همین عکسها باعث شد مورد توجه یک شرکت فشن قرار گرفته مدتی در آنجا بعنوان مدل لباس شنا مشغول بکار شود و پوسترهایش همه جا پخش شود
زمانی که کارگردان مشهور آنزمان یعنی" هاوارد هاوکز" عکسهایش را دید از نورما خواست تست بازیگری بدهد بعد از اینکه از بازیگریش نیز همچون زیباییش خوشش آمد از او خواست تا با کمپانی قرن بیستم قراردادی ببندد که نورما نیز این پیشنهاد را پذیرفت و با نام جدید مریلین مونرو وارد عرصه سینما شد.
 
عکسهای مریلین در دسامبر سال 1953در مجله پلیبوی همگان را متحیر کرد.
در 5 اوگوست 196۲ بعلت مصرف بی رویه داروی اعصاب و خواب آور از دنیا رفت .
از فیلمهای مشهورش می توان به آثار زیر اشاره کرد:
1949 خانمهای گروه آواز(فیل کارلسون)-1949 شادی عشق(دیوید میلر)-1950 همه چیز درباره ایو(جوزف ال منکیه ویچ)-1950 جنگل آسفالت (جان هوستون)1950 یک بلیت به توماهاوک(ریچارد سیل)-1952 جدال در شب(فریتز لانگ)-1953 آقایان مو طلاییها را ترجیح می دهند (هاوارد هاوکز)1953 چگونه میشود با یک میلیونر ازدواج کرد( ژان نگولسکو)-1953 نیاگارا(هنری هاتاوی)-1954 رودخانه بدون بازگشت(اتوپره مینجر)1955 خارش هفت ساله (بیلی وایلدر)-1956 ایستگاه اتوبوس (جاشوا لوگان) -1957 شاهزاده و رقاصه (لارنس اولیویه)1959 بعضیها داغش را دوست دارند (بیلی وایلدر)- 1961 ناجورها(جان هوستون).

 

عکسهای زیبایی از مریلین مونرو در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:24  توسط رضا  | 

بیوگرافی جیمز دین (James Dean )

 در 8 فوریه 1931 در ماریون ایندیانا به دنیا آمد . پدرش دندانپزشک بود و

مادرش خانه دار .

در سال 1940 مادرش را که سرطان داشت از دست داد بعد از اینکه دبیرستان را به پایان رساند به کالیفرنیا رفت .در آنجا به کالج سانتا مونیکا رفت و سپس در دانشگاه کالیفرنیا در رشته هنرهای نمایشی فارغ التحصیل شد.

در سال 1951 در آگهی پپسی کولا شرکت کرد که برای این نقش فقط 10 دلار دستمزد گرفت.پس از آن در چندین برنامه تلویزیونی شرکت داشت

در سال 1954 اولین نقش سینماییش را در فیلم "شرق بهشت" ساخته "الیاکازان" ایفا کرد که بسیار موفقیت آمیز بود و نامزد دریافت جایزه اسکار شد.

یکسال بعد عکسهایش در مجله لایف تحت عنوان ستاره دمدمی مزاج منتشر شده و بسیار مورد توجه قرار میگیرد

در سال 1955 در فیلم "شورش بی دلیل " ساخته " نیکلاس ری " با "ناتالی وود " همبازی شد و در این فیلم هم مورد تمجید قرار گرفت

در همان سال در آخرین فیلمش یعنی "غول" ساخته "جیمز استیونز " به همراه ستارگان آنزمان سینمای هالیوود همچون " الیزابت تیلور" و " راک هادسن " نقش آفرینی کردو در این فیلم هم نامزد دریافت جایزه اسکار شد.

در 21 سپتامبر   ۱۹۵۵   یک اتومبیل پورشه خرید  و  نامش را ( حرامزاده کوچک )  گذاشت و 9 روز بعد دریک حادثه رانندگی جانش را از دست داد ولی هنوز هم پس از گذشت 5۳ سال یادش در خاطره و ذهن  سینما دوستان جای دارد .

 

 عکسهای زیبایی از جیمز دین در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 20:30  توسط رضا  | 

بیوگرافی ویلیام هانا (William Hanna )

شاید كمتر كسی باشد كه با مشاهده آثار تلویزیونی «تام وجری» خلاقیت به كار رفته در ماجراهای این موش و گربه را تحسین نكند. ویلیام هانا، كارگردان، نویسنده، انیماتور، كارتونیست و تهیه كننده آمریكایی، با كارگردانی مجموعه های تلویزیونی «تام و جری» به شهرت رسید. او طی همكاری طولانی مدت با ژوزف باربارا (انیماتور و كارگردان)، تعدادی از معروفترین كاراكترهای كارتونی را خلق نمود كه از قرن بیستم میلیونها بیننده را در سراسر دنیا سرگرم كرده اند. ویلیام دنبی  هانا در ۱۴ جولای ۱۹۱۰ در ملروس، نیومكزیكو متولد شد. او به همراه خانواده اش به لس آنجلس رفت و تا سال ۱۹۱۹ در این شهر اقامت داشت. در آغاز جوانی در كالجی در لس آنجلس ثبت نام نمود، اما با شروع ركود اقتصادی در سال ۱۹۲۹ كالج را رها كرد. هانا در ابتدا به عنوان مهندس ساختمان فعالیت می كرد و به ساخت بنای «تئاتر پانتاجس» در هالیوود كمك نمود.
 سپس در طول دوره ركود اقتصادی شغل مهندسی ساختمان را رها كرده و در یك كارواش مشغول به كار شد. در این اثنا با اصرار و تشویق یكی از اطرافیانش برای درخواست شغلی به استودیو انیمیشنی «pacific art and title» مراجعه كرد و در حین فعالیت در آنجا به استعدادش برای طراحی و نقاشی پی برد. بدین ترتیب در سال ۱۹۳۰ به استودیو انیمیشنی «Harman - Ising» پیوست كه شخصیت های كارتونی لونی تونز و مری ملودیز را خلق كرده است.
هانا با وجود آنكه از آموزش رسمی در زمینه انیمیشن برخوردار نبود، اما به زودی ریاست دپارتمان Ink and paint» در استودیو «Harman - Ising» را به عهده گرفت. در سال ۱۹۳۶ او فرصت كارگردانی نخستین اثر انیمیشنی اش به نام «به سوی بهار» را به دست آورد كه بخشی از مجموعه های «هارمونی های شادی» این استودیو بود. سال بعد استودیوهایMGM Metro - Goldwyn - Mayer همكاری با «Harman - Ising» را آغاز كردند. هانا جزو نخستین كارگردانانی بود كه (MGM) از «Harman - Ising» استخدام كرده بود. در آن زمان در كنار طراحی و نقاشی، شعر هم می گفت. ویلیام هانا در سال ۱۹۳۷ همكاری اش با ژوزف باربرا را در MGM آغاز نمود. باربرا پیش از همكاری با هانا به عنوان كارتونیست در استودیو انیمیشنی «تری تونس» فعالیت می كرد.
آنها در حالی همكاری شان را آغاز كردند كه در ابتدا رقیب یكدیگر بودند، اما به زودی پی بردند كه می توانند تیم حرفه ای خوبی تشكیل دهند. شروع همكاری آنها كه ۵۰ سال به طول انجامید، به منزله آغاز فعالیت حرفه ای رسمی ویلیام هانا محسوب می شود. این دو كارگردان همكاری شان را در كنار كارتونیستی به نام «تكس آوری» آغاز نمودند كه شخصیت های كارتونی دافی داك و باگزبانی را خلق كرده است. هانا و باربرا در ابتدا فیلم های كوتاه انیمیشنی می ساختند كه در مراكز نمایش فیلم در معرض نمایش عموم قرار می گرفتند. در سال ۱۹۴۰ آنها فیلم «گربه به چكمه می رسد» را كارگردانی كردند. این فیلم با موضوع موش و گربه كه راه موفقیت این دو انیماتور را فراهم كرد، نامزد دریافت جایزه اسكار شد. پس از فیلم «گربه به چكمه می رسد» استودیو MGM به دنبال آثار انیمیشنی متنوع بود، بنابراین با وجود موفقیت این فیلم، مباشر هانا و باربرا، فرد كوایمبی تمایلی به تهیه و ساخت آثار انیمیشنی بیشتری با موضوع موش و گربه نداشت.
اما دو كارگردان آمریكایی كه از موفقیت فیلم «گربه به چكمه می رسد» شگفت زده شده بودند، مخالفت كوایمبی را نادیده گرفته و به گسترش موضوع موش و گربه ادامه دادند. هانا كه در آن دوره اندیشه بازگشت به استودیو «Harman - Ising» را نیز در سر می پروراند، به همراه باربرا با كوایمبی ملاقات كرده و اجازه ساخت آثار بیشتر با ایده موش و گربه را از او گرفتند. نتیجه این كار، خلق «تام و جری» معروف بود. پس از فیلم «گربه به چكمه می رسد» با تغییر عمده مجموعه های انیمیشنی موش و گربه ساخته شدند.
به این صورت كه مجموعه ها، ماجراجویی های جری، موش مزاحمی كه همیشه از گربه دشمنش، تام زرنگ تر بود را دنبال می كردند.
اما با ایجاد این تغییر، هانا به ضرورت وجود دو كاراكتر موش و گربه پی برد، زیرا او فكر می كرد كه آنها در داستان ها به جدال و تعقیب و گریز احتیاج دارند. كاراكترهایی كه مجدداً شكل گرفتند، برای نخستین بار در فیلم «اسنك نیمه شب» (۱۹۴۱) ظاهر شدند. این دو كارتونیست در طول ۱۷ سال بعد، فعالیتشان را تقریباً روی «تام و جری» متمركز و بالغ بر ۱۱۴ فیلم كوتاه انیمیشنی معروف كارگردانی كردند. آنها طی جنگ جهانی دوم فیلم های انیمیشنی آموزشی نیز ساختند. مجموعه های تام و جری ۱۴ بار نامزد دریافت جایزه اسكار شده و در۷ مرتبه نیز این جایزه را برای سازندگانشان به ارمغان آوردند. تاكنون هیچ مجموعه انیمیشنی دیگری موفق به دریافت جوایزی بیش از آنها نشده اند. كاراكترهای تام و جری اغلب به جای دیالوگ به حركت متكی بودند. این موش و گربه با وجود محبوبیتشان اغلب به دلیل خشونتی كه به مخاطب منتقل می كردند، مورد انتقاد قرار می گرفتند.

این در حالی است كه با الهام از آنها، فیلم های اكشنی با حضور ستارگان سینما ساخته شدند. در میان بازیگران برجسته ای كه در فیلم های غیر انیمیشنی سینمایی با الهام از تام و جری، حضور داشته اند، می توان به جین كلی در فیلم «Anchors Aweigh» (۱۹۴۵) و ایستر ویلیامز در فیلم «Dangreous when wet» (۱۹۵۳) اشاره نمود. سال ۱۹۵۷ وقتی MGM به كار واحد انیمیشنی اش خاتمه داد، هانا و باربرا استودیو خود را راه اندازی كردند. در آن زمان مدیوم تلویزیون نیز رو به پیشرفت بود. آنها در حالی تصمیم گرفتند آثارشان را در تلویزیون به نمایش بگذارند كه آثار انیمیشنی، پروژه های سنگینی برای تلویزیون محسوب می شدند. بدین ترتیب هانا با آسان كردن روند ساخت آثارشان، نمایش آنها را در تلویزیون، امكان پذیر نمود. این دو انیماتور نخستین برنامه تلویزیونی شان به نام «نمایش روف و رودی» را سال ۱۹۵۷ ارائه كردند. «نمایش روف و رودی» راه موفقیت شان را در عرصه تلویزیونی همواره كرد و آنها با پروژه های بعدی شان از جمله «نمایش هاكلبری هوند» موفقیت های بسیاری به دست آوردند.
آنها در سال ۱۹۶۰ با خلق نخستین مجموعه های انیمیشنی با عنوان «فلینت استونز» در استودیو خود، باب جدیدی را در این حرفه گشودند. «فلینت استونز» با به نمایش گذاشتن حومه نشینی مدرن در نخستین دوره پخشش در فهرست ۲۰ اثر انیمیشنی برتر قرار گرفت. این مجموعه های انیمیشنی ثابت كردند كه بزرگسالان نیز می توانند مانند كودكان از تماشای كارتون ها لذت ببرند. دو كارتونیست آمریكایی مجموعه های تلویزیونی «جتسونز» را در سال ۱۹۶۲ ارائه نمودند. مخاطبان در این مجموعه ها از مشاهده یك خانواده فضایی لذت می بردند. پس از آن داستان های تلویزیونی «ماجراجویی های جانی كواست» (۱۹۶۴) و «روح فضایی» (۱۹۶۶) نیز به محبوبیت فراوانی در میان تماشاگران رسیدند.

در اواخر دهه ۱۹۶۰ آنها كارگردانی مجموعه «اسكوبی دو، كجایی؟» را در كارنامه شغلی شان ثبت كردند. بدین ترتیب در سال ۱۹۷۳ تهیه فیلم انیمیشنی «شبكه چارلوت » را با اقتباس از یك كتاب معروف كودكان به عهده گرفتند. در اكثر پروژه های هانا به عنوان كارگردان و باربرا در مقام نویسنده همكاری می كردند. همزمان با پیشرفت فعالیت های حرفه ای شان، آنها مسئولیت های اجرایی را نیز به عنوان تهیه كننده به عهده می گرفتند. ویلیام هانا در طول دوره هنری شان چندین مرتبه نامزد دریافت جایزه ای شده و چند بار نیز این جایزه را دریافت كرد. هانا در ۲۲ مارس ۲۰۰۲ در سن ۹۰ سالگی در هالیوود، كالیفرنیا از دنیا رفت. او با ساخت مجموعه هایی كه چندین نسل با تماشای آنها بزرگ شده اند، تأثیر غیرقابل انكاری بر فرهنگ مردمی گذاشته است. نام هانا برای خلق شخصیت هایی خاطره انگیز به یادگار خواهد ماند كه مسیر تحول در دنیای انیمیشن را هموار كرده اند.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:43  توسط رضا  | 

درباره پل نیمن

نیومن در طول پنج دهه بازیگری 10 بار نامزد دریافت جایزه اسکار شد و یک بار آن را به خاطر فیلم «رنگ پول» ساخته مارتین اسکورسیزی گرفت. او که رسما از دنیای بازیگری خداحافظی کرده بود در ماه می امسال از کارگردانی تئاتر «موش‌ها و آدم‌ها» برای مجموعه تئاتری کانکتیکات وست‌پورت کانتری که همسر باوفایش ریاست آن را بر عهده داشت به خاطر ضعف جسمانی انصراف داد.
این بازیگر توانا فعالیت‌های حرفه‌ای‌اش را در تئاتر و تلویزیون در سال‌‌های دهه 50 آغاز کرد. او که 10 بار نامزد دریافت جایزه اسکار بود یک اسکار برد و دو اسکار افتخاری گرفت، در بیش از 50 فیلم مهم از جمله «بوچ کسیدی و ساندانس کید»، «نیش»، «تیرانداز چپ دست»، «لوک خوش‌دست»، «گربه روی شیروانی داغ»، «بیلیارد باز»،‌ «هاد»، «اکسدوس» و «جاده‌ای به پردیشن» بازی کرد.او با بسیاری از بزرگ‌ترین کارگردانان پنجاه سال اخیر از جمله آلفرد هیچکاک، جان هیوستون، رابرت آلتمن، مارتین اسکورسیزی و برادران کوئن کار کرده است. ستارگانی همچون الیزابت تیلور، لورن باکال، تام کروز، تام هنکس و از همه مهمتر با رابرت ردفورد در دو فیلم بسیار به یادماندنی کار کرد.
رابرت ردفورد درباره او روز شنبه گفت: "این جایی است که احساسات از کلام فراتر می‌روند. من یک دوست واقعی را از دست داده‌ام. زندگی‌ام -و این کشور- با وجود او بهتر می‌شدند."
رابطه زناشویی بسیار طولانی و مشهور او با همسر وفادراش جوان وودوارد 50 سال طول کشید (1958-2008) که در هالیوود بسیار نادر است. او در جواب مجله پلیبوی که از او پرسیده بود که وسوسه نمی‌شود که کمی بازیگوشی کند گفته بود: "من یک استیک در خانه دارم. چرا باید برای خوردن همبرگر بیرون بروم." آن دو در همان سال آشنایی‌شان در «تابستان گرم و طولانی» ظاهر شده بودند و نیومن همسرش را در «راشل، راشل» کارگردانی کرده بود.
چهره قوی و زیبا با چشمان آبی نافذ او باعث شده بود که شمایل تاثیرگذاری از یاغی‌ها ارائه دهد و زمانی که در «احمق هیچکس» رابرت بنتون در سال 1995 ظاهر شد منتقد مجله نیویورک تایمز گفت که هیچگاه از دیدن چنین چهره زیبایی که کارش به این‌جا کشیده است انگشت به دهان نخواهید ماند.
سالی فیلد درباره او گفت: "گاهی خدا یک آدم کامل می‌سازد و نیومن یکی از آن‌ها بود." نیومن در زندگی واقعی هم یک خیر تمام عیار بود و از طریق کمپانی تولید فراورده‌های غذایی‌اش و کمپ‌های کمک به کودکان بیمار کارهای خیر بسیاری انجام داد. در برابر جنگ ویتنام ایستاد و آن‌قدر فعالیت‌های لیبرال انجام داد که در فهرست دشمنان رییس‌جمهور نیکسون قرار گرفت.
در 1987 برای بازی در کنار تام کروز در دنباله فیلم مشهورش «بیلیاردباز» در نقش ادی تنددست اسکار گرفت و در سال 1986 و 1994 جایزه اسکار افتخاری دریافت کرد. او 9 بار برای بازیگری و یک بار برای تهیه‌کنندگی نامزد اسکار بود. (جک نیکولسون 12 و مریل استریپ 14 بار نامزد دریافت این جایزه بوده‌اند.)
او که برای بازی در نقش مکمل فیلم «جاده‌ای به پردیشن» در سال 2002 نامزد اسکار بود و اخیرا در انیمیشن کمپانی پیکسار «ماشین‌ها» صحبت کرده بود در برنامه تلویزیونی «صبح به خیر آمریکا» در سال 2007 اعلام کرد که دیگر نمی‌تواند به بازیگری ادامه دهد و فقط در کارهای خیریه‌اش فعال است.
او در مسابقات اتومبیلرانی هم به شدت فعال بود و علاقه بسیاری به این رشته ورزشی داشت
.
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:14  توسط رضا  | 

بیوگرافی جورجو آرمانی (Giorgio Armani)

جورجو آرمانی  متولد پیاچنزاي ایتالیا در۱۱ جولای  سال 1934، یکی از معروفترین و با نفوذترین طراحان لباس است.
 او پس از فعالیت مختصری که در پزشکی (تحصیل در دانشگاه میلان) و در زمینه عكاسي داشت، تنها بر حسب اتفاق وارد صنعت فشن شد.
جورجو آرمانی پس از خدمت نظام وظیفه، حرفه خود را با یک میزآرایشی ویترینی، در یک فروشگاه بزرگ در میلان با نام لاريناسكنت آغازکرد. او بعدا بیان کرد که سبک کلاسیک خود را، در طول این دوره و به دنبال سفرهای مکرر خود به بریتانیا، رشد و توسعه داده است. او می گوید:" انگلستان واقعا مهمترین مرکز الهام بخش بود. زمانی که من در فروشگاه لاريناسكنت مشغول به کار بودم، دائما برای کسب اعتبار در بازار، دیدن مغازه ها و یاد گرفتن شیوه کار آنها، به لندن سفر می کردم. من به خاطر دارم که تعدادی ژاکت کشباف پشمی زرد رنگ در یک بوتیک کوچک دیدم و آنها را به فروشگاه خودمان آوردم، همه فکر کردند که من دیوانه هستم. این ژاکتهای پشمی زرد مورد استفاده دوک ویندسوربودند و مردم متوسط از آن استفاده نمی کردند. این نوع تفکر در مورد این قبیل پوشاک بسیار انگلیسی بود
جورجو آرمانی در سال 1946، با داشتن دانشی عمیق درباره پارچه و طراحی، به عنوان یک طراح در شرکت پوشاک مردانه نينو كروتي هیتمن استخدام شد. جورجو آرمانی در سال 1974 اولین مارک لباس مردانه خود را معرفی کرد؛ و اولین مجموعه لباس زنانه او یک سال بعد ارائه شد.
از سال 1975، آرمانی به سرعت لباس زیر، لباس شنا، لوازم جانبی، ... را با مارک جورجو آرمانی راه اندازی کرد و به بازار فرستاد.

در سال 1981، اولین سری فروشگاههای پخش و فروش ارزانتر خود، شلوارهای جین آرمانی و بازار بزرگ آرمانی را افتتاح کرد. آرمانی در سال 2000 بخش جدید گریم و آرایشی را به محصولات خود افزود، که توسط پت مگراس طرح ریزی می شد. امروزه امپراطوری آرمانی شامل 2000 مرکز فروش جهانی با فروش سالیانه بیشتر از یک میلیارد دلار می باشد. پس از اینکه پلیس پاریس، خیمه های مشکی نمایش او را در سينت سولپايس پاريس، با این ادعا که ساخت و استقرارآنها امن نیست، ممنوع کرد؛ آرمانی مجبور شد در مارس 1998 درشهرنیویورک کارهای خود را به نمایش بگذارد. در این زمان نمایش های راهرویی او، معمولا جمعیت زیادی را به خود جلب می کرد و رابرت دنیرو،  مارک والبرگ، مارتین اسکورسیسی، سوفیا لورن و بسیاری دیگر به تماشای آن می آمدند.
با این حال آرمانی ادعا می کند که از مردم معمولی که در خیابانها هستند، برای طراحی مدل های خود الهام می گیرد. او اعتقاد دارد که لباسها باید برای پوشیدن تولید شود، نه فقط برای نمایش و ترسیم مهارتهایی که او به عنوان یک طراح لباس آموخته است تا لباسهای معاصری را برای زنان تولید کند. لباسهای دارای شانه های پهن به مدلی عملی تر، سودمندتر و انعطاف پذیرتر بدل شده است و مجموعه های آرمانی امروزه زیبا و ظریف هستند.
جورجو آرمانی در سال ۹۱ از طرف مجله مردم بعنوان یکی از ۵۰ شخص زیبای جهان برگزیده شد
در سال 2000 مجله ماهانه آمریکایی فوربز،  آرمانی را به عنوان موفق ترین طراح دنیا معرفی کرد، که در آمد شخصی او در سال 1999، 135 میلیون دلار بود. در سال 2001 این مجله او را در ریف نوزدهم (بعد از خانواده بولگاری و قبل از پرادا) در لیست اعضای جدید مد قرار داد.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 2:48  توسط رضا  | 

دهمین سال‌روز درگذشت آكیرا كوروساوا

«آكیرا كوروساوا»، كارگردان، تهیه‌كننده و فیلم‌نامه‌نویس افسانه‌ای سینمای ژاپن ۱۰ سال قبل در ششم سپتامبر ۱۹۹۸ در سن ۸۸ سالگی درگذشت.
«كوروساوا» روز بیست‌وسوم مارس ۱۹۱۰ در حومه توكیو، پایتخت ژاپن متولد شد. در نوجوانی در روزنامه‌های تندرو مقاله می‌نوشت و هم‌زمان استعداد خود را در ادبیات و نقاشی دنبال می‌كرد.
«كوروساوا» در سال ۱۹۲۴ در یك استودیو فیلم‌سازی ژاپن به‌عنوان دستیار كارگردان مشغول به‌كار شد و اولین تجربه كارگردانی‌اش را با ساخت فیلم «سانشیرو سوگاتا» به‌دست آورد.
اگرچه فیلم‌های بعدی «كوروساوا» با نظارت شدید دولت زمان جنگ ژاپن ساخته شدند و اغلب موضوعات ملی‌گرایانه داشتند، با این‌حال او در اولین فیلم خود پس از جنگ با نام «تاسفی برای نوجوانان‌مان نیست» به انتقاد از دولت ژاپن پرداخت.
«كوروساوا» فیلم‌های زیادی درباره ژاپن ساخت كه «فرشته مست» و «سگ ولگرد» از آن جمله‌اند. با این‌حال شهرت جهانی این كارگردان با ساخت فیلم «راشومون» به‌دست آمد كه با كسب شیر طلایی جشنواره ونیز، توانست نامی برای خود در عرصه جهانی دست‌وپا كند.
تكنیك سینمایی «كوروساوا» در ساخت فیلم‌هایش منحصربه‌فرد بود و در دهه ۵۰ سبك جدیدی از خود بدعت گذاشت. او عقیده داشت كارگذاشتن دوربین‌ها در فواصل دور از بازیگر، عملكرد آنان را بهتر خواهد كرد. او همچنین علاقه خاصی به استفاده از چند دوربین و ضبط یك صحنه از زوایای مختلف داشت.
دیگر شاخصه فیلم‌سازی «كوروساوا»، علاقه‌اش به استفاده از عناصر آب‌وهوا برای عمق بخشیدن به فضای حاكم بر فیلم‌اش بود. سرما، مه، برف و باران در اغلب ساخته‌های او به چشم می‌خوردند. دیگر رویكرد قابل توجه فیلم‌های «كوروساوا»، وسعت تأثیرهای هنری اوست. بعضی از داستان‌های او اقتباس از آثار «ویلیام شكسپیر» هستند. برای مثال «آشوب» براساس «شاه لیر» است و «سریر خون» براساس«مكبث» و «خواب بد» برگرفته از «هملت» هستند.
«كوروساوا» برای ساخت فیلم‌هایش از آثار ادبی روسیه نیز بهره گرفت، مانند «ابله» اثر «داستایوفسكی» و «در اعماق» نوشته‌ «ماكسیم گوركی». با این‌حال رمان «مرگ ایوان ایلیچ» نوشته «لئو تولستوی» بیش از همه او را تحت‌تأثیر قرار می‌داد.
با وجود این‌كه بسیاری از منتقدین ژاپنی معتقدند كه «كوروساوا» "خیلی غربی" بود، اما او عمیقا تحت‌تأثیر فرهنگ ژاپن قرار داشت. فیلم «ریش قرمز» نقطه عطفی در كارنامه سینمایی او محسوب می‌شود كه آخرین فیلم سیاه و سفید او نیز بود.
بعد از اقدام به خودكشی نافرجام، «كوروساوا» فیلم‌های دیگری ساخت و با وجود شهرت بین‌المللی، در داخل ژاپن كمتر استودیو فیلم‌سازی حاضر به حمایت مالی از پروژه‌هایش می‌شد. فیلم «درسو اوزالا» كه اوایل قرن بیستم در صربستان در جماهیر شوروی سابق ساخته شد، تنها فیلم «كوروساوا» بود كه در خارج از ژاپن و به زبان غیرژاپنی ساخته شد. این فیلم اسكار بهترین فیلم غیرانگلیسی را برای او به‌همراه آورد.
پس از آن «كوروساوا» به‌همراه «جورج لوكاس» و «فرانسیس فورد كوپولا»، فیلم «كاگه‌ موشه» را ساختند كه این فیلم موفق شد جایزه نخل طلای جشنواره كن را در سال ۱۹۸۰ به‌دست آورد.
اما بزرگ‌ترین پروژه فیلم‌سازی سال‌های پایانی این كارگردان بی‌تردید فیلم «آشوب» بود كه نسخه سینمایی از شاهكار «شاه لیر» شكسپیر محسوب می‌شد. این فیلم كه نامزدی بهترین كارگردانی اسكار را برای «كوروساوا» به‌همراه آورد، بیش از یك دهه جلب حمایت مالی آن به‌طول انجامید كه امروزه به گفته بسیاری از منتقدان، آخرین شاهكار «كوروساوا» به‌شمار می‌آید.
او در دهه ۹۰ سه فیلم دیگر ساخت كه شخصی‌تر از دیگر آثار قبلی او بودند. فیلم «رویاها» كه براساس یك‌سری توصیف‌ها براساس رویاهای اوست، فیلم «هیجان در اوت» كه خاطرات او درباره بمباران اتمی ناكازاگی است و آخرین فیلم او با نام «مادادایو» كه داستان یك معلم بازنشسته و دانش‌آموزان سابق او است.
«كوروساوا» روز ششم سپتامبر ۱۹۹۸ در سن ۸۸ سالگی بر اثر سكته مغزی در توكیو درگذشت. پس از مرگ او، آخرین پروژه‌اش با نام «پس از باران» توسط نزدیك‌ترین دوست‌اش «تاكاشی كونیرو» ساخته شد.
«كوروساوا» طی چند دهه فیلم‌سازی موفق شد جوایز معتبری از جشنواره‌های بین‌المللی به‌دست آورد كه بخشی از آنها عبارتند از:
جایزه اسكار بهترین فیلم غیرانگلیسی در سال ۱۹۵۱ برای «راشومون»
جایزه اسكار بهترین فیلم غیرانگلیسی در سال ۱۹۷۵ برای «درسو اوزالا»
جایزه افتخاری آكادمی اسكار برای یك عمر دستاورد سینمایی در سال ۱۹۹۰
نامزد بهترین كارگردانی اسكار برای فیلم «آشوب» در سال ۱۹۸۶
جایزه بهترین فیلم‌نامه از آكادمی فیلم ژاپن در سال ۲۰۰۱ برای «آمه آگارو»
جایزه بهترین فیلم خارجی از جوایز آكادمی فیلم انگلیس (بافتا) در سال ۱۹۸۷ برای «آشوب»
جایزه بهترین كارگردانی از جوایز بافتا در سال ۱۹۸۰ برای «كاگه‌موشه»
جایزه خرس نقره‌ای بهترین كارگردانی جشنواره برلین در سال ۱۹۵۹ برای «دژ پنهان»
جایزه فدراسیون بین‌المللی منتقدین فیلم از جشنواره برلین در سال ۱۹۵۹ برای «دژ پنهان»
جایزه ویژه سنای برلین از جشنواره فیلم برلین در سال ۱۹۵۴ برای «زندگی»
چهار جایزه بهترین فیلم از جوایز ربان آبی ژاپن برای «آشوب»، «كاگه‌موشه»، «ریش‌قرمز» و «دژ پنهان»
نخل طلای جشنواره كن در سال ۱۹۸۰ برای «كاگه‌موشه»
جایزه بهترین فیلم خارجی جوایز سزار فرانسه در سال ۱۹۸۱ برای «كاگه‌موشه»
سه جایزه بهترین كارگردانی از جوایز سینمایی دیوید دی دوناتلو ایتالیا برای فیلم‌های «آشوب»، «كاگه‌موشه» و «درسو اوزالا»
نشان یك عمر دستاورد سینمایی از انجمن كارگردانان آمریكا در سال ۱۹۹۲
جایزه انجمن منتقدین فیلم فرانسه در سال ۱۹۷۸ برای «درسو اوزالا»
دو جایزه بهترین فیلم خارجی از انجمن روزنامه‌نگاران فیلم ایتالیا برای فیلم‌های «درسو اوزالا» و
«كاگه‌موشه»
جایزه بهترین كارگردان سال از انجمن منتقدین فیلم لندن در سال ۱۹۵۸ برای «آشوب»
نشان یك عمر دستاورد سینمایی از انجمن منتقدین فیلم لس‌آنجلس در سال ۱۹۸۵
جایزه افتخاری دستاورد سینمایی جشنواره فیلم مسكو در سال ۱۹۷۹
جایزه فدراسیون بین‌المللی منتقدین فیلم جشنواره مسكو در سال ۱۹۷۵ برای «درسو اوزالا »
جایزه ویژه جوایز فیلم‌های ورزشی نیكان برای مجموعه آثارش در سال ۱۹۹۸
راه‌اندازی جایزه «آكیرا كوروساوا» در جشنواره فیلم سانفرانسیسكو در سال ۱۹۸۶
جایزه سازمان بین‌المللی سینمای كاتولیك از جشنواره سن‌سباستین در سال ۱۹۸۵ برای «آشوب»
شیر طلایی افتخاری جشنواره ونیز در سال ۱۹۸۲
جایزه جایزه سازمان بین‌المللی سینمای كاتولیك از جشنواره ونیز در سال ۱۹۶۵ برای «ریش قرمز»
شیر نقره‌ای جشنواره ونیز در سال ۱۹۵۴ برای «هفت سامورایی»
شیر طلایی جشنواره ونیز در سال ۱۹۵۱ برای «راشومون»
نشان ارزشمند «لژیون دو اونور» فرانسه در سال ۱۹۸۴
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 3:14  توسط رضا  | 

بیوگرافی emmanuelle beart

امانوئل بئار بازيگر فرانسوي، متولد 14 آگوست 1963 است. در شهر سن تروپه به دنيا آمده و 163 سانتيمتر قد دارد. ‏فرزند گي بئار ترانه سرا و آوازخوان و ژنويو گاله(مدل سابق) است. مادرش اهل جزيره مالت يونان و داراي تباري ‏ايتاليايي و پدرش اسپانيولي/سوئيسي/روس تبار بود. ‏

امانوئل دوران کودکي را به همراه 3 برادر و تنها خواهرش در مزرعه اي بيرون از سن تروپه بزرگ شد، چون پدرش ‏نمي خواست فرزندانش تحت تاثير زرق و برق خيره کننده پاريس قرار بگيرند. ‏

اولين بار وقتي 9 ساله بود در فيلم و آرزوي مردن رنه کلمان ظاهر شد. اما تماشاي بازي رومي اشنايدر در فيلم ‏مدو(1976) به هنگام 13 سالگي او را مصمم کرد تا در آينده بازيگري پيشه کند. از اين رو با فيلم کودکان فردا به ‏کارگرداني ژان پورتاله بازي در نقش نوجوان ها را فيلم ها و سريال هاي تلويزيوني آغاز کرد. ‏

همزمان والدينش او را به مونترال(کبک، کانادا) فرستادند. اقامت وي در آنجا 4 سال طول کشيد و با کار پرستاري بچه ‏توام بود. ولي باعث شد انگليسي را به خوبي ياد بگيرد. در آنجا بود که با رابرت آلتمن آشنا و قرار شد در فيلمي از او-‏که هرگز ساخته نشد- بازي کند. پس از بازگشت به فرانسه، دوره بازيگري را از سر گذراند و اولين نقش خود را در ‏تلويزيون‎ Raison perdue (1984) ‎‏ به دست آورد. ‏

در همين سال ديويد هميلتون عکاس/کارگردان که تحت تاثير زيبايي او قرار گرفته بود، اولين نقش بلند واقعي را در ‏فيلم مهم ترين هوس‎(1984)‎‏ به وي داد. يک سال بعد در فيلم عشق ممنوع‎(1985)‎‏ با دانيل اوتوي همبازي و عاشق او ‏شد. رابطه آن دو ده سال طول کشيد و در 1993 يک سال پس از تولد دخترشان نلي به ازدواج رسمي و دو سال بعد به ‏طلاق منجر شد. امانوئل بعد از جدايي از اوتوي با ديويد مورو آهنگساز آشنا شد و در 1996 از وي پسري به نام يوهان ‏به دنيا آورد. ‏
در ميانه دهه 1980، امانوئل پس از بازي در 4 فيلم تلويزيوني براي بازي در برابر ايو مونتان در مانون چشمه ها ‏انتخاب شد. وي در اين فيلم نقش چوپاني موطلايي که برهنه در مزرعه مي رقصيد را بازي مي کرد و با اين نقش در ‏کشورش به شهرت رسيد. اين نقش اولين و آخرين جايزه سزار کارنامه اش را نيز براي وي به ارمغان آورد، در حالي ‏که قبل از آن دو بار(عشق ممنوع، ‏L'Amour en douce‏) و بعدها پنج بار (فرزندان آشوب، زيباي مزاحم، قلب ‏زمستاني، نلي و آقاي آرنو، سرنوشت هاي سوزناک) نامزد دريافت آن شد. ‏

سال بعد تام مک لافلين او را از ميان 5 هزار نفر براي بازی در فيلم قرار ملاقات با يک فرشته(1987) برگزيد و اولين ‏نقش هاليوودي را نصيب بئار ساخت. بازي در کنار پي ير ريشار کمدين محبوب و ريشار بورينگه در فيلم از آسانسور ‏که خارج شدي در سمت چپ به کارگرداني مولينارو بر محبوبيت وي افزود. اما نقطه اوج بعدي کارنامه اش سه سال ‏بعد در فيلمي از اتوره اسکولا به نام سفرهاي ناخدا فراکاس انتظارش را مي کشيد. ‏

در 1991 براي اولين بار با ميشل پيکولي در فيلم قايق لو همبازي شد. اما تکرار اين تجربه در همين سال ابتدا در فيلم ‏Divertimento ‎‏ و سپس زيباي مزاحم[هر دو اثر ژاک ريوت] شاه نقش کارنامه اش را رقم زد. ‏‏

امانوئل با اين فيلم حساسيت هاي بالا و کمال گرايي اش را به نمايش گذاشت و سال بعد را براي ايفاي نقش کاميل در فيلم ‏قلب زمستاني(1992) کلود سوته صرف يادگيري نواختن ويولن کرد. تلاش هاي وي از چشم داوران و منتقدان پنهان ‏نماند و جايزه بهترين بازيگر زن از مراسم ديويد دوناتللو را براي وي به همراه آورد.

 سپس کار با سينماگران مشهور ‏فرانسوي چون آندره تشينه در من نمي بوسم(1991)، کلود شابرول در دوزخ(1994)، رژي وارنيه در يک زن ‏فرانسوي(1995)[برنده جايزه سنت ژرژ نقره بهترين بازيگر زن از جشنواره مسکو]، کلود سوته در نلي و آقاي ‏آرنو(1995) و يان کونن در ‏Le Dernier chaperon rouge‏ يکي بعد از ديگري از راه رسيد و جايگاه رفيع و معتبر ‏براي بئار در سينماي فرانسه رقم زد. وي در اين فيلم ها بزرگ ترين بازيگران زن و مرد معاصر کشورش همبازي شد ‏و توسط بدرخشد. ‏

در 1995 توسط مجله امپاير به عنوان سي و دومين زن س ک س ي جهان در ميان 100 زن انتخاب شد و دو سال بعد مقام ‏نوزدهم را در ميان ۵۰ نفر در انتخاب مجله ‏Femme Fatales‏ به دست آورد. ‏

در 1996 براي بازي در کنار تام کروز در اولين قسمت از ماموريت: غيرممکن و دو سال بعد براي بازي در کنار پنه ‏لوپه کروز و ژاک وبر در فيلم دون خوآن برگزيده شد. نقش هايي بين المللي که سيماي او را بيش از پيش براي تماشگر ‏غير فرانسوي آشنا ساختند. ‏

امانوئل که به خاطر فعاليت هاي اجتماعي اش شهرت دارد[سفير يونيسف و سازمان ملل در امور کودکان]، در 1997 ‏طي تظاهراتي قابل کليساي پاريس به خاطر دفاع از حقوق مهاجران غير قانوني سياه پوست دستگير شد. ‏

پايان قرن بيستم براي او با شانس حضور در برگردان سينمايي رائول روئيز از شاهکار مارسل پروست در جستجوي ‏زمان از دست رفته همراه بود. بئار در اين فيلم با بزرگ بانوي سينماي کشورش کاترين دونوو و جان مالکوويچ ‏همبازي شد و توانست جايزه بهترين بازيگر زن را از جشنواره فيلم هاي عاشقانه شربورگ به چنگ اورد. ‏

هزاره تازه  بئار با فيلم هاي سرنوشت هاي سوزناک( اليويه آسايا )، 8 زن[فرانسوا اُزون] ، آواره ها[آندره تشينه]، ناتالي[آن فونتن] داستان ماري و ‏ژولين[ژاک ريوت]، جهنم[دنيس تانوويچ] و شاهدان[آندره تشينه] آغاز و امتداد يافته است. فيلم هايي که حضور در آنها ‏نهايت آرزوي هر بازيگري در چنين مقطع کوتاه زماني مي تواند باشد. ‏‏

امانوئل بئار زيبا در کنار بازيگري و فعاليت هاي اجتماعي گاه آواز خواندن را نيز تجربه کرده است. از جمله در فيلم ‏موزيکال 8 زن و قهرمان خانوادگي(2006) که در آن 6 ترانه را اجرا مي کند. تصوير برهنه او[در 40 سالگي] در ‏سال 2003 روي مجله فرانسوي ‏Elle‏ چاپ شد و تاکنون پرفروش ترين شماره اين مجله در کل تاريخ انتشار آن بوده ‏است. ساخت جدیدترین ن فيلم او به نام ‏Vinyan‏ در ‏ابتداي ماه اکتبر 2008 آغاز خواهد شد. ‏

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:5  توسط رضا  | 

بیو گرافی آدریانا لیما Adriana Lima

آدریانا لیما متولد ۱۲ ژوئن ۱۹۸۱ کشور برزیل از ۱۳ سالگی بعنوان مدل بکار پرداخت زمانیکه ۱۶ ساله شد به آمریکا رفته و به یک مانکن جهانی بدل شد
بقیه عکسها در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:34  توسط رضا  | 

معرفی باربه شرودر

خيلي ها او را وارث موج نو مي دانند. اما نگاهي دقيق تر و جدي تر به کارنامه باربه شرودر او را بزرگ حامي ‏فيلمسازان موج نو اعلام مي کند. مردي که در 23 سالگي با اتکاء به ثروت خانوادگي اش، کمپاني توليد فيلم خود را ‏تاسيس کرد و بعدها تهيه کننده عمده بزرگان موج نو مانند اريک رومر و قصه هاي اخلاقي اش شد. با اين حال خود ‏شرودر يکي از آن کارگردان هاي صاحب نگاه و تماتيک خاص است که کارنامه اي قابل قبول در دو سوي اقيانوس براي ‏خود دست و پا کرده، و در هر دو گونه مستند و داستاني به مقامي رفيع دست يافته است. پاي حرف هاي او درباره ‏آخرين فيلمش اينجو مي نشينيم که در ژاپن مي گذرد....

باربه شرودر متولد 1941 تهران است. پدرش ژان ويليام زمين شناسي سوئيسي و مادرش اورسولا پزشک آلماني تبار ‏بودند. کودکي را در آفريقا و 7 تا 11 سالگي اش را در کلمبيا گذراند. در دانشگاه سوربن خواند، ولي جذب سينما شد، ‏نقد فيلم نوشت و بعدها همزمان با دستياري بزرگان موج نوي سينماي فرانسه چون ژان لوک گودار و ژاک ريوت، در ‏‏23 سالگي کمپاني توليد فيلم خودش را به نام ‏Les Films du Losange‏ تاسيس کرد.

 جايي که بسياري از فيلم هاي ‏شاخص موج نو در آن تهيه شد. شرودر در سال 1969 با فيلم بيشتر شروع به فيلمسازي کرد. بيشتر درباره اعتياد به ‏هروئين بود و موسيقي آن توسط پينک فلويد ساخته شده بود. فيلم از هر جهت در فرانسه و اروپا موفقيت آميز بود و ‏بعدها آلبوم موسيقي فيلم نيز در رده پرفروش ها قرار گرفت. همکاري شرودر و پينک فلويد سه سال بعد در فيلم دره ‏تکرار شد، ولي تا آن هنگام شرودرر سه فيلم ديگر نيز ساخته بود. هر سه فيلم مستند بودند و اولين نشانه هاي بارز ‏دلبستگي شرودر به سينماي غير داستاني که بعدها به تکامل رسيد و يکي از بزرگ ترين قله هاي کارنامه او را رقم زد. ‏
دره (1972) فيلمي جسورانه در زمان خود بود که به آزادي هاي جنسي مي پرداخت و جست و جوي جوانان امروزي ‏به دنبال بهشت خيالي را تصوير مي کرد. دره به عنوان ايزي رايدر فرانسه شهرتي جهاني يافت و موسيقي فيلم که با ‏عنوان پوشيده شده توسط ابرها منتشر شد، سهم موثري در توفيق فيلم داشت و جاي پاي شرودر را محکم کرد. ‏

دو سال بعد، شرودر با فيلم زندگينامه اي ژنرال ايدي امين دادا به ژانر مستند بازگشت. زندگي ديکتاتور نظامي اوگاندا ‏که در آن زمان شهرت سوء فراواني در جهان آزاد داشت، با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو شد و در دو سوي ‏اقيانوس به شکل گسترده پخش شد. ‏

دو سال بعد با فيلم معشوقه اولين نشانگان تمايل شرودر به ساخت فيلم هايي در جريان تجاري سينما آشکار شد. فيلمي با ‏شرکت ژرار دوپارديو جوان و بول اوژيه(همسر بعدي شرودر) که داستاني غريب از رابطه يک سارق و معشوقه اي ‏حرفه اي داشت. ‏

کوکو، گوريل سخنگو در 1978 بار ديگر بازگشت به گونه مستند بود و بعد از آن به مدت 7 سال شرودر خود را ‏صرف اداره شرکتش کرد. در 1984 با فيلم فريبکارها بار ديگر به سينماي داستاني بازگشت و قصه اي غير متعارف ‏درباره ضدقهرماني معتاد به قمار داشت و کمکم اعتياد به چيزهاي مختلف به عنوان تم محوري آثار شرودر در آمد. ‏

مستند 4 ساعته نواهاي چارلز بوکوفسکي در سال 1985 مقدمه اي براي ساخت ميخانه رو در سال 1987 بر اساس ‏داستاني از بوکوفسکي شد. اولين فيلم هاليوودي شرودر که ميکي رورک و في داناوي در آن حضور داشتند و او را به ‏شهرتي عظيم رساند. فيلم نامزد نخل طلاي جشنواره کن، نامزد گولدن گلاب بهترين بازيگر زن/داناوي شد و در ‏جشنواره روحيه مستقل نيز نامزد دريافت دو جايزه عمده ديگر گرديد. ‏

با وجود توفيق ميخانه رو، شرودر حساسيت هاي خود در ساخت فيلم را واننهاد و وقفه دو-سه ساله ميان آثارش را حفظ ‏کرد. فيلم بعدي او درام بخت برگشتگي در 1990 بود که اولين نامزدي اسکار را به کارنامه اش افزود. فيلم برنده 9 ‏جايزه معتبر از جشنواره هاي مختلف شد و شرودر را به موقعيتي مستحکم در هاليوود رساند. موقعيت کارگرداني که با ‏وجود کار درون سيستم، از دلبستگي ها و نوع روايت غريب خود دست برنداشته بود. روندي که خيلي زود با زن ‏سفيدپوست مجرد در 1992 دچار فتور شد و با بوسه مرگ در 1995 به اوج رسيد. هر دو فيلم آثار محبوب و پر ‏فروشي شدند، اما باعث شدند تا شرودر از دنياي خود فاصله بگيرد. زن سفيدپوست مجرد يک تريلر روانشناختي خوش ‏ساخت و بوسه مرگ بازسازي امروزي تر فيلم نوآر 1947 هنري هاتاوي بود. اين روند با ساختن فيلم هاي هاليوودي و ‏موفق ديگري چون قبل و بعد(1996) و ‏Desperate Measures‏(1998) دنبال شد.‏
پس از اين دو فيلم بود که شرودر تصميم گرفت از جلب رضايت تماشاگر انبوه دست برداشته و به دنياي خود بازگردد. ‏حاصل کار بهترين فيلم کارنامه هنري او تا به امروز بود که در سال 2000 با نام بانوي ما آدمکش ها به نمايش در آمد. ‏فيلم بر اساس رمان فرناندو وايه خو در اسپانيا تهيه شد و مانند اغلب فيلم هاي متاخر شرودر داستاني جنايي داشت. اما ‏پيرنگ عاشقانه غريب آن ميان فرناندوي پا به سن گذاشته و الکسيس آدمکش 16 ساله که بر اساس ماجرايي واقعي ‏شکل گرفته بود، دست شرودر را برای روايت داستاني همگون با دلبستگي ها و دنيايش باز گذاشت. فيلم در جشنواره ‏ونيز نامزد دريافت شير طلايي شد و شرودر نشان ويژه سناي ايتاليا را دريافت کرد. فيلم چند جايزه ديگر نيز کسب ‏کرد، اما شهرت عظيمي که ميان منتقدان براي وي فراهم کرد قابل مقايسه با کمتر جايزه اي بود. ‏

از آن روز تاکنون، شرودر تنها يک بار سکان هدايت پروژه اي هاليوودي به نام قتل از روي شماره را به عهده گرفته و ‏ترجيح داده تا بيشتر در فرانسه به فيلمسازي بپردازد. ‏

فرجام کار نيز نمايش موفق ترين فيلم مستندش در سال گذشته به نام وکيل مدافع وحشت[‏L' Avocat de la terreur‏- ‏درباره ژاک ورژه، چريک سابق نيروي فرانسه آزاد و وکيل مدافع تعدادي از بزرگ ترين ديکتاتورها، تروريست ها و ‏آدم کش هاي قرن بيستم مانند کلاوس باربي [افسر نازي ملقب به قصاب ليون] يا کساني که هيچ وکيل ديگري حاضر به ‏قبول وکالت شان نبوده، همچون روژه گارودي که به دليل انکار همه سوزي يهوديان توسط نازي ها محاکمه شد] بود که ‏جايزه سزار و ستاره طلايي بهترين فيلم مستند را براي وي به ارمغان آورد. ‏

شرودر به تازگي کار روي فيلم اينجو، حيواني در سايه را به پايان رسانده که با نام اينجو پخش جهاني خواهد يافت و ‏مانند بسيار از کارهاي او در ژانر تريلر قرار مي گيرد. شرودر هم اکنون سرگرم تهيه مقدمات فيلم بعدي خود به نام ‏يک جنايت خيلي ساده است که در سال 2009 به نمايش در خواهد آمد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:10  توسط رضا  |