تبليغاتX
پاپاراتزی

paparazzi

رضا

paparazzi

http://paparazzi.blogfa.com

پاپاراتزی

پاپاراتزی

پاپاراتزی

اخبار و عکس از دنیای سینما و تئاتر

پاپاراتزی

 
کلیک کنید و عضو شوید
پست الکترونيک
آرشيو مطالب

آرشیو ماهانه
  هفته چهارم آذر 1388
  هفته سوم آذر 1388
  هفته سوم مهر 1388
  هفته دوم خرداد 1388
  هفته اوّل خرداد 1388
  هفته سوم اردیبهشت 1388
  هفته دوم اردیبهشت 1388
  هفته اوّل اردیبهشت 1388
  هفته چهارم فروردین 1388
  هفته سوم فروردین 1388
  هفته دوم فروردین 1388
  هفته چهارم اسفند 1387
  هفته سوم اسفند 1387
  هفته دوم اسفند 1387
  هفته اوّل اسفند 1387
  هفته چهارم بهمن 1387
  هفته سوم بهمن 1387
  هفته دوم بهمن 1387
  هفته اوّل بهمن 1387
  هفته چهارم دی 1387
  هفته سوم دی 1387
  هفته دوم دی 1387
  هفته اوّل دی 1387
  هفته چهارم آذر 1387
  هفته سوم آذر 1387
  هفته دوم آذر 1387
  هفته اوّل آذر 1387
  هفته چهارم آبان 1387
  هفته سوم آبان 1387
  هفته دوم آبان 1387
  هفته اوّل آبان 1387
  هفته چهارم مهر 1387
  هفته سوم مهر 1387
  هفته دوم مهر 1387
  هفته اوّل مهر 1387
  هفته چهارم شهریور 1387
  هفته سوم شهریور 1387
  هفته دوم شهریور 1387
  هفته اوّل شهریور 1387
  هفته چهارم مرداد 1387
  هفته سوم مرداد 1387
  هفته دوم مرداد 1387
  هفته اوّل مرداد 1387
  هفته چهارم تیر 1387


جستجوگر




 

 تبلیغات




  ناگفته‌های ويگو مورتنسن از سفر به تهران

درست در آخرين روز سال 2008، يعني چهارشنبه 31 دسامبر، پايگاه سينمايي ‌IFC گفت‌وگويي با ويگو مورتنسن بازيگر نامزد اسكار انجام داده است. اهميت اين گفت‌وگو در آن است كه اين بازيگر مطرح آمريكايي طي اين گفت‌وگو كه به بهانه اكران فيلم "خوب" ‌(good) انجام شده، گريزهايی هم به مسائل سياسي روز زده و از ايران و حضورش در تهران گفته است.
مورتنسن كه به نقاشی، عكاسی و شعر هم مي‌پردازد، 50 ساله است و در منهتن به دنيا آمده است. بازي او در نقش راننده يكي از اعضاي مافيا در فيلم <قول‌هاي شرقي> اثر ديويد كراننبرگ در سال 2007 مورد توجه منتقدان دنيا قرار گرفت و توانست نامزدي اسكار را براي وي به ارمغان آورد.

اما نكته جالب توجه در گفت‌وگوی مورتنسن با پايگاه ‌IFC آن است كه او در پاسخ به سوالي كه آرون هيليز (گفت‌وگوكننده) درباره هويت و علا‌ئق سياسي- اجتماعي‌اش مي‌پرسد، مي‌گويد: "فكر مي‌كنم قانون نانوشته‌اي در هنر وجود دارد كه داستاني جهاني را بازگو مي‌كند؛ اينكه شما بايد زمان، مكان و شخصيت‌ها را در نظر بگيريد. درست است كه من در نقطه مشخصي از نيويورك به دنيا آمده‌ام، اما به كشورهاي ديگري هم سر زده‌ام و آنجا را ديده‌ام... من براي مثال به تهران سر زده‌ام. در اين شهر سري به پارك‌شهر زدم و با تعدادي از جوانان فوتبال بازي كردم.

در تهران، هر روز شاهد طلوع و غروب خورشيد بودم. در اين شهر كوه‌ها را ديدم، مردمان پير را ديدم. سگ‌ها و كبوترها را ديدم. در تهران چيزهايي ديدم كه شما در هر جاي ديگر مي‌توانيد ببينيد. تهران شهر زندگي است و كسي نمي‌تواند من را قانع كند كه ايراني‌ها چنان يا چنين هستند و اين شهر را بايد بمباران كرد." اين بازيگر آمريكايي همچنين طي اين‌گفت‌وگو، در پاسخ به اين سوال كه چه احساسي در مورد سپري شدن روزهاي پاياني رياست‌جمهوري جورج بوش دارد، اضافه مي‌كند: "چيزي كه تاثيري ندارد، انتخابات است. حافظه ما از اين چيزها پر است.

آمريكا يك كشور امپرياليستي است و فرقي نمي‌كند اوباما رئيس‌جمهور باشد يا ژنرال پينوشه، چون هر دو يك هدف مشترك دارند؛ هر دو مي‌خواهند رئيس‌جمهور باشند و رئيس‌جمهور باقي بمانند. حرف اوباما كه گفته اگر نياز باشد به پاكستان، ونزوئلا‌ يا هر جاي ديگر حمله مي‌كنم، فرقي با حرف ديگر روساي جمهور آمريكا ندارد." لا‌زم به ذكر است كه فيلم "خوب"، ساخته وينسنت آموريوم اقتباسي از رمان سي‌پي‌تيلور است كه اين روزها اكران جهاني يافته است. داستان اين فيلم برلين سال 1933 را به تصوير مي‌كشد.

فيلم "قول‌هاي شرقي" با بازي مورتنسن غير از نامزدي در اسكار توانست جايزه اصلي سي‌ودومين جشنواره تورنتو را هم از آن خود كند.

مورتنسن بازيگر فيلم‌هايي همچون "تاريخچه خشونت" و "ارباب حلقه‌ها" هم است.

 



+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 3:41       

  گفت وگو با ويدا قهرمانی به همراه زندگینامه این هنرپیشه

 شرح حال هنرمندانی مثل شما از زبان خودتان به نوعی بخشی از تاريخ شفاهی سينمای ايران محسوب می شود. چطور شد که پا به عرصه سينما گذاشتيد؟
ـ آن زمان که من دختر نوجوانی بودم در واقع سينما نيز پديده نويی در ايران بود. يکشب با مادرم برای تماشای فيلم دختری از شيراز ساخته ساموئل خاچيکيان و با بازی خانم فرح عافيت پور به سينما رفته بوديم. نيمه های فيلم بود که نمايش آن را متوقف و اعلام کردند که برای ساخت فيلم بعدی به يک دختر جوان احتياج دارند. منهم شوخی وار به مادرم گفتم که دوست دارم بازی کنم. او هم پاسخ داد که از پدرت سئوال کن. شب که به خانه برگشتيم، موضوع را با پدرم مطرح کردم و ايشان هم گفتند اگر دوست داری بازی کن. صبح روز بعد به اتفاق پدرم که سرهنگ ارتش بود و لباس نظامی به تن کرده بود وارد استوديوی ديانا فيلم شديم. در دفتر استوديو، پنج ، شش نفر از جمله ناصر ملک مطيعی و ساموئل خاچيکيان نشسته بودند. وقتی من و پدرم وارد اتاق شديم عکس العمل آنها خيلی جالب بود. همينطور با تعجب ما را نگاه می کردند. پدرم گفت دخترم را آوردم تا برای تهيه فيلم بعدی تان به شما معرفی کنم. بعد از اين حرف، پنج، شش دقيقه ای سکوت بر اتاق حاکم شد. اينها مات و متحير من و پدرم را نگاه می کردند. بعد از ما خواستند که بنشينيم و صحبتهای زيادی بين ما رد و بدل شد. خاچيکيان بيان گرمی داشت و طوری داستانهای فيلمش را تعريف می کرد که صد درجه از خود فيلمهايش قشنگ تر بودند (با خنده). در نتيجه همه را مجاب می کرد که در فيلم بازی کنند. به هر حال آن روز هم ما به توافق رسيديم و من در فيلم چهارراه حوادث برای اولين بار به عنوان هنرپيشه ظاهر شدم.

(ویدا قهرمانی در کنار حمیده خیرآبادی در فیلم بچه های محل)

حضور شما به عنوان يک زن در سينمای آن دوران مقارن است با يک سری محدوديتها و تابوهای اجتماعی برای زنان به خصوص در عرصه هنر و به ويژه سينما. چرا که قبل از شما اولين هنرپيشه زن ايرانی به نام صديقه سامی نژاد (روح انگيز) با بازی در دختر لر به دليل همين تابوها مورد اذيت و آزار قرار گرفت. طوری که سينما را رها کرد و عاقبت نيز به سرنوشت تلخی دچار شد. آيا با علم به اينها سراغ بازيگری رفتيد؟
ـ نه. من دختر لر را نديده بودم و سالها نيز از نمايش آن گذشته بود. از اين جريانی هم که گفتيد باخبر نبودم. در واقع بازی در فيلم برای من يک تجربه هيجان انگيز بود و چيز خاصی نبود که فکر کنم مرا با مشکل مواجه می سازد يا زندگی مرا به هم می ريزد. دختر ماجراجويی بودم که به دنبال ماجرا می رفتم، اما بعد از نمايش چهارراه حوادث با يک سری مشکلات مواجه شدم. هنگام بازی در اين فيلم کلاس پنجم دبيرستان بودم. فيلم درست پانزده روز عيد نوروز سال بعد به اکران درآمد. نمايش فيلم چنان ولوله ای به پا کرد که منجر به اخراج من از مدرسه شد. بعد هم به خاطر خالی که پشت لبم داشتم نشان کرده شده بودم و هيچ جايی نمی توانستم پا بگذارم.
آيا برای اخراج شما از مدرسه دليل مشخصی هم عنوان کردند؟
ـ خوب، من تا سال ششم دبيرستان دختر خوبی بودم، اما همان سه ماه آخری که قرار بود امتحان نهايی بدهم ممکن بود که اخلاق بقيه دخترها را فاسد کنم. (با خنده...). برای ايرانی های آن دوره مسئله عجيب و غريبی بود که دختری که پدرش سرهنگ ارتش است و مادرش فرهنگی و دبير دبيرستانها در فيلم سينمايی بازی کند. به همين خاطر مقدار زيادی از آزادی من گرفته شد. در نتيجه برای مدتی بازی در فيلم را کنار گذاشتم.

چه شد که دوباره به سينما برگشتيد؟
ـ دو سال هيچ فعاليت سينمايی نداشتم و در اين مدت ازدواج هم کردم. تا اينکه ساموئل خاچيکيان که معلم اول من بود، پيشنهاد بازی در فيلم "توفان در شهر ما" را داد. فيلمی که ناصر ملک مطيعی جوان اول سينمای نوپای فارسی آن دوران در آن نقش آفرينی می کرد. در آن زمان تعداد فيلمهای توليد شده زياد نبود. عکس ناصر ملک مطيعی با آن ژست مخصوص خودش در جيب همه دخترهای مدرسه بود ( با خنده....).
من ابتدا با اين پيشنهاد موافقت نکردم. چرا که شوهرم مخالف حضور من در سينما بود، ولی خاچيکيان آنقدر درباره اهميت بازی در اين فيلم توضيح داد که شوهرم را مجاب کرد تا من بتوانم در فيلم بازی کنم. بعد از توفان در شهر ما در فيلمهای ديگری نيز بازی کردم که حدودا هفده فيلم بود و چهار، پنج سال هم بيشتر در محيط سينما نبودم. آخرين فيلمی که بازی کردم و خودم هم تهيه کننده آن بودم، "آخرين نسل خان" بود که شوهرم سناريوی آن را بر اساس يک داستان واقعی که در کرمانشاه اتفاق افتاده بود، نوشت. اين فيلم را فردين کارگردانی کرد و وقتی قرار شد اکران شود با اسم فيلم مخالفت شد و فيلم به عشق و انتقام تغيير پيدا کرد.

شما که دوباره به سينما برگشته و پرکار هم شده بوديد چطور شد که مجددا از بازی در فيلم کناره گيری کرديد؟
ـ ببينيد تا زمانی که مسئله به من و پدر و مادرم مربوط می شد با يک توافق همراه بود، ولی بعد با مردی ازدواج کردم که مخالف حضور من در سينما بود. همانطور که گفتم دليل آنکه پس از دو سال دوباره در فيلم بازی کردم پيشنهاد خاچيکيان و بيان گرمش بود که شوهرم را راضی کرد تا با بازی من موافقت کند. ولی وقتی بچه دار شدم و بچه ها به دبستان رفتند، هم مدرسه ای هايشان شروع به آزار و اذيت آنها کردند. مثلا اگر در يک فيلم نقش همسر فردين را بازی می کردم به پسرم می گفتند بابات فردين است. خوب پسرم بهش برمی خورد و عصبانی می شد و وقتی به خانه می آمد به من می گفت فردين که پدر من نيست پس چرا بچه ها اينطور ميگن؟!
من وقتی متوجه شدم بچه ها به خاطر کار من دارند اذيت ميشوند، ديگر نمی توانستم فقط به خودم فکر کنم. بايد به زندگی و محيط بچه ها هم فکر می کردم. اين باعث شد که به طور کلی سينما را کنار گذاشتم و به قول معروف عطايش را به لقايش بخشيدم، اما هميشه دلم با سينما و تئاتر بود و نمی توانستم آن را فراموش کنم.

پس از کناره گيری از سينما چه کرديد؟
ـ به اتفاق شوهرم که افسر ارتش بود و کار آزاد هم انجام ميداد، يک برنامه تلويزيونی به نام جاده شانس را در تلويزيون ثابت پاسال که برای اولين بار در ايران تاسيس شده بود راه انداختيم. اين برنامه يک مسابقه يک ساعته بود که در آنزمان با استقبال زيادی مواجه شد و ما توانستيم از حمايت يک شرکت هواپيمايی بزرگ مثل لوفت هانزا بهره مند شويم. جايزه اول اين مسابقه هم يک بليت دور دنيای شرکت لوفت هانزا بود. مردم بخصوص جوانها برای شرکت در اين مسابقه سر و دست می شکستند.

گويا راه اندازی رستوران کوچينی که پاتوق جوانهای با استعداد موسيقی بوده نيز ابتکار شما بوده است؟
ـ آها... درسته. وقتی شوهرم از ارتش استعفا داد، يک مکانی را به عنوان اولين کافه گالری افتتاح کرديم و آثار نقاشهای مشهور آنزمان مثل چنگيز شهوق و پرويز تناولی و غيره را روی ديوارهای اين کافه گالری نصب کرديم و پاتوق خوبی برای هنرمندان شده بود. اين کافه در خيابان حافظ و نزديک مدرسه نوربخش بود. آنجا را به دو نفر ديگر واگذار کرديم و مکان ديگری را در خيابان کاخ نزديک بلوار اليزابت پيدا کرديم که زيرزمينی بود و صاحب آن دکتر ملامت قصد داشت آنجا را پارکينگ کند. ما اين مکان را به کمک يک مهندس با ذوق به نام ادموند به يک دانسينگ رستوران تبديل کرديم. هدف ما از افتتاح اين مکان اين بود که جوانهای هنرمند ما که اهل موسيقی بودند و جايی برای ارائه هنرشان نداشتند، بتوانند برای بروز استعدادشان از اين محل استفاده کنند. يک شب برای شرکت در مراسمی به انجمن بانوان رفته بودم که متوجه يک گروه جوان چهار نفره و پر انرژی شدم که يکی از آنها شهبال شب پره بود. بعد از پايان برنامه از اين گروه دعوت کردم که برای اجرای برنامه به کوچينی بيايند . اينها قبول کردند و چندی بعد هم تمريناتشان را در اين مکان شروع کردند.
يک شب تصميم گرفتيم به اتفاق اين بچه ها برای شنيدن آواز ويگن به کافه شميران برويم. آن موقع ويگن معروف شده بود. وقتی آنتراکت دادند ويگن به همراه دايی اش نيکل الوندی که جاز می زد، سر ميز ما آمدند. شب قبل از اين ماجرا من در تلويزيون جوانی را ديدم که پشت ميز پيانو نشسته و آهنگی به نام ناتالی را با صدايی گرفته و زيبا می خواند. به شوهرم گفتم که بايد اين جوان را پيدا کنيم و به کوچينی بياوريم. اتفاقا آنشب اين جوان را ديدم که گوشه ای تنها نشسته بود. از آقای الوندی پرسيدم که اين جوان کيست و او جواب داد که اسمش فرهاد است. خواننده است و در چند روز آينده هم به خاطر قراردادی که با يکی از کاباره ها در بيروت بسته قرار است به آنجا برود. من خواستم که اين جوان را ببينم. وقتی سر ميز ما آمد ديدم يک جوان خجالتی است که سرش هم مرتب پايين بود. از او دعوت کردم که به کوچينی بيايد و با بچه هايی که آنجا فعاليت داشتند همکاری کند. روز بعد در کوچينی مشغول کار بودم که ديدم اين جوان آمد آنجا. شهبال شب پره در حال تمرين بود که فرهاد را به او معرفی کردم. اين جوانها شروع کردند به تمرين. فرهاد با دهانش ساز می زد و آنها هم با سازهای خودشان. اينها اينقدر با هم گرم گرفتند که بيروت از ياد فرهاد رفت و ماندگار شد. جايی که اين گروه کار می کردند ديواری داشت با پنج دايره که دارای شيشه های مات بودند و از پشت اين دايره ها نور می انداختيم. من روی اين پنج دايره پنج گربه سياه کشيدم و اسم اين گروه را گذاشتيم بلک کتز يا گربه های سياه.

ميان خاطراتتان به مرحوم ويگن اشاره کرديد. شما يک فيلمی با ايشان کار کرديد به نام آتش و خاکستر ساخته خسرو پرويزی که فيلم غير متعارفی در سينمای کليشه ای رايج در آن دوره بود. از تجربه کار در اين فيلم هم مختصری تعريف کنيد.
ـ بله. و چه فيلم قشنگی بود. در حقيقت اينها در آن زمان به دنبال تجربه تازه ای بودند و هيچکدام هم ادعايی به عنوان فيلمساز يا هنرپيشه نداشتند. قصد همه اين بود که آتش و خاکستر يک تجربه متفاوت برايمان باشد. اتفاقا ساخت اين فيلم هم با يک دوره طولانی مصادف شد. چون اواسط فيلم من همراه با شوهرم که قرار بود يک دوره تخصصی در ارتش بگذراند به آمريکا آمدم و بعد از يک وقفه چهار يا پنج ماهه به ايران برگشتم. وقتی فيلم تمام شد، خودمان از تماشای فيلم لذت برديم. خسرو پرويزی اصولا با کارگردانهای آن دوره تفاوت داشت. اگر شما فيلم بی ستاره ها ی او را ديده باشيد به منظور من پی می بريد. آن فيلم هم به قول شما در زمان خودش غير متعارف بود.

آيا شما دارای تحصيلات آکادميک چه داخل و چه خارج کشور هم هستيد؟
ـ از مدرسه که اخراج شدم، سالها طول کشيد تا اينکه بعد از همه اين ماجراها و کناره گيری از سينما به لندن رفتم و در رشته کارگردانی تلويزيونی برای کودکان ديپلم گرفتم. بعد از سه سال که از لندن برگشتم، پسرم هفده ساله شده بود و همراه او برای امتحان کنکور شرکت کردم. کنکور هم قبول شدم. در رشته "آموزش قبل از دبستان" Early Childhood Education تحصيل کردم که پايان دانشکده مصادف شد با شورشهای انقلاب در ايران.
سفر من به آمريکا در واقع برای تحصيل بود، نه اينکه قصد مهاجرت داشته باشم. چرا که ابدا به ذهنم خطور نمی کرد که جايی غير از ايران را برای زندگی انتخاب کنم. هنوز هم دلم در ايران است و خواب ايران را می بينم.

به هر حال يک دوره از فعاليتهای شما به دوران مهاجرت مربوط می شود. خوب در اين دوران با چه فراز و نشيب هايی مواجه بوديد و چه فعاليتهايی در زمينه سينما داشتيد؟
ـ در اين سالها در تعدادی فيلم، تئاتر و سريال تلويزيونی بازی کردم. بخصوص در زمينه تئاتر. چرا که دخترم ترنج به مدت يازده سال است که يک بنياد غيرانتفاعی به نام ريسمان طلايی را با هدف معرفی فرهنگ خاور ميانه به دنيای غرب تاسيس کرده و هر سال نيز فستيوال تئاترهای کوتاه برپا ميکند و من در بيشتر نمايشنامه هايی که خود ترنج کار کرده همکاری داشته ام.

در کارنامه فعاليتهای هنری شما در خارج کشور فيلمی به نام "هزار سال دعای خير" وجود دارد که در فستيوال جهانی فيلم تورنتو نيز به نمايش درآمد. فيلمی از وين ونگ که از کارگردانان خوب سينمای آمريکاست و آثاری مثل دوشيزه منهتن و دود را در کارنامه اش دارد. چطور شد که برای بازی در اين فيلم انتخاب شديد؟
ـ جالبه که شما وين ونگ را می شناسيد. چون من خودم تا قبل از بازی در فيلم اسمش را هم نشنيده بودم. يک روز خانمی به نام مريم به من زنگ زد و درباره اين فيلمساز حرف زد و از کارهايش تعريف کرد و از من خواست که شماره ام را به ايشان بدهد. ۲۴ ساعت بعد مسئول انتخاب بازيگران فيلم از نيويورک با من تماس گرفت و گفت که فيلمنامه را شبانه برای من خواهد فرستاد و اينکه يک قسمت از فيلمنامه را هم جداگانه می فرستد تا من جلوی دوربين ديالوگها را بخوانم و برايشان بفرستم. وقتی فيلمنامه را خواندم خيلی خوشم آمد.

 يک داستان شاعرانه. من آنچه خواستند را انجام دادم. هشت ساعت بعد آقای ونگ با من تماس گرفت و خودش را معرفی کرد. از من دعوت کرد تا با صرف ناهار بيشتر با هم آشنا شويم. من با تعجب گفتم که ولی شما در نيويورک هستيد و من در سانفرانسيسکو. آقای ونگ گفت که نه من اتفاقا در شهر شما هستم. بعد هم اضافه کرد که همسرش با ديدن کار من گفته " ايشان مريل استريپ جديد سينما هستند". وقتی با هم ناهار خورديم احساس کردم که ما سی سال است که همديگر را می شناسيم. آقای ونگ يک هنگ کنگی ـ چينی مقيم آمريکا و من يک ايرانی مقيم آمريکا، اما اينقدر موقع صحبت کردن همدل و همزبان بوديم که توصيف کردنی نيست. بعد هم موقع کار با او متوجه شدم که همکاری با او هم لذت بخش است.

دوست دارم در پايان گفتگو يادی از زنده ياد فردين داشته باشيم. چرا که شما در آغاز فعاليتهای هنری تان در چند فيلم با اين ستاره محبوب سينمای ايران همبازی بوديد. به هرحال فردين جدای از قوت و ضعفهای بازيگری اش دارای شخصيت مثبت و مورد احترام مردم بوده و از لحاظ تاريخی هم در سينمای ايران با تحولی که در اقتصاد سينمای رو به زوال آن دوره به وجود آورد مطرح شد و به اسطوره ای بدل شد که به شعر فروغ فرخزاد نيز راه پيدا کرد. چه خاطر ه ای از همکاری با اين هنرمند داريد؟
ـ آه . يادش بخير. من وقتی به خاطرات همکاری با اين نازنين هايی که با آنها کار کردم و حالا در ميان ما نيستند فکر می کنم، با خودم می گويم "من هم الان روی خط منتظر رفتن ايستاده ام". هنرمندان مرحومی مثل: ويگن، فردين، گرشا رئوفی، علی تابش، اما با فردين خاطرات زيادی دارم. چرا که در سه فيلم با ايشان همبازی بودم، البته اولين فيلمی که با او کار کردم هنوز به شهرت نرسيده بود و به اصطلاح هنوز فردين نشده بود. فيلم اول فردين "چشمه آب حيات" بود که با خانم ايرن بازی ميکرد. دومين فيلم فردين "فردا روشن است" بود که با هم همبازی شديم. دوره فيلمبرداری اين فيلم جالب بود. فردين در يک خانه سازمانی در نارمک زندگی می کرد و پدر من هم که ارتشی بود در همين خانه های سازمانی خانه ای داشت و ما تقريبا همسايه بوديم. من فرزند دومم را که دختر بود فارغ شده بودم. فردين يک فولکس واگن داشت که اين بچه را صندلی عقب می گذاشتيم. پسر فردين هم بين صندلی عقب و جلو می ايستاد و قرار اين بود که اول او را به کودکستان برسانيم و بعد به استوديو بديع واقع در پيچ شميران برويم. در خانه های سازمانی آهنی و سنگين بود. اين پسر بچه هر روز صبح می آمد، در خانه ما را ميزد و می گفت: " خانم ويدا قهرمانی، پدرم آقای فردين گفتند که اگر حاضر هستيد برويم استوديو."
فردين آدم با نمکی بود و هر چی ميگفت من غش، غش می خنديدم. اين بچه رفته بود و به مهری خانم مادر فردين گفته بود: "من نميدونم ، چرا هر چی پدرم آقای فردين ميگه خانم قهرمانی می خنده!". به هر حال اينقدر ما صميمی بوديم که کار در فيلم خانوادگی شده بود و اصلا احساس غريبه بودن با هم نداشتيم. يادش بخير . بعضی شبها هم مرحوم تختی می آمد و با ما همراه می شد. خلاصه خاطرات زيادی با اين هنرمندان داشتم.

بیوگرافی :ویدا قهرمانی در سال ۱۳۱۵ در شهر تهران متولد شد در سال ۱۳۳۳ بفعالیت سینمائی خویش را آغاز نمود. جوانی، زیبائی و استعداد درخور ستایش او سبب گردید که بلافاصله درفیلم چهارراه حوادث به کارگردانی ساموئل خاچیکیان در نقش مقابل ناصر ملک‌مطیعی که در اوج شهرت سینمائی خود بود قرار گیرد. شرکت دختری شانزده هفده ساله در فیلم فارسی اقدامی متهورانه بود که تا آن تاریخ در سینمای نوپای آن زمان سابقه نداشت. جامعه، همانند تمام پدیده‌های دیگر در ایران تحت تأ ثیر رابطه‌ها و ضابطه‌های مرد سالاری بود و شرکت دختری را در فیلم بر نمی‌تافت و صلاح نمیدانست. بانوانی که در انگشت شمار فیلم‌های فارسی نقشی ایفا می‌کردند یا بدلیل سابقه تئاتری یا خوانندگی شناخته شده بودند یا از مرز ازدواج گذشته بودند.

ویدا قهرمانی که در خانواده‌ای پیشرو متولد شده واز حمایت پدری صاحب منصب و تحصیل کرده اروپا و مادری فرهنگی برخوردار بود، از پشت میز دبیرستان به جلوی دوربین فیلم برداری رفت.

اخراج ویدا قهرمانی از دبیرستان و محرومیت از تحصیل به «جرم» نا بخشودنی بازی در فیلم، مشت نمونه‌ای بود از انگاره‌های نادرست و تهی از خردِ حاکم در جامعه آن روز. ویدا با پایداری و ادامه راه هنریش، راهگشائی شد برای دختران جوان و با استعداد دیگر که برای رسیدن به هدفشان کوشا و مقاوم باشند.

ویدا قهرمانی پس از بازی در فیلمهای بیاد ماندنی و تاریخ ساز صنعت سینمای ایران همچون چهارراه حوادث ، طوفان در شهر ما، فریاد نیمه شب ، فردا روشن است و آتش و خاکستر در مقابل هنرپیشگان بنامی چون ناصر ملک‌مطیعی ، حسین دانشور ، آرمان ، فردین ، گرشا رئوفی، بهروز وثوقی و ..... و کارگردانان معروفی همچون ساموئل خاچیکیان ، آرامائیس آقامالیان ، سردار ساکر ، خسرو پرویزی و ... و کسب تجربه، خود اقدام به تهیه فیلمی نمود بنام « آخرین نسل خان » که برای نمایش نام آن به « عشق و انتقام » تغییر یافت و کاری بود مشترک با فردین ، داویت یقیازاریان و احسانی.

ویدا همینطور به مدت دو سال تهیه کننده و مجری برنامه‌ای ابتکاری و بسیار موفق و پر بیننده تلویزیونی بنام « جاده شانس » در اولین ایستگاه تلویزیونی ایران « تلویزیون ثابت پاسال » بود که جاذبه آن باعث جلب پشتیبانی اقتصادی کمپانیهای خارجی مانند شرکت هواپیمائی « لوفت هانزا » یا وسائل آرایشی « لائورا » و غیره به وسائل ارتباط جمعی ایران شد.

او همچنان مبتکر کافه گالری بنام موند و دانسینگ رستورانی بنام کوچینی است که هر دو با هدف بوجود آوردن محیطی ثابت برای نمایش استعدادهای هنری و جوان در رشته‌های نقاشی، مجسمه سازی و موسیقی پایه گذاری شد و گروه جاویدان بلک کتز با فرهاد مهراد ، ابی ، حسن شماعي‌زاده از جمله جوانانی بودند که در کانونی بنام کوچینی، هنر و خلاقیت خود را پرورش داده و به شهرت رسیدند.

ویدا برای چند سال در انگلستان به تحصیلاتش در رشته کارگردانی تلویزیون و تهیه برنامه‌های کودکان ادامه داد و پس از بازگشت به ایران در « کانون پرورش فکری کودکان و نو جوانان » مربی تئاتر خلاقه کودکان و نو جوانان بود، و بالاخره در سال ۱۳۵۵ موفق به تکمیل دوره دبیرستان و ورود بلا فاصله به دانشکده برای دوره « آموزش قبل از دبستان » شد و در سال ۱۳۵۸ با پذیرش دانشگاه برای دوره فوق لیسانس وارد آمریکا شد، با هدف گسترش معلومات و تجربه سیستم‌های مدرن آموزشی و برگشت و استفاده از آن در پیشبرد آموزش و پرورش در گوشه و کنار ایران . که متاسفانه اقامت در آمریکا ادامه پیدا کرد.


ویدا قهرمانی عضو سندیکای هنرپیشگان آمریکاست، و در حال حاضر مشاور هنری و همکار گروه نمایشی سازمان غیر انتفاعی « ریسمان طلائی » یا Golden Thread productions در سانفرانسیسکو است، که چندین سال است به همت ترنج یقیازاریان « دخترش » تأسیس و بطور فعالانه‌ای کوشش در گسترش فرهنگ ایران و خاورمیانه و شناسائی بیشتر آن به دنیای غرب از طریق تئاتر و ادبیات غنی ایران دارند و در فستیوال سالانه « نمایشنامه‌های کوتاه » که شرط اصلی آن طرح مسا ئل خاور میانه‌است، هر سال از سراسر جهان نمایشنامه‌ها به مرکز سازمان فرستاده می‌شود و از میان آن به قضاوت هیئت متخصص ده نمایشنامه انتخاب شده و پس از استخدام کارگردان و بازیگران و تیم فنی و تمرینات مفصل در زمانی معین به روی صحنه می‌آید ( به زبان انگلیسی )

لیست فیلمها :هزار سال دعاهای خير -قبل از طوفان -تعطيلات شوم -ميهمانان هتل آستوريا -عشق و انتقام -صيادان نمکزار -خداداد -صد کيلو داماد -پستچی -گرگ صحرا -فرياد نيمه شب
آتش و خاکستر -بچه های محل -دختران حوا -بچه ننه -فردا روشن است -افسانه شمال -يکی بود يکی نبود -توفان در شهر ما -چهار راه حوادث



+| نوشته شده توسط رضا در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 3:28       

  گفتگو با آربی آوانسیان و سوسن تسلیمی

آقاي آوانسيان شما در "کارگاه نمايش" يک نگاه مدرن و آوانگارد داشتيد... اين نگاه تجربي ريشه ‏هايش در کجا بود؟ از کجا نشات مي گرفت؟‏‎ ‎از جايي تاثير نگرفته بودم. من آدم نسل زمان خودم بودم. تئاتر خيلي ديده بودم، همين طور فيلم در دوره ‏تحصيلم. اما آنچه من کرده بودم، تاثيرگرفته از چيزهايي که ديده بودم نبود. خلافش بود: اينکه چه نوع رفتاري ‏را نبايد بکنم و چه نوع رفتاري را مي خواهم روي صحنه ببينم. مي خواستم تئاتر يا فيلم کار کنم، به آن ترتيبي ‏که خودم حس مي کردم، نه به عنوان اين که مي خواهم آوانگارد و پيشرو باشم و فرق داشته باشم. جوابگوي ‏امکانات و حساسيت هاي نسل خودم بودم. اينکه حالا پيشرو به نظر مي آيد يا مدرن، من با اين فکر کار نمي ‏کنم.‏

‎‎عکس العمل هاي آن زمان به اين نگاه که به هر حال با نگاه غالب در آن زمان در تئاتر ايران ‏تفاوت کلي داشت و جهان ديگري را پيشنهاد مي کرد و به همين دليل مي توان "پيشرو" ناميدش، چطور ‏بود؟‎‎خيلي طبيعي... تئاتري ها و فيلمسازان قراردادي اکثراً مخالف بودند، ولي بين شان افرادي بودند که متوجه ‏لزوم اين کار شدند و حتي بين شان افرادي مثل بيژن مفيد بود که خودش در روال قراردادي آنها کار نمي ‏کرد.... البته اين عکس العمل ها مثل همه زمان هاي ديگر بود. امروز هم چنين است. يک عده اي موافقند و ‏يک عده اي مخالف. هميشه وقتي قراردادها دنبال نشوند، اين امر بوجود مي آيد، تا اينکه تقليدها شروع مي ‏شود و جاي رفتار بکر را مي گيرد و خودش تبديل به عادت مي شود. عکس العمل ها به کارگاه نمايش مسئله ‏يک زمان نيست، هميشه همين طور است.‏

‎‎عکس العمل تماشاچي ها چطور؟ معروف است که شما دوست نداشتيد تماشاگر زيادي در سالن ‏باشد... شايع است که اگر بيشتر از بيست نفر در سالن بود، شما مضطرب مي شديد که چرا؟ حتماً بايد يک ‏اشکالي در کار باشد!...‏‎نه، اين طور نبود. به اين صورت نبود که فکر کنم اشکال دارد. مي گفتم اين را بايد جدي گرفت که چرا اين ‏طور است. به اين معنا که تماشاگران يا متوجه چيزي شده اند و رابطه برقرار مي کنند يا نتيجه کنجکاوي ‏هايي است که بيدار شده يا ارتباط واقعي است. به عنوان مساله مطرح مي کردم... واقعيت اين است که بيان ‏معمولي و همه گير معمولا کيفيت بالايي ندارد. خيلي به ندرت اين اتفاق مي افتد....و اگر معمولا گفته شده که ‏کار پيچيده است براي يک عده اي، آن موقع اين مساله از نظر فرهنگي و هنري جدي است و بايد به آن توجه ‏کرد.هدفم اين بود.‏

‎‎تاکنون دو کتاب درباره کارگاه نمايش منتشر شده... درباره اين کتاب ها چه فکر مي کنيد؟ چقدر ‏سنديت دارند؟‎ ‎خود پديده قابل تعمق است و هر دو اين کتاب ها محاسن و معايب متفاوتي دارند. معايبشان تقصير مولفان آنها ‏نيست. کساني که با آنها مصاحبه شده، حرف هايي زده اند بر اساس خاطرات پراکنده و نادرست و اشکال از ‏اينجا ناشي شده....هيچ کدام از کتاب ها اطلاع درستي نداشتند از اينکه کارگاه به چه صورت و به چه دليل ‏تشکيل شد و بيشتر روي شايعات و حرف هايي که در محافل گفته مي شود تکيه کرده اند.... افرادي که واقعا ‏موسس کارگاه بودند، دليلي نمي ديدند که توضيحي بدهند و سوء تفاهم هايي بوجود آمده.... مولفين هم بي ‏اطلاع بوده اند و هيچ کدام درست انعکاس داده نشده.... يعني بخاطر از بين رفتن تعدادي از مدارک آرشيو ‏کارگاه و عدم دسترسي محققين به اين منابع يا افراد مسئول، نکاتي اشتباه شده.... اما به هرحال انعکاسي که از ‏مدارک موجود و بريده جرايد آن روزگار در کنار هم قرار گرفته، گوياي فضايي است که در اطراف کارگاه ‏وجود داشته: موافقان و مخالفان... جبهه گيران و کساني که حسن نيت داشتند... اين ها در کتاب ها ‏هست....حسن اين کتاب ها اين است که مولفين جهت نگرفته اند. براي بار اول مطالب بي طرفانه ارائه شده ‏که خود اين مساله گوياي سلامتي است که بخاطر گذشت زمان حاصل شده و در نسل جديد پديد آمده است.‏

خانم تسليمي فکر مي کنيد حرکت "کارگاه نمايش" در تئاتر ايران به شکلي ادامه پيدا کرد، يا با ‏بسته شدن کارگاه به پايان رسيد؟‎ ‎با وقوع انقلاب و شروع يک دوره جديد، در کارگاه نمايش را گل گرفتند. واقعاً گل گرفتند و منظورم سمبليک ‏نيست! آن نوع تئاتر را نمي خواستند و معلوم نبود چه نوع تئاتري مي خواهند. البته ابتدا اميد زيادي بود، اما ‏بلافاصله دوره سردرگمي آغاز شد. کسي تکليف خودش را نمي دانست. خيلي ها نمي خواستند اسم کارگاه ‏آورده شود و خيلي مراقب بودند. يک تبليغات منفي عليه کارگاه صورت گرفته بود. خيلي ها مراقب بودند که ‏اسم شان به عنوان عضو کارگاه در پيش از انقلاب آورده نشود. اين بود که تا سال ها کسي اسم کارگاه را نمي ‏برد. دو سه سال است که تازه کتاب هايي درباره کارگاه درآمده و نسل جديد و جوان درباره کارگاه کنجکاو ‏شده اند و سراغ ما مي آيند و سوال مي پرسند و در اين باره مصاحبه مي کنند. اين کنجکاوي نسل جديد است ‏که به نظر من خيلي مثبت است. تا سال ها خيلي ها نمي دانستند که کارگاه نمايش چه کارهايي کرده و در چه ‏دوره اي وجود داشته! من نه سال پس از انقلاب در ايران بودم، و به شکل ناگفته اي نمي توانستيم درباره ‏کارگاه حرف بزنيم. انگار تابو بود، نوعي خودسانسوري. البته در مهماني هاي خصوصي طبيعتا درباره آن ‏حرف مي زديم، اما امکان نداشت که پيش يک مقام دولتي به عنوان سابقه اشاره کنيم که عضو کارگاه بوديم. ‏اما به شخصه فکر نمي کنم تئاتري که الان وجود دارد ادامه آن است. البته من سال هاست که از ايران دورم و ‏نمي توانم دقيق قضاوت کنم. تنها چيزي که مطمئنم اين است که الان محدوديت هايي وجود دارد.‏

‎‎در چند نمايشي که جسته و گريخته از تئاتر امروز ايران ديده ايد، ردپايي از کارگاه نمايش ‏هست؟‎‎آنهايي که ابتدا کار مي کردند و بعد ادامه دادند، خب از ابتدا به کار کارگاهي و تجربي و آوانگارد علاقه ‏داشتند، و اين به يک شکل هايي در کارشان ماند. اينکه مي گويم به علاقه افراد برمي گردد. آتيلا پسياني را ‏نام مي برم که در کارش ديد تجربي دارد و کارش را با کارگاه شروع کرده بود. ولي به نظرم از نظر جامعه ‏تئاتري، نمي توان گفت که کارگاه نمايش در تئاتر امروز ايران ادامه پيدا کرده. اما به هر حال تعداد کارهايي ‏که ديده ام خيلي محدود است. مثلا "خانه برنارد آلبا" را ديدم که کارگردانش روبرتو چولي بود، اما بچه ها به ‏عنوان بازيگر، خوب کار کرده بودند. دو شب پيش "ددالوس و ايکاروس" را در اينجا ديدم و خيلي خوشم آمد. ‏زحمت پشتش بود. در رده کار آوانگارد قرار مي گرفت و راه ها و فکرهاي جديدي را دنبال مي کرد.‏
‎‎حالا از پس سي سال و اندي، اگر نگاهي به "کارگاه نمايش" بيندازيد، چه به ذهن تان مي ‏رسد؟‎‎من فکر مي کنم کارگاه نمايش يکي از مهمترين و موثرترين مراکز تئاتري ايران بود و تاثير خيلي خوبي هم ‏گذاشت، هم روي آدم هايي که آنجا کار مي کردند و هم تماشاگران که ديدشان رانسبت به تئاتر عوض کرد.همه ‏کارهايي که مي کرديم از جمله پرورش بازيگر و نويسنده، غير قراردادي بود و قراردادهاي معمول تئاتر را ‏به هم مي زد. راه هاي جديدي را جست و جو مي کرد و تئاتر را رشد مي داد. خيلي موثر بود. همان طور که ‏مي دانيد، قراردادي کار کردن اين خطر را دارد که پس از مدتي اين قراردادها مثل آيه مي شود و شما نمي ‏توانيد به آن دست بزنيد و تغييرش دهيد. کارگاه اين را شکست. مانيفستش اين بود: مرکزي براي کارگردانان، ‏نويسندگان، طراحان صحنه و بازيگراني که راه هاي غير متداول تئاتر را آزمايش مي کنند.‏

‎‎فکر مي کنيد اين در عمل هم پياده شد؟‎ ‎بله. در حد مانيفست نماند. نويسنده هاي جواني بودند که به شکل غيرمعمول مي نوشتند و ما بازي مي کرديم، ‏اين نوشته ها را جاي ديگري قبول نمي کردند...‏



+| نوشته شده توسط رضا در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 17:37       

  گفتگو با عبداله بوتیمار

بطور دقیق چند سال بود كه از ایران رفته بودید؟در حدود ٢٢ سال پیش بود كه به منظور ملاقات با فرزندانم به كشور آلمان سفر كردم و به اصرار آنها در همان كشور ماندگار شدم.

 در تمام این مدت در آلمان بودید؟خیر! گاهی به كشور فرانسه هم سفر می كردم و مدتی البته كوتاه هم در آن كشور بودم.

 فعالیت هنری تان را از چه سالی آغاز كردید؟من متولد سال ١٣١٢ در باد كوبه  (باکو)هستم و از سال ١٣٣٠ فعالیت هنری ام را در تاتر پارس با آقایان منوچهر قاسمی، كامل حلمی و دیگر دوستان شروع كردم. به خاطر دارم كه در آن زمان چیزی در حدود ٣ یا ٤ ماه یك تاتر را تمرین می كردیم تا در یك صبح جمعه آن را اجرا كنیم.

 چه شد كه به عالم سینما وارد شدید؟از طریق روابطی كه با كارگردانان تاتر و هنرپیشه ها داشتم كم كم با بازی در یكی دو فیلم وارد عرصه سینما شدم و در طول مدت زمان فعالیت هنری ام در ٥٠ فیلم بلند سینمایی بازی كردم.

 نام تعدادی از آنها را به خاطر دارید؟دلهره، ضربت، یك قدم تا مرگ، اضطراب، دزد سیاهپوش، كردی از جنوب شهر، بی عشق هرگز، میخك سفید، میخك نقره ای و بسیاری دیگر كه  اکنون  حضور ذهن ندارم.

 از چه سالی فعالیت خود را به عنوان یك دوبلور آغاز كردید؟سال ١٣٣٨ بود كه در تاتر آناهیتا كار می كردم و از همان زمان وارد دنیای دوبله شدم .

 در این مدت كه در ایران نبودید فعالیت هنری داشتید؟بله! من در آلمان عضو انجمن فرهنگی آن كشور بودم.

 زبان آلمانی را در كشور خودمان فرا گرفته بودید؟خیر! وقتی به آلمان رفتم سال ١٣٦٠ بود. فرزندانم پس از این كه به دیدارشان رفتم از من خواستند تا در آلمان بمانم و من هم كه تصمیم به اقامت در آن كشور داشتم بلافاصله به فرا گرفتن زبان آلمانی مشغول شدم و اولین فعالیت های هنری ام را با تاتر در آلمان شروع كردم.

 نمایشنامه های ایرانی هم كار می كردید؟بله! چندین اثر از آثار آقایان بیضایی و بهرنگی را به زبان ایرانی و آلمانی در آنجا كار كردیم تا این كه بار دیگر به كار دوبله در آن كشور مشغول شدم.

 شرایط دوبله در آلمان به چه صورت است؟آنجا به ازای هر یك كلمه، ٤ یورو حق الزحمه پرداخت می كنند. هر فیلمی یا برنامه ای را هم كه دوبله كنی بلافاصله پس از خروج از استودیو دستمزدت را نقد می پردازند.

 چه كسی شما را برای دوبله انتخاب می كرد؟مدیران دوبلاژ با من در تماس بودند و هر گاه قرار بود در فیلمی حرف بزنم از ١٥ روز قبل قرار كاری متن دوبله فیلم كه مربوط به خودم می شد به دستم می رسید تا بر روی آن كار كنم.

 خاطره ای از فعالیت گویندگان در آلمان ندارید؟روزی در اتاق ضبط صدا بین دو گوینده نشسته بودم و خب آنها هم اصلا خبر نداشتند كه من آلمانی نیستم. چون ظاهر من هم شبیه به خود آنها بود تصور می كردند كه من یك دوبلور غریبه آلمانی هستم. وقتی كار دوبله شروع شد چیزی در حدود ٥ بار در یك قطعه نسبتا طولانی را تكرار كردیم دلیل اصلی آن هم اشتباه گویندگان آلمانی بود و من در هر ٥ مرتبه بدون اشكال متن خودم را گقتم. تا این كه صدای اتاق صدابردار به داخل وصل شد و به دو گوینده ای كه در رو طرف من نشسته بودند گفت:  خجالت نمی كشید این مرد (بوتیمار) یك خارجی است و آنوقت شما دوباره اشتباه می كنید. اینجا بود كه آنها به من نگاه می كردند و پرسیدند شما كجایی هستید. من هم گفتم ایرانی هستم .

 دلیل این تفاوت را در چه می دانید؟در دقت و وسواس كه دوبله ایران نسبت به این امر خطیر بكار گرفته می شد و خب من نیز در همین دستگاه كار كرده بودم و بقولی سطح كاری ام در حد دوبله قدرتمند ایران بود.

 با این حساب در طول این مدت از فضای دوبله جدا نبودید؟خیر! من هرگز از عشقم دور نبودم و در آلمان هر گاه در كوچه و خیابان می دیدم كه در گوشه ای از شهر پروژكتوری روشن است و عده ای مشغول ضبط تصویر هستند بلافاصله به نزدیكی آنها می رفتم و شیوه كاری كار گردان ها و هنر پیشه ها را زیر نظر می گرفتم.

 در این مدت طولانی هرگز به وطن باز نگشته بودید؟چند بار آمدم اما خیلی كوتاه و بلافاصله به آلمان باز گشتم.

 حالا كه به ایران بازگشته اید باز هم قصد رفتن دارید؟خیر! اینبار آمده ام تا باز هم در كشورم و برای مردم خوب عزیزم كه هموطنان واقعی خودم هستند كار كنم.

 چه شد كه در فصل بهار به ایران آمدید؟سال گذشته در آلمان بودم كه خبر درگذشت خانم ژاله كاظمی را شنیدم و متاسفانه نتوانستم برای شركت در مراسم وی به تهران بیایم اما امسال برنامه هایم را طوری هماهنگ كردم تا در سالگرد درگذشت همكار سابقم حضور داشته باشم.

 حالا قصد دارید در عالم دوبله فعالیت كنید یا تاتر و سینما؟برایم فرقی نمی كند اینها همه جزو علایق شخصی من است كه به آنها عشق می ورزم. در دوبله و سینما برای انجام هر نوع خدمتی آمادگی كامل دارم



+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 2:50       

  گفتگو با مرتضی عقیلی

آقای عقیلی، چندی است که برای اجرای نمایشنامه هوو به اروپا آمدید لطفاً از موضوع این نمایشنامه بگویید.

موضوع این نمایشنامه در حقیقت معضلی است که ما در گذشته در ایران داشتیم در بین خانواده‌ها و امروز هم متاسفانه به نوعی دیگر داریم و این نمایشنامه سعی می‌کند که مسایلی را بشکافد که هم خانم‌ها آگاه بشوند که چه باید بکنند در زندگی که دچار گرفتاری نشوند و بعد آقایان هم نتیجه می‌گیرند که این کار چقدر به ضررشان هست و به قول معروف سود که ندارد، یک هوس بیهوده بیش نیست.

من چون خودم در یک خانواده‌ای بزرگ شدم که پدرم دارای دو همسر بود، خیلی با این مساله آشنا هستم. البته نمایشنامه کلاً طنز و موزیکال است و حالت نصیحتی به هیچوجه ندارد. ولی مسایلی را که ما امروز در دنیا دچارش هستیم به‌صورت طنز تقدیم مردم می‌کند.

 

آیا نمایشنامه برگرفته شده از یک داستان واقعی‌ست یا زاییده ذهن خود شما‌ست؟

داستان را خودم نوشتم چون به هر حال مسایلی رو که در آن مطرح می‌شود، از نزدیک برایم قابل لمس بوده است.

چرا اسم هوو را برای آن انتخاب کردید؟

به خاطر این‌که کلمه هوو خیلی در ایران رایج است. یعنی مردی که زن دوم می‌گرفته می‌گفتند هوو دارد. به این دلیل که این اسم آشنا بود. دلیل خاصی نبوده و صرفاً به خاطر این‌که سوژه بر مدار زن دوم می‌گذرد. 

اگر بخواهیم به پیام فیلم نگاه کنیم آیا پیامی اخلاقی دارد یا اینکه شما از دریچه طنز خواستید به موضوع نگاهی انتقادی کنید؟

بله، صد‌ در ‌صد پیام اخلاقی دارد. هیچ کار هنری بدون پیام اخلاقی نمی‌شود باید یک راه‌گشایی و یک جلوتر را دیدن را در آن ببینیم و در واقع می‌شود گفت نوعی انتقاد است.

 چه بازیگرانی شما را در این نمایشنامه همراهی می‌کنند؟

بدری همتی در نقش زن اول حاج‌آقا بازی می‌کند. آقای عباس رضوی هست که نقش حاج‌آقا را بازی می‌کند. خانمی با ما کار کردند به نام خانم بیتا جباری و خانم مری حمیدیان هم هست که نقش زن دوم حاجی را بازی می‌کنند.

 چرا از نقش شخصیتی که مثلاً حاجی آقاست استفاده کردید؟

در گذشته بیشتر اینجوری بود این نمایشنامه در حقیقت یک برداشتی از همان کارهای سنتی تخت حوضی خودمان هست، ولی به‌صورت مدرن‌تر. از آن سیستم نشات گرفته ولی خب به‌صورت مدرن‌تر.

 شما کار هنری را از تئاتر شروع و بعد به سینما آمدید و دوباره به تئاتر برگشتید. چرا؟

بله، من از نوجوانی کار تئاتر می‌کردم در مدارس مثل همه بچه‌ها و بعد کم کم وقتی دانشکده هنرهای دراماتیک را در رشته بازیگری و کارگردانی تمام کردم، بعد رفتم وارد عالم سینما شدم‌. بعد از انقلاب چون در سینما به ما اجازه کار نمی‌دادند‌، یک دو سالی در کار تئاتر بودم و بعد در آن‌جا هم به ما گفتند که حق کار کردن ندارید و به خارج از کشور آمدم و شروع به کارهای نمایشی کردم.

 مدتی است که مرتضی عقیلی را بیشتر در کارهای طنز و کمدی می‌بینیم در صورتی‌ که در پیشینه کارهای هنری شما کارهایی جدی مثل ویس و رامین، بر دار شدن منصور حلاج هم هست. چطور شد که الان فقط به کارهای کمدی می‌پردازید؟

متاسفانه در خارج از کشور ما اصلاً تماشاگر برای نمایش‌های درام نداریم. یعنی نمایشنامه‌هایی که مردم را بخواهد به تفکر وادار کند. مردم آنقدر گرفتار زندگی و این مسایل غربت و دوری و فشار هستند که من فکر می‌کنم نیاز تغذیه روحی آن‌ها خیلی بیشتر از این هست که حالا بیایند در یک نمایشنامه بنشینند و به قول معروف افسرده بشوند و ما بخواهیم یک پیام بسیار والایی را به آن‌ها بدهیم.ما می‌توانیم پیام‌مان را در لباس طنز بهتر و شیرین‌تر به گوش‌شان برسانیم. چون اگر نگاه بکنید، در خارج از کشور متاسفانه هیچ‌یک از نمایشنامه‌هایی که تم‌های سنگین‌تر و دراماتیک داشته، تماشاگر نداشته است.به هرحال وقتی مردم با یک اسم هنرمند می روند و بلیت ‌نمایش می‌خرند حالا امروز آن‌چه از دست من برمی‌آید این‌ست که حدود دو ساعت مردم را از آن حال و هوای غم و غصه و اندوه در بیاورم؛ چرا نکنم؟

 پس خود شما هم بیشتر راضی هستید که نقش‌های کمدی را داشته باشید تا نقش‌های جدی‌؟

نه، من خودم خیلی دوست دارم کار جدی بکنم. ولی متاسفانه زمینه آن فراهم نیست.

 مرتضی عقیلی را متعلق به تئاتر بدانیم یا سینما؟

من به تئاتر تعلق دارم برای این‌که من شکوفایی‌ام از تئاتر بوده است. من استادهای بزرگی در تئاتر داشتم. مثل خانم خجسته‌کیا، آرمی، آقای سمندریان، بیژن مفید، شاهین سرکیسیان و بالاخره یک دوره‌ای را به عنوان بازیگر و کارگردانی تئاتر در دانشکده دراماتیک گذراندم. البته در اثر حادثه به سینما رفتم، برای گذران زندگی‌. گاه‌گداری مسایلی پیش می‌آید ‌و یک دفعه مسیر شما را عوض می‌کند.

 کدام نمایشنامه بهترین کار هنری شماست؟

بهترین کار من مادموازل ژولی است اثر استرینبرگ که در ایران بازی کردم و آرمی آوارنسیان، کرگردانی‌اش را برعهده داشت. خود منصور حلاج یکی از نمایشنامه‌های بسیار فوق‌العاده‌ای بود که کار کردم. بارهای از دست رفته را با مرحوم سرکیسیان کار کردم. این‌ها نمایشنامه‌هایی است که برتر از کارهای بعدی می‌دانم.

 امکان اجرای نمایشنامه‌های شما در ایران هم هست یعنی امکان دارد که روزی مرتضی عقیلی را در تئاتر شهر تهران ببینیم؟

خیر. من فکر نمی‌کنم به این زودی‌ها امکانش وجود داشته باشد.

 ارتباط شما با هنرمندان داخل ایران چطور است؟

با گروهی از دوستان قدیمی ‌ارتباط دارم ولی با هنرمندان جدید متاسفانه رابطه‌ای ندارم. مثلاً در آلمان اگر برنامه داشته باشم آقای فروتن و یا آقای امین حیایی می‌آیند تئاتر ما را می‌بینند.

از قدیمی‌ها هم که متاسفانه دیگر کسی نیست. آقای ناصر ملک مطیعی هستند که سن‌شان بالا رفته و سنگین‌وزن شدند، ‌آقای بهمن مفید هستند که از دوستان بچگی من هستند و در آمریکا زندگی می کنند و همچنین آقای بهروز وثوقی هم از دوستان خوب من هستند. در حقیقت از نسل گذشته ما، همین چند نفر ماندند و کسی نیست دیگر. همه کم کم بار سفر را بستند و به جایی که همه ما باید برویم، رفتند



+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 0:29       

  گفتگو با فرزانه داوری بازیگر بلقیس برادر کشی

از طریق یکی از دوستان پدرم که یک سرهنگ ارتشی بود با ایرج قادری آشنا شدیم و او از من دعوت کرد نقش آهو را در فیلم مو سرخه بازی کنم. از داستان فیلم بی خبر بودم و خود ایرج قادری هم برای پیش بینی واکنش من آیلین ویگن را در آب نمک خوابانده بود که اگر من قهر کردم لنگ نمانده و با او ادامه بدهند که اینطور شد و من قهر کردم، ولی با اصرار همکارانم کار خودم را ادامه دادم و جلو آمدم. بعد از نمایش مو سرخه پدرم از فیلم شکایت کرد و اسم من را از پوسترها و تبلیغ های مو سرخه برداشتند.

بعد از آن به امریکا رفتم و ادامه تحصیل در رشته هنر دادم. بعد از چند سالی برای دیدن مادرم به ایران آمدم. این دو فیلم را بعد از دو سه سال بازی کردم. آن هم در مدت کوتاه، چون باید به امریکا بر می گشتم که انقلاب شد و دیگر در ایران ماندم.

مو سرخه فیلمی بود که به بهای تمام زندگیم تمام شد و عذاب زیادی بابتش کشیدم و همچنان ممنوع الکارم. ولی من بیگناهم پانزده سالم بیش نبود و عاشق سینما بودم. کاش بیست سال دیرتر به دنیا می آمدم. آن موقع چیزی بنام ویدیو و VHS وجود نداشت و بعدها نسخه های ویدئویی این فیلم بر باد رفت.

سر فیلم برادرکشی قرار نبود دوباره با ایرج قادری کار کنم. خودش گفت: جبرانی برای موسرخه است و قبول کردم. واقعا برادر کشی فیلم زیبایی بود و لوکیشن های آن در تهران و شیراز بود.

از خاطراتم در شیراز این بود که یک روز صبح موقع خروج از هتل، با یک موتور تصادف کردم و پایم آسیب دید ولی با همان وضع به کارم ادامه دادم.

فیلم سوم من پرواز در قفس با حبیب الله کاوش بود. سعید کنگرانی هم در این فیلم نقش مقابلم را داشت و از بازی در کنار او لذت بردم. سعید یک بازیگر حرفه ای بود. خانم فخری خوروش را هیچ وقت فراموش نمی کنم بازیگر توانای سینمای ایران که خیلی چیزها از او یاد گرفتم. انسانی فروتن و محبوب، که تمام موارد زندگی و سینما را یادآوری ام می کرد. خانم فخری خوروش الگوی من است. پرواز در قفس فیلم مورد علاقه ی من است.

انقلاب شد و جالب این که فیلم برادر کشی و فیلم پرواز در قفس جز فیلم های آزاد و اکران نوروز سال 1359 یعنی دو سال بعد از انقلاب بود و هم زمان دو گروه سینما اکران داشت که از فروش خیلی بالایی برخوردار بود. ولی من قایم می شدم که کسی متوجه من نشود. ولی متاسفانه در آن سال اکران شد من ماندم و ؟؟؟؟

بعد از انقلاب خانه نشین شده و هیچ فعالیتی ندارم مشکلات زیادی داشتم... پدر و مادرم را از دست داده و با تنها دختر و نوه ام زندگی می کنم. این را بگویم که عاشقانه مونا دخترم و دارا نوه ام را دوست دارم.

دخترم مونا همسر اول امین حیایی هنرپیشه امروز سینما بود و با داشتن فرزند پسر به نام دارا از او جدا شد. سرپرستی دارا بر عهده دخترم است. دخترم در زمینه نوشتن دستی بر قلم دارد و در رشته کارگردانی هم درس خوانده و قرار است به همین زودی ها کار خودش را شروع کند. مونا سه فیلم کوتاه آماده برای جشنواره تهییه کرده است و سناریویی هم در دست تهیه دارد و در سریال خواب و بیدار هم نقش داشته است.



+| نوشته شده توسط رضا در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 2:51       

  گفتگو با 15 بازیگر سینمای ایران / کجا بازی می‌کنید؟ پیشنهاد جدیدی دارید؟

محمد رضا فروتن
محمد رضا فروتن بازیگر خوش تكنیك كشورمان در رابطه با آخرین فعالیت هنری خود گفت: در فیلم سینمایی شبانه روز به كارگردانی امید بنكدار و كیوان علیمحمدی بازی كردم.وی با اشاره به این كه پیشنهاد جدید كاری ندارد افزود: در این فیلم در نقش یك بازیگر بازی می كنم.فروتن در پاسخ به این كه درباره ویژگی نقش خود برایمان بگویند گفت: قرار مصاحبه نبود. انشاء ا... بگذارید فیلمی از من اكران شود با هم در آن رابطه به گفت و گو می نشینیم.فروتن هم اكنون كنعان را روی پرده سینماهای كشور دارد.همچنین بازی او در فیلم سینمایی پستچی 3 بار در نمی زند چند روز پیش به پایان رسید.


لاله اسكندری
لاله اسكندری نیز با اشاره به این كه هم اكنون نمایشگاه عكس خود را بر پا كرده است گفت: این نمایشگاه بیست و دوم آبان دایر شد و 42 قطعه عكس خود را كه طی 5 تا 6 سال اخیر گرفته ام در معرض دید عموم قرار داده ام. در سریالی با نام در چشم باد به كارگردانی مسعود جعفری جوزانی بازی می كنم كه منتظر بخش آمریكا هستیم تا سفرمان برای این بخش مهیا شود تا بازی ام در كنار كامبیز دیرباز و پارسا پیروزفر در سریال به پایان برسد. نقش فخرالسادات عروس خانواده ایرانی را بازی می كنم كه به نوعی قهرمان داستان است و نقش همسرم را آقای دیرباز ایفا می كند. همچنین 2 فیلم سینمایی مخمصه و شوریده كه هر 2 به كارگردانی محمد علی سجادی است را آماده نمایش درسینماهای كشور دارم.اسكندری در رابطه با همكاری خود با محمد علی سجادی گفت: از سبك و طرز كار آقای سجادی خوشم می آید و خوشحالم كه در این 2 پروژه توفیق همكاری با ایشان نصیبم شد. چندی پیش نیز در فیلم تلویزیونی مهمانخانه ای در برف به كارگردانی سعید سلطانی بازی كردم كه از رسانه ملی پخش شد.


اكبر عبدی
اكبر عبدی بازیگر توانا و با استعداد كشورمان نیز گفت: هم اكنون در فیلم سینمایی اخراجی ها2 به كارگردانی مسعود ده نمكی مشغول ایفای نقش هستم.وی افزود: من در همان نقش سابق اخراجی ها بایرام ظاهر شده ام.عبدی ادامه داد: محمد رضا شریفی نیا، امین حیایی، جواد رضویان، میرطاهر مظلومی، حسام نواب صفوی، ارژنگ امیر فضلی و جمع كثیری از بازیگران برجسته كشور در اخراجی ها2 بازی می كنند.


پگاه آهنگرانی
پگاه آهنگرانی بازیگر جوان سینمای ایران نیز گفت: فیلم سینمایی آتش سبز را آماده نمایش دارم.آهنگرانی كه بازی زیبایی در زندان زنان ایفا كرد اظهار داشت: همچنین فیلم سه زن به كارگردانی مادرم منیژه حكمت روی پرده سینماهاست. وی ادامه داد: این فیلم تصویرگر زندگی 3 زن از نسل های مختلف است كه من نقش نسل جوان این فیلم را بازی می كنم.آهنگرانی با اشاره به همكاری خود در فیلم مادرش تصریح كرد: بازی كردن در فیلم مادرم بد نبود ولی مشكلاتی دارد كه نمی شود پای تلفن صحبت كرد.


شهرام حقیقت دوست
شهرام حقیقت دوست بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون در رابطه با فعالیت اخیر خود گفت: در حال حاضر مشغول تمرین 2 تئاتر هستم كه یكی از آن ها به كارگردانی محسن كیانی و دیگری به كارگردانی حمید رضا آذرنگ است و در حال تمرین برای اجرای عموم هستیم.وی افزود: همچنین 3 فیلم سینمایی نیز آماده نمایش دارم. موش به كارگردانی شاهد احمدلو، مخمصه به كارگردانی محمد علی سجادی و احضار شدگان نیز به كارگردانی آرش معیریان از جمله فیلم هایی است كه در آن ها بازی كرده ام.حقیقت دوست اظهار داشت: پیشنهاد جدید كاری ندارم.


نیما شاهرخ شاهی
نیما شاهرخ شاهی بازیگر جوان كشورمان نیز در رابطه با فعالیت اخیر خود گفت: هم اكنون در فیلم سینمایی هفت دقیقه تا پاییز به كارگردانی علیرضا امینی بازی می كنم.وی در فیلم پارك وی فریدون جیرانی بازی درخشانی داشت افزود: در فیلم 7 دقیقه تا پاییز نقش اصلی داستان را بازی می كنم.شاهرخ شاهی ادامه داد: این فیلم ماجرای 2 خانواده را روایت می كند كه برای یكی از خانواده ها اتفاق بدی می افتد و لحظه به لحظه زندگی آن ها بدتر می شود.وی اضافه كرد: فیلم سینمایی كیش و مات را آماده نمایش دارم.


مهرانه مهین ترابی
مهرانه مهین ترابی نیز با اشاره به این كه مشغله كاری دارد و همیشه گوشی اش روی سكوت است و كم تر پاسخ تلفن هایش را می دهد گفت: در حال حاضر در پروژه جدید مرضیه برومند به نام همه بچه های من ایفای نقش می كنم.وی افزود: در این پروژه نقش زنی به نام پوران دخت را بازی می كنم.مهین ترابی اظهار داشت: فیلم سینمایی پاتو زمین نذار به كارگردانی ایرج قادری را آماده اكران در سینماهای كشور دارم.وی ادامه داد: در فیلم سینمایی پاتو زمین نذار نقش همسر آقای قادری را بازی می كنم.


علی مصفا
علی مصفا بازیگر با اخلاق سینما و تلویزیون كشورمان در رابطه با كارهای آماده نمایش خود گفت: در فیلم سینمایی دوزخ، برزخ، بهشت بازی كردم.وی افزود: این فیلم به كارگردانی بیژن میرباقری برای شركت در جشنواره فیلم فجر ساخته شده است.مصفا اظهار داشت: من در فیلم دوزخ، برزخ، بهشت در اپیزود اول كه بخش دوزخ است كنار مهتاب كرامتی هنر آفرینی می كنم. وی تصریح كرد: چند پیشنهاد كاری جدید دارم كه در حال مطالعه هستم هنوز بازی ام قطعی نشده است.


صابر ابر
صابر ابر بازیگر جوان و تازه نفس سینمای كشور نیز گفت: چندی پیش بازی ام در فیلم سینمایی «درباره الی» به كارگردانی اصغر فرهادی به پایان رسید.وی افزود: فیلم سینمایی پاداش نیز آخرین فعالیت هنری ام به شمار می آید. این فیلم توسط كمال تبریزی كارگردانی شده است.ابر اظهار داشت: به طور معمول از مصاحبه های كوتاه پرهیز می كنم و ترجیح می دهم درباره كاری كه دیده می شود در فرصتی مناسب مصاحبه ای داشته باشم.


مصطفی طاری
مصطفی طاری بازیگر تئاتر و سینما و تلویزیون گفت: در فیلم سینمایی چهره به چهره به كارگرانی علی ژكان بازی كرده ام كه هم اكنون مراحل فنی را طی می كند.وی با اشاره به نمایش این فیلم در جشنواره فیلم فجر امسال افزود: نقش مردی را بازی می كنم كه در ابتدا منفی است و رفته رفته ضد قهرمان و سپس جایگاه مثبت را پیدا می كند.


فاطمه گودرزی
فاطمه گودرزی بازیگر توانمند و فعال تلویزیون نیز در رابطه با آخرین فعالیت خود گفت: هم اكنون در فیلمی تلویزیونی به نام مرا بشناس به كارگردانی رضا گنجی نقش اصلی را بازی می كنم.وی افزود: از جمله كارهای آماده نمایشم سریال شیخ بهایی است كه قرار است بعد از سریال یوسف پیامبر از شبكه اول سیما پخش شود.گودرزی اظهار داشت: من در كنار علی نصیریان، زنده یاد خسرو شكیبایی، ژاله علو و جمعی دیگر از بازیگران در سریال شیخ بهایی بازی می كنم.وی تصریح كرد: نقش اصلی سریالی با نام پس از سال ها را به كارگردانی اكبر خواجوی ایفا می كنم.


امید زندگانی
امید زندگانی گوینده، مجری و بازیگر سینما و تئاتر و تلویزیون با اشاره به آخرین فعالیت خود گفت: در فیلم سینمایی شعری كه زندگی است به كارگردانی بهنوش باقری ایفای نقش كردم. وی با بیان این كه همچنین در تئاتری تلویزیونی با نام رویای نیمه شب بارانی نیز بازی كرده ام افزود: این تئاتر تلویزیونی به كارگردانی هادی مرزبان تولید شد و چندی پیش از شبكه 4 سیما پخش شد.زندگانی اظهار داشت: فیلم سینمایی «مقلد شیطان» افشین صادقی نیز از جمله آخرین فعالیت های هنری ام محسوب می شود.


محمد صادقی
محمد صادقی بازیگر برجسته سینما و تلویزیون كشورمان نیز گفت: هم اكنون در مجموعه تلویزیونی مختارنامه میرباقری و سریال دیكتاتور محمد رضا ورزی بازی می كنم.وی كه در سریال خواب و بیدار بازی درخشانی داشت افزود: در سریال دیكتاتور در نقش میرزا كوچك جنگلی ایفای نقش می كنم.صادقی با اشاره به كارهای آماده نمایش خود اظهار داشت: كار مناسبتی به نام ستاره خضرا در ارتباط با واقعه عاشورا آماده نمایش دارم.وی تصریح كرد: همچنین كاری با نام ماه از روی سكو نیز آماده پخش از رسانه ملی است و درباره خلیج فارس و مسائلی كه در یك شركت نفت به وقوع می پیوندد ساخته شده است.


صدرالدین حجازی
صدرالدین حجازی نیز گفت: هم اكنون در سریالی با نام پس از سال ها به كارگردانی اكبر خواجویی و تهیه كنندگی احمد كاشانچی و آقای فراهانی هنرآفرینی می كنم.وی افزود: ایفاگر نقش فردی به نام آقای جمالی هستم و قصه داستان خانه ای با معماری قدیمی كه در اصل یك میراث فرهنگی است.حجازی با اشاره به این كه نقش اصلی این سریال را فاطمه گودرزی بازی می كند، اظهار داشت: گودرزی در این سریال سعی در نگه داشتن خانه و حفظ معماری آن را دارد ولی برادر او مخالف است.وی ادامه داد: در طول قصه یك عشق سیال كهنه ولی خیلی ریشه ای و عمیق جریان دارد و در اصل قصه را این عشق با خود تا آخر می كشد و یك جور عشق اسطوره ای و قدیمی در داستان به تصویر در می آید.حجازی تصریح كرد: علاوه بر من و خانم گودرزی آقای فرامرز قریبیان و جمعی از بازیگران جوان بازی می كنند و این سریال هم اكنون در كاشان تصویر برداری آن انجام می شود و سپس گروه برای ادامه فیلم برداری به تهران باز می گردند.وی خاطر نشان كرد: در سریال مختارنامه نیز ایفای نقش كرده ام.


حمید فرخ نژاد
حمید فرخ نژاد نیز با اشاره به این كه پیشنهاد جدید كاری نداشته گفت: آخرین فعالیت هنری ام فیلم سینمایی پوسته بود.وی افزود: در آن فیلم الناز شاكر دوست هم بازی ام بود.



+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 23:15       

  گفت و گو با دومينيک سواين (dominique swain)

وقتي اولين خبرها درباره ساخت نسخه اي تازه و به روزتر از لوليتاي ناباکوف توسط آدريان لین منتشر شد، با توجه به ‏سابقه وي در ساختن فيلم هاي جنجالي س ک س ي چون نه و نيم هفته، جذابيت مرگبار و پيشنهاد بي شرمانه همه منتظر ‏فيلمي تکان دهنده بودند. وقتي پس از انتظاري طولاني فيلم به نمايش درآمد، هر چند برخي از منتقدان دهان به شکوه ‏گشوده و آن را با شاهکار کوبريک مقايسه کردند.
اما در يک چيز هم راي بودند و آن يافته شدن ستاره اي درخشان ‏براي جان بخشيدن به اين نقش پيچيده، خطرناک و جنجالي بود. دختري به نام دومينيک سواين که هنگام نمايش فيلم 17 ‏سال شده بود و مي رفت تا به بت ذهني ميليون ها مرد روي زمين تبديل شود. ‏
دومينيک در سال 1995 پس از جست و جويي شش ماهه از ميان 2500 دختر براي بازي در نقش دولورس هيز در ‏فيلم لوليتا برگزيده شد.


بعد از سه سال کار فيلم در 1997 به نمايش در آمد و او را يک شبه به شهرتي جهاني رساند. ‏شهرتي که با سوء برداشت هايي نيز همراه بود و با نمايش مواجهه/تغيير چهره ساخته جان وو در همين سال و حضور ‏وي در نقش دختر شورشي يک افسر پليس به آن دامن زده شد. دومينيک که براي بازي در لوليتا نامزد چندين جايزه ‏بود، موفق شد تا جايزه بهترين بازيگر را از مراسم هنرمندان جوان به دست آورد. اما بعد از آن بخت از وي روي ‏برگرداند و دومينيک آتشپاره به بازيگر ويديو کليپ ها و فيلم هاي کم هزينه تبديل شد. اما اين واقعه نيز سبب نشد تا رتبه ‏هفتاد و نهم را از ميان 102 زن س ک س ي جهان را در راي گيري 2002 مجله ‏Stuff‏ از آن خود نکند. همين مجله سال ‏گذشته تصوير او را براي روي جلد شماره فوريه خود برگزيد. ‏


دومينيک تاکنون با وجود بازي در فيلم هاي کم مايه موفق شده در سال 2003 براي بازي در فيلم ‏Tart‏ نامزد جايزه ‏بهترين بازيگر از ‏DVD Exclusive Awards‏ شده و سال گذشته براي بازي در فيلم ‏The Pacific and Eddy‏ ‏جايزه بهترين بازيگر را از جشنواره سيلور ليک به دست بياورد. ‏
دومينيک امسال 5 فيلم آماده نمايش دارد و بازي در دو فيلم ديگر را نيز به پايان رسانده است. سالي پرکار که به گواه ‏منابع اينترنتي بايد تا قبل از پايان آن در دو فيلم ديگر نيز بازي کند. ‏
دومينيک آريان سواين متولد 12 آگوست 1980 ماليبوي کاليفرنياست. 175 سانتيمتر قد، موهاي قهوه اي تيره و چشم ‏هايي به رنگ آبي دارد. فرزند ديويد و سيندي سواين است و سه خواهر و يک برادر دارد. دومينيک بعد از فارغ ‏التحصيل شدن از دبيرستان ماليبو در سال 2001 وارد دانشگاه شد. او در سانتا مونيکا به همراه خواهرش زندگي مي ‏کند. در کنار بازيگري دوستدار هنر، مجسمه سازي و خطاطي است. به ورزش هاي فوتبال،شنا، سافت بال و دو و ‏ميداني علاقه دارد و شيفته گروه هاي موسيقي ‏Chemical Brothers, The Orb‏ است. ‏
دومينيک در زندگي شخصي خود سخنگوي ‏PETA‏(انجمن برخورد اخلاقي با حيوانات) است. در 21 سالگي به عنوان ‏جوان ترين عضو اين گروه در پوستر تبليغاتي برهنه اي ظاهر شد که نوشته اي با اين مضمون آن را همراهي مي کرد: ‏ترجيح مي دهم برهنه باشم تا پالتوي پوست بپوشم. ‏
همه چيز با لوليتا شروع شد، ما هم با لوليتا شروع مي کنيم. آن روزها را چگونه به ياد مي ‏آوريد؟‎
وقتي انتخاب شدم 14 ساله بودم. سه سال طول کشيد تا فيلم تمام شد. وقتي به نمايش در آمد 17 ساله شده بودم. عکسم را ‏براي آژانس بازيگري فرستادم، کتاب را خيلي دوست داشتم. بعد هم روي قسمتي از آن کار کردم. براي شرکت در جلسه ‏انتخاب بازيگر به نيويورک دعوت شدم. رفتم، آن وقت ها-نمي دانم شايد به خاطر اينکه خانواده ام مرا اين طوري بار ‏آورده اند- خودم را خيلي راحت حس مي کردم. ولي امروز که فکر مي کنم مي بينم آن وقت ها خيلي کوچک بودم. آن ‏زمان حس مي کردم که از همه خطوط عبور کرده ام. امروز بازگشت به گذشته و رسيدن به آن دختر خيلي دشوار است. ‏

‎اگر دلورس هيز نمي شديد، امروز چه کاره بوديد؟‎
به احتمال بسيار زياد بازيگر نمي شدم. نه اينکه به اين کار علاقه زيادي ندارم، ولي در شرايط متفاوت دست به تجربه ‏متفاوتي مي زدم. دانش آموز خوبي بودم، مدرسه رفتن را دوست داشتم. احتمالاً دکتر مي شدم. به نظرم دنياي پزشکي ‏بسيار هيجان انگيز است. چون مرتباً در حال پيشرفت و تغيير است. ‏



خوب با اين تفاصيل حالا از بازيگر بودن راضي هستيد؟
خيلي. البته بعضي وقت ها چيزي که مي خواهم نمي شود و افسرده مي شوم. اما در نهايت خيلي خوش شانس هستم. ‏چون بر خلاف من بازيگران زيادي هستند که به رغم تلاش هاي مستمر به جايي نرسيده اند. به همين خاطر لوليتا يک ‏فرصت باورنکردني و محرک من براي شروع بود.‏

سال هاست که شايعه اي سر زبان هاست مبني بر اينکه هنگام فيلمبرداري لوليتا 15 ساله بوديد و براي تحت ‏تاثير نگرفتن موقع فيلمبرداري صحنه هاي س ک س ي هميشه يک روانکاو سر صحنه حضور داشت. آيا صحت ‏دارد؟
خير. سر صحنه کسي حضور نداشت ولي چند ماه قبل از شروع فيلمبرداي با يک روانکاو ملاقات کردم. مدتي هم به اين ‏ملاقات ها ادامه دادم. ولي مادرم سر فيلمبرداري بود.‏

کار با جرمي آيرونز چطور بود؟ واقعاً مثل يک پدرخوانده رفتار مي کرد؟
برعکس، درست مثل يک بچه بود. ولي آدريان لين براي من حقيقتاً مثل يک پدر بود. شايد هم جرمي آيرونز به خاطر ‏نقشي که در فيلم داشت، چنين رفتاري با من در پيش گرفته بود. مثل بچه ها با هم دعوا مي کرديم و خوش بوديم. مي ‏زديم پس کله همديگر و فرار مي کرديم. چهره ديگر يک آدم معقول(مي خندد) خيلي دوست داشتني بود. آواز شيرشاه را ‏برايم مي خواند. انگار مي خواست براي همراهي با من مثل يک پسربچه 15 ساله باشد. ‏

بيش از ده سال از نمايش لوليتا مي گذرد، اما هنوز به عنوان ستاره فيلم لوليتا شناخته مي شويد. آيا از اين ‏نحوه يادآوري خسته نشديد؟
اگر امروز بازيگري مي کنم و در اين نقطه هستم، فقط يک دليل دارد و آن لوليتا است. پس نه فقط خسته نشده ام، بلکه ‏خودم را خوش شانس حس مي کنم.‏

بعد از لوليتا پيشنهاد بازي در نقش هايي مشابه را دريافت کرديد؟
بله. در چند فيلم هم به بازي در نقش دخترهايي س ک س ي تر و گستاخ تر ادامه دادم. اما حالا چنين نقش هايي را قبول نمي ‏کنم. ترجيح مي دهم در نقش شحصيت هاي پيچيده تر بازي کنم.‏

منتقدان به اينکه مرتب در نقش زناني با مشکلاتي شبيه به هم بازي مي کنيد، ايراد مي گيرند. چرا براي ‏بازي در چنين نقش هايي انتخاب مي شويد؟
لوليتا تبديل به يک نماد تصويري شده. تا جايي از دستم برمي آيد نقش هايي که خيلي به هم شباهت دارند را رد مي کنم. ‏ولي با شخصيت هاي داراي مشکل رواني راحت کنار مي آيم. چون شخصيت هر چقدر مشکل دارتر باشد براي من به ‏همان اندازه جالب است. ‏

متفاوت ترين نقشي که بازي کرديد چي بود؟
فکر مي کنم کريستي والاس در شب مرگبار/‏Fall Down Dead‏. نقش يک مادر مجرد را بازي مي کردم. به نظر من ‏جالب ترين چيز در مورد کريستي اين است که از لحظه به خطر افتادن جان دخترش نگران سرنوشت خودش مي شود. ‏چون زندگي خودش را براي نجات دخترش به قمار مي گذارد.‏

دوست داريد صاحب فرزند بشويد؟
آره چه جور هم! 2-3 يا حتي 4 تا، شايد که در نهايت يک دختر هم داشته باشم. شايد به خاطر اينکه سه خواهر دارم ‏رابطه مادر و دختري را بيش از رابطه مادر و پسري مي توانم درک کنم. چه مي دانم، اين طور به نظرم مي رسد که ‏هر زني دوست دارد يک دختر داشته باشد.‏

از شب مرگبار خوش تان آمد؟
راستش هنوز موفق به ديدن فيلم نشده ام. فقط يک رپرتاژ/آگهي ده دقيقه اي آن را تماشا کردم. خيلي کنجکاوم کل فيلم را ‏ببينم.‏

حالا که به اين فيلم اشاره کرديد بگذاريد بپرسم براي شما که با بازيگران هاليوودي مشهوري چون جان ‏تراولتا، نيکلاس کيج و جرمي آيرونز همبازي شده ايد، کار با يک بازيگر غير هاليوودي مسلمان-محمت گونسور- در ‏اين فيلم چگونه تجربه اي بود؟ چون اغلب آمريکايي -با توجه به حوادث دهه اخير- با پيشداوري با مسلمان ها برخورد ‏مي کنند. آيا از پيشداوري شما بعد از آشنايي با اين بازيگر کم شد؟
بله درست است که شانس بازي در کنار ستارگان مشهوري را داشتم و از آنها چيزهاي زيادي هم ياد گرفتم. ولي بايد ‏بگويم محمت گونسور هم براي من فرقي با آن آدم ها نداشت چون من درباره هيچ موضوع يا شخصي پيشداوري نمي ‏کنم، در ذات من نيست. به همين خاطر با پيشداوري سر صحنه نرفتم. و بايد بگويم که محمت انسان خوبي بود. چون ‏عموماً سر صحنه مردهايي که حتي همسري آبستن در خانه دارند آويزان تو مي شوند. من از این جور آدم ها خوشم نمي ‏آيد. در حالي که محمت مرتباً از همسر و بچه اش برايم صحبت مي کرد. يعني مردي وفادار به خانواده بود و در عين ‏حال کارش را هم به صورتي حرفه اي انجام مي داد. از آنهايي نبود که براي نشان دادن قدرت بازيگري شان نياز به داد ‏زدن داشته باشند.‏

در ويديو کليپ هاي ‏Moby‏ و ‏Dashboard confessional‏ بازي کرديد، چرا؟
موسيقي بخش مهمي از زندگي من است. عاشق گوش کردن به موسيقي هستم ولي خيلي هم سخت گير نيستم که آن قطعه ‏حتماً بايد به متعلق به شخص يا گروه خاصي باشد. اين اواخر هم در ويديوکليپ ‏Nickellback‏ بازي کردم. کليپ سختي ‏بود.‏

امسال سه فيلم دشنه، کارهاي بزرگ منشانه و ‏Capers‏ از شما به نمايش درآمد. آيا شخصيت هايي که در اين ‏چهار فيلم بازي کرده ايد با هم متفاوت بود؟
دشنه فيلمي با محوريت انتقام است که قصه اش پيرامون زني آدمکش شکل مي گيرد. در فيلم شاهد يک تجاوز مي شوم. ‏استانا کاتيج هم متجاوزين را يکي يکي پيدا کرده و مي کشد. کارهاي بزرگ منشانه درباره يک آوازخوان محلي 17 ‏ساله و مشهور است: جيمي کالينز. جيمي در يک بار هنگام حمايت از برادرش طي يک دعوا مرتکب قتل مي شود، اما ‏برادرش به خاطر اينکه کارنامه هنري جيمي دچار مشکل نشود جرم را به گردن مي گيرد و به زندان مي رود. جيمي ‏هم آواره جاده ها مي شود و احساس گناه مثل خوره او را مي خورد و نابود مي کند. من نقش محبوبه دوران دبيرستان او ‏را بازي مي کنم. از رابطه با او صاحب يک بچه مي شوم. خلاصه جيمي سال ها بعد دوباره به زادگاه خودش برمي ‏گردد و تصميم دارد که خطاهاي خودش را جبران کند. قصه فيلم خيلي تاثيرگذار بود. ‏Capers‏ دقيقاً ضد آن است، يک ‏کمدي. سه نقش به شدت متفاوت از يکديگر، ديگر حال و حوصله بازي در نقش دختر دبيرستاني ها را ندارم. البته اگر ‏نقش خوبي باشد نه هم نخواهم گفت. مثلا پيشنهاد بازي در سريال ‏The L Word‏ را دريافت کردم و همه به من گفتند آن ‏را جدي بگيرم. متن را خواندم و ديدم جداً نقش خوبي است. ولي بهشان گفتم ديگر نمي خواهم نقش دخترهايي که جز ‏س ک س کار ديگري ندارند را بازي کنم. تا امروز 16-17 بار اين نقش را بازي کرده ام. بهشان گفتم:" خير، بازي نمي ‏کنم".‏



28 سال داريد و نزديک به 35 فيلم در کارنامه تان ديده مي شود. رقمي بالا است، ولي هيچ کدام به اندازه ‏فيلم اول تان موفق نبوده...
به عنوان بازيگر وقتي نقشي به شما پيشنهاد مي شود فقط مي توانيد کارتان را به بهترين نحو انجام دهيد، اما به غير از ‏شما عوامل ديگري هم در شکل گيري فيلم موثر هستند. کارگرداني، تدوين، بقيه بازيگرها، صدابرداري و غيره که همه ‏در موفقيت فيلم سهم دارند. من نقشي را که پذيرفته ام به بهترين نحو بازي مي کنم، اما بعضي وقت نمي توانيد درست به ‏هدف بزنيد.‏

هفتاد و نهمين زن س ک س ي دنيا بودن چه حس به شما مي دهد؟
اصلا عين خيالم هم نيست. وقتي براي اولين بار آن شماره از مجله استاف را ديدم مشغول بازي با جمي پرسلي(بازيگر ‏سريال نام من ارل است) بودم و فکر مي کنم او نفر پنجاه و دوم شده بود. زبان مان را براي همديگر در آورديم و ‏مسخره بازي کرديم. اين جور چيزها بي اهميت است. ‏


+| نوشته شده توسط رضا در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 15:58       

  گفت و گو با عليرضا افخمي، نويسنده فيلمنامه «روز حسرت»

-ايده کار چطور شکل گرفت، آيا بر اساس يک قهرمان يا يک موقعيت بود يا اينکه مفهوم خاصي را در نظر داشتيد؟

سال گذشته بعد از ساخته شدن سريال اغما، آقاي دکترميرباقري که همواره پشتيبان اين نوع کارهاي ماورايي بوده اند، بلافاصله به من سفارش يک کار ديگر براي سال آينده را دادند. در ابتدا هم اين تصور بود که باز يک کار در مورد شيطان بسازيم. اما من بعد از متمرکز شدن روي موضوع، احساس کردم ممکن است بعد از «اغما» و «او يک فرشته بود» کمي قضيه لوث شود. به همين خاطر به آقاي برازش و ميرباقري پيشنهاد دادم روي يک موضوع ديگر کار کنيم که موافقت کردند و خود آقاي ميرباقري نظر مساعدي راجع به برزخ داشتند که مورد استقبال آقاي ضرغامي هم قرار گرفت. اين طوري شد که من روي اين کار با رويکرد بررسي طرح برزخ متمرکز شدم.

-و از همان ابتدا قرار بود ما صحنه هايي از برزخ داشته باشيم؟

بله حتي تصور ما اين بود که بيش از اينها باشد. اما به دليل اينکه پروسه نگارش به خصوص در دوره تحقيقات طولاني شد اين امکان پيش نيامد. من در تحقيقاتي که در مورد برزخ داشتم متوجه شدم ما در اين مورد منابع خيلي کمي داريم و کار کردن در اين عرصه خيلي سخت است. همين باعث شد مراحل تحقيق طولاني شود و حتي منجر به نشستي در قم و در کنار آن خواندن کتاب هاي زيادي شد. بر همين اساس نگارش فيلمنامه به تعويق افتاد و وقتي ما به طرح کلي و فيلمنامه رسيديم که ديگر فرصتي براي کارهاي ويژوال افکت به معناي گسترده وجود نداشت. و من مطمئن بودم سفارش دادن اين کارها به کيفيتي در سطح پايين منتهي خواهد شد که البته باز از سر ناچاري در همين حد را بايد مي داشتيم.

-به نظرتان در همين حد راضي کننده بود؟

به نظرم آقاي فخاري همه تلاشش را کرد. خيلي هم مشورت داشتيم. به هر حال بايد در حد مقدورات و ظرف زماني ما به کار نگاه کرد. در قالب اين امکانات خوب بود. اما اگر به اين معنا باشد که من اين کارها را مي پسندم يا صحنه هاي آرماني برزخي ما تلقي بشود بايد بگويم نه من و نه خود آقاي فخاري هم فکر مي کنم چنين نظري نداشتيم .

-خوب اين بحث تکنيکي قضيه است. اما نمايش برزخ از نظر مفهومي علاوه بر اينکه کمي شجاعت مي خواهد، من فکر مي کنم قرار دادن آدم ها در موقعيت هاي مختلف برزخ هم يک جور داوري اخلاقي نويسنده است. آيا کسي مي تواند در زمينه سرنوشت آدم ها به چنين داوري دست بزند؟

ببينيد داوري اخلاقي هست و من نمي دانم چرا نويسنده نبايد داوري اخلاقي کند. نويسنده يک داستاني را طراحي کرده و آدم هاي بدي را در اين قصه به کنش هاي بد واداشته است. تماشاچي توقعش اين است که اين آدم بد مجازات بشود و آدم خوب پاداش بگيرد. ضمن اينکه ما بايد اين کار را مي کرديم چون يکي از چيزهايي که مي خواستيم در اين کار بگوييم، خصوصيتي از برزخ بود که احتمالاً برخي تماشاچي هاي ما از آن مطلع نبودند. مثلاً شايد خيلي ها فکر مي کردند برزخ جاي مجازات و پاداش نيست بلکه تنها جاي انتظار براي قيامت است. اين البته هست و ما در بخشي از کار توضيح داديم. ولي اين نکته که در برزخ يک بخش جهنم و بهشتي وجود دارد خوب خيلي آدم ها نمي دانستند. يکي از اهداف کار اين بود که آدم هاي علاقه مند را با اين مسائل آشنا کنيم.

-من مي خواهم بگويم ما در آموزه هاي ديني مان اين را داريم که هيچ کس نمي تواند در جايگاه خدايي درباره سرنوشت آدم ها در آن دنيا حکمي صادر کند. آيا نويسنده در اين جايگاه قرار گرفته است؟

اين مقايسه مع الفارقي است. من فکر مي کنم شما مي توانيد اين اشکال را به نويسنده يي هم بگيريد که اصلاً بهشت و دوزخ را در کارش مطرح نمي کند و تنها يک آدمي را نشان مي دهد که آدم بدي است و سعي مي کند بگويد تقدير آدم هاي بد در انتهاي داستان اين است که آن بدي سر خودشان هم مي آيد. مثلاً يک آدمي در داستان کسي را بکشد و بعد در انتها خودش هم کشته شود. شما مي توانيد اين ايراد را به او هم بگيريد.

-فرق اين دو قضيه در اين است که در پاداش و کيفر زميني ما در مورد جهاني حرف مي زنيم که به نسبت هاي علت و معلولي آن آشنايي و احاطه داريم و برايمان ملموس است.

بله خيلي فرق دارد و من اين را قبول دارم که ما به عنوان يک انسان از آينده و آخرت ديگران نمي توانيم خبر داشته باشيم. چه بسا يک آدمي که به نظر ما بد مي آيد در آن دنيا سرنوشت خوبي داشته باشد. اما من اين را نمي توانم به اين معنا بپذيرم که مثلاً يک کسي که آدم کشته، خون مردم را توي شيشه کرده، نزول داده، با احساسات يک دختر بازي کرده و قصد داشته او را بکشد، حالا اين آدم مي رود بهشت. بله ممکن است يک آدمي باشد که مثلاً يک خرده حسود است، مغرور است و... و به ما مي گويند فکر نکن که اين آدم مي رود جهنم، بلکه ممکن است برود بهشت. من اين را قبول مي کنم. اما اگر به من بگويند صدام به جهنم نمي رود من قبول نمي کنم.

-اما ما که آدم هايي در حد صدام در داستان نداشتيم.

بله اما در حد مثلاً اول هم نبودند. در واقع من سعي کردم حکم و قضاوت عامه مردمي که اين سريال را مي ديدند، تصوير کنم. به نظر من آدمي مثل حامد يا حميدي الان جايشان در جهنم است. اينکه در ادامه شايد توبه کند و چيز ديگري بشود و بتواند از برزخ برود بهشت را من نفي نمي کنم. در واقع حرف ما هم همين است که آدم ها در برزخ بلاتکليف هستند.

-خوب همين بحث در حالت برزخ بودن و گرفتاري آدم ها را نمي شد در قالب يک قصه رئال بيان کرد، آيا مخاطب امروز را مي شود با چنين قالبي به پذيرفتن مفهوم واداشت؟ در حالي که ما يک بخش رئال قوي هم داريم که من فکر مي کنم بخش هاي ماورايي به آن لطمه زده بود.

من نمي توانم نفي کنم که نمي توانستيم. بله مي توانستيم. اما الان شما يک حکمي صادر کرديد که من با آن موافق نيستم. گفتيد بخش غيررئال به بخش رئال کار لطمه زد. اتفاقاً بر اساس بازخوردهايي که خودم گرفتم اين طور نبود. ما مشکلي که حين نگارش فيلمنامه داشتيم اين بود که حالا داستان فريده و مسعود را که داستان جذاب و جوانانه يي است چطوري به داستان حاج رضا و مشکلي که در گذشته داشته ديزالو کنيم؟ همه اش فکر مي کردم آن داستان آنچنان قوي و پررنگ شده که اين کات کردن به داستان حاج رضا تماشاچي را ناراحت مي کند. ولي در کمال حيرت ديدم شبي که اولين بار حاج رضا داستانش را تعريف کرد يا همان سکانس هايي که نرجس مي رفت به برزخ و مواجه مي شد با حاج رضا، کاملاً تماشاچي جذب شده بود که بالاخره قضيه چيست؟ يعني آمار نشان مي داد مخاطب ارتباط برقرار کرده است.

-مشکلي که الان هست و انگار دارد به يک مشکل ريشه يي تبديل مي شود اين است که مخاطبي که معمولاً نويسنده و کارگردان به آن استناد مي کند، با مخاطبي که ما مي شناسيم هميشه نظر متفاوتي دارند. به خاطر اينکه براساس بازخوردهايي که ما داشتيم اتفاقاً قسمت هاي ماورايي خوب نبود. اگر منظور شما از رضايت مردم، آمار مرکز سنجش و تحقيقات است که بايد بگويم خيلي وقت ها با واقعيت همخوان نيست.

شما نمي توانيد به آمار کاري نداشته باشيد. بالاخره يک نظرسنجي علمي انجام مي شود. اما بحث من تنها بر اساس آمار مرکز سنجش نيست. يعني با اينکه من و آقاي ابوالحسني در تمام اين مدت توي اين اتاق حبس بوديم و خيلي با مردم ارتباط نداشتيم، اما آنقدر موج بازخوردهاي مردم و تلاش براي فهميدن اينکه بالاخره بعدش چي مي شود و کنجکاوي ها زياد بود که به اين درهاي بسته هم نفوذ کرد و مرتب به ما زنگ مي زدند و مي پرسيدند. چون هفته سوم بود که آمار مرکز سنجش تحقيقات منتشر شد و در واقع بدون اطلاع از آن بود که جو ملتهب علاقه مخاطبان به ادامه داستان به ما مي رسيد.

-من مي گويم هر تعليقي به خصوص در داستاني که اين همه تنش ناگهاني دارد، مخاطب را منتظر نگه مي دارد. اما اين نمي تواند تاکيدي بر محکم بودن ساختار داستان باشد. شما وارد يک مرز ناشناخته شده ايد و همين است که ايجاد جذابيت مي کند.

شما اگر يک فيلم ترسناک ببينيد همين نظر را مي دهيد؟ مثلاً وقتي «بچه رزماري» را مي بينيد مي گوييد چرا اين داستان را در قالب يک داستان رئال نگفت؟ آيا شما در برابر فيلمي که به عناصر ماورايي بپردازد جبهه داريد؟

-نه، اما مساله همان تاثيرگذاري است. اگر قرار بود چنين قالبي براي مفاهيم مذهبي جواب بدهد، شايد در کتاب هاي ديني دوران مدرسه جواب داده بود. اما اين الگوها جواب نمي دهد و بهتر است مفاهيم اخلاقي را در قالبي بيان کنيم که به شعارگويي نيفتد.

يعني شما الان قائل هستي که ما يک مفاهيم اخلاقي داريم و خوب است در قالب يک داستان رئال بيان بشود و اما به محض اينکه اين مفاهيم را وارد حيطه مذهبي و ماورايي و تبديل به اصل اخروي مي کنيم شما دچار مشکل مي شوي؟

-از آن جهت دچار مشکل مي شوم که وقتي دنبال چنين قالب ناشناخته يي مي رويد کار سخت تر مي شود و اينجا مساله ديگر از عهده کاربرآمدن يا برنيامدن است.

خوب من مهم ترين عنصر براي اينکه کار از عهده اش برآمده يا نه را مردم مي دانم. اين طور نبود که مردم بگويند ما بخش برزخ را باور نکرديم. حالا اگر شما معتقديد که موفق نبوده بايد دلايلي بياوريد که بگوييد کار به اين دليل از پس قضيه برنيامده است.

-برخوردهاي مردم با اين بخش خيلي وقت ها حالت شوخي داشت و اين يعني کار در باورپذير کردن اين بخش ها اشتباه عمل کرده است و حتي به اين مفاهيم ضربه زده است.

ما در اغما هم شوخي هاي زيادي داشتيم. از جمله شوخي هاي پيامکي. فرهنگ مردم ما اصلاً يک فرهنگ فکاهي و طنزطلب است. اين را که نمي شود به عنوان دليل ارائه داد. ميوه ممنوعه هم يک کار جدي بود و يک داستان رئال داشت اما مردم با دردناک ترين قسمت هاي آن کلي طنز ساختند.

-به نظر من برخورد خود نويسنده با قضيه هم سطحي بوده است. مثلاً ديالوگي مثل «باز هم اونجا بودي خانم؟» که حاج رضا به نرجس مي گويد، مساله چشم برزخي داشتن را تا حد يک شوخي تنزل مي دهد.

ابوالحسني؛ من يادم است اين ديالوگ کجا بود. حاج رضا موضوع فريده را فهميده بود و خيلي مضطرب بود و کارهاي عجيب مي کرد و در اين حالت است که اين ديالوگ را مي گويد. ولي در سکانسي که توي انبار نرجس را در حالت کتاب خواندن پيدا مي کند، برخورد متفاوت تري داشت و مي بينيم که اطلاعات خيلي ريزريز داده مي شد و اصلاً قضيه را باور نمي کرد و آنجا به نرجس مي گويد؛ من باور مي کنم که تو دروغ نمي گويي. يعني ممکن است حتي اين قضيه را باور نکنم.

-فکر مي کنيد «روز حسرت» آنقدر در ارائه تصويري از برزخ موفق بوده که بتواند روي مخاطبي که اعتقادي به اين مقوله هم ندارد، تاثير بگذارد؟

خوب اول بايد ببينيم نقطه هدف ما چه کساني بودند.من قبول دارم اگر کسي روز برزخ را قبول نداشته باشد، اين سريال نمي تواند روي آن تاثيري بگذارد. اما نقطه هدف ما آنها نبودند. همين که بخش غيرماورايي بتواند آنها را جذب کند براي ما خيلي خوب است.

-خوب بهتر است برگرديم به بخش رئال کار. اول اينکه من فکر مي کنم نشانه هاي زندگي هميشه اينقدر آشکار نيستند که ما دقيقاً از همان نقطه يي که ظلم کرده ايم، مجازات بشويم. بلکه معمولاً از جايي که فکر نمي کنيم اين اتفاق مي افتد. اين نوع برخورد با قضيه مسعود در پايان داستان به نظر کمي ساده انگارانه نبود؟

ابوالحسني؛ در مورد مسعود ما پايان هاي زيادي را بررسي کرديم و وقتي اين پايان اتفاق افتاد، هم من و هم آقاي افخمي از اين پايان به وجد آمديم. به نظرم نوعي پايان تقديرگرايانه است. اينکه دنيا دار مکافات است و فکر مي کنم بهترين مجازات ممکن براي مسعود بود.

-يعني بهترين شکل براي نشان دادن تقدير بود؟

خوب اگر شما بوديد چه پاياني را طراحي مي کرديد؟

-من موافق اين هستم که اينقدر همه چيز مستقيم و سطحي نباشد.

من و آقاي ابوالحسني اين را قبول داريم. اما من فکر مي کنم مردم دوست نداشتند پايان ديگري داشته باشد. يعني شايد يک پايان غيرمستقيم و به قول معروف غيرهندي مي توانست خيلي بهتر باشد براي ما. اما مردم را اقناع نمي کرد. ما خيلي ملاحظات براي نوشتن براي تلويزيون داريم. شايد اگر من براي سينما کار مي کردم يک اتفاق ديگري مي افتاد.

-همين مساله تقديرگرايي توي قصه انگار خيلي به نويسنده کمک کرده است و همه آن ساختار علت و معلولي اتفاقي در کار را در ديالوگي که در قسمت آخر حاج رضا به نرجس مي گويد به گردن سرنوشت مي اندازد.

اين حرف شما يعني اينکه ما توي قصه يک گيري داشته ايم و بعد براي حل آن به يک موضوع تقديرگرايانه چنگ زديم. من چنين چيزي در داستان نداشتم که اين تقديرها مثل اينکه مثلاً فريده دختر مه لقا باشد به کمک ما بيايد.

-شايد گير قضيه همين باشد که در انتهاي داستان ما به يک روال غيرمنطقي در پيشبرد حوادث برخورد مي کنيم.

غيرمنطقي پيش نرفته اند. تقدير گرايانه بوده است.

-امايک جور تقديرگرايي سطحي.

ببينيد شروع يک داستان مي تواند با يک اتفاق قريب الوقوع باشد. مثلاً يک نفر در يک داستان پليسي يک نفر را در همان ابتدا ببيند و بکشد. نويسنده با اين کار يک گره ايجاد کرده است. اما اگر در همان قصه پليسي باز با يک اتفاق قريب الوقوع، نويسنده قاتل را گيربيندازد، آن وقت به آن نويسنده اشکال مي گيريد که اين اتفاق به داد تو رسيد و اسم آن را تقدير نگذار و اسمش را بگذار مشکل گشا. من اين را مي پذيرم اما مي خواهم بگويم پايان بندي قصه ما اصلاً اين جوري نبود که بدون قصه مه لقا نتواند اتفاق بيفتد.

-درست است که هر ماجرايي مي توانست به همين پايان ختم بشود. اما همين اجزا هستند که کار را محکم مي کنند. مثلاً فريده مي توانست همان فريده نباشد و تنها نماينده آن قشري باشد که حاج رضا به آنها دين دارد. چه لزومي داشت که اين مفهوم را به فريده محدود کنيم؟

بله من قبول دارم. اما اين سليقه يي است و سليقه ما هم يکي است و اگر من براي سينما مي نوشتم شايد آن پايان را در نظر مي گرفتم. اما سليقه مخاطب تلويزيون اين نيست.

-اما بياييد سليقه مخاطب تلويزيون را آنقدر پايين نياوريم که فريده همان فريده باشد و اتفاقاً اسمش هم همان فريده.

نه. اينکه من بگويم تماشاگر دوست دارد قصه اينطوري باشد يعني من سطح سليقه تماشاچي را پايين آورده ام. تماشاچي تلويزيون دوست داشت دختر مه لقا آدم بدبختي نباشد. اين معني اش پايين آوردن سطح نيست. بلکه دوست دارند کار پايان شيرين داشته باشد. از اين گذشته من و آقاي ابوالحسني فکر مي کرديم فريده بايد يک ربط مستقيم با قصه حاج رضا داشته باشد والا چرا قصه ما از جايي آغاز مي شود که فريده را در حالي مي شناسيم که وارد زندگي حاجي شده است. اگر اين بود ما از لحاظ ساختاري با دو داستان موازي روبه رو بوديم که به هم مربوط نمي شدند.

-اما از نظر مفهومي به هم مرتبط مي شدند. حالا قضيه شايد همان فرق سينما و تلويزيون است که ما در سينما اين امکان را به مخاطب مي دهيم که خودش اين دو قصه را در پيوند با هم ببيند.

بله. اما در مورد تلويزيون حتي مديران تلويزيون هم دوست دارند اين اتفاق بيفتد. مردم سريال تلخ را دوست ندارند و مسوولان نمي خواهند اين تلخي را به مذاق مردم تزريق کنند. خود من سريال تلخ «تب سرد» را ساختم که خيلي هم بيننده داشت. اما اين بازخورد را از مردم داشتم که چرا اين طوري شد و همه قهرمان ها کشته شدند؟

ابوالحسني؛ البته اينکه فريده همان فريده باشد را اگر در ساختار کلي داستان نگاه کنيم، در واقع به حاج رضا مربوط مي شود. چون آدمي است که خيلي خوب زندگي کرده و حتي اگر گناه کرده به خاطر عشق به همسرش بوده است و اين آدم ها در واقع نظرکرده اند و ما مي خواهيم بگوييم اگر به خاطر خدا زندگي کني مثلاً يک روزي توي زندگي ات زنت مي رود برزخ و تو را مي بيند و اين تقدير اتفاق مي افتد که همان آدم جلوي راهت قرار بگيرد. در واقع فريده را خدا سر راه مسعود قرار مي دهد و اين قصه ها پيش مي آيد.

-اما در مورد اسم فريده به نظر مي آمد که شما در خصوص اينکه حالا نرجس چطوري بفهمد اين فريده همان فريده است دچار مشکل بوديد و اين راه را انتخاب کرديد.

نه دچار مشکل نبوديم. در واقع ما در فيلمنامه يک بخشي داشتيم که در سکانس بيمارستان اتفاق مي افتاد و بعد از اينکه دکتر مي گفت مسعود زنده مي ماند و از تنش ماجرا کاسته مي شد، نرجس از فريده مي پرسيد که کي توي پرورشگاه اسم تو را فريده گذاشته؟ و فريده مي گويد ؛ چيزي که توي پرونده من نوشته شده اين بود که من را توي راه آهن با يک کاغذي در مشتم پيدا کردند که توي آن نوشته بود اسم اين دختر فريده است و متاسفانه اين بخش را به خاطر مشکلاتي که پيش آمد فرصت نکردند بگيرند.

-در مورد رابطه فريده و مسعود چطور؟ ما در فيلمنامه چيزي از روابط خوبشان نداشتيم؟ چون در کار ما تنها يک فلاش بک داريم که نشان مي داد رابطه اين دو روالي متفاوت تر از آنچه ما ديديدم داشته است.

بله اين هم مشکل بزرگي بود که ما داشتيم. قصه ما يک جامپ زماني دارد که بعد از تصادف بايد کات مي شد به جايي که مي ديدم نه تنها مسعود زن گرفته، بلکه از اين زن هم سير شده است. ولي به دليل اينکه قصه ما به بعد از خراب شدن رابطه مسعود و فريده برمي گشت، اگر مي خواستيم داستان را از دوران خوب رابطه شان شروع کنيم و دوباره يک جامپ بزنيم، باز با مشکل برخورد مي کرديم و کار هم خيلي طولاني مي شد. ما به اين اشکال ساختاري واقف بوديم و هيچ راهي جز فلاش بک برايش پيدا نکرديم.

ابوالحسني؛ البته هم فلاش بک بود و هم ديالوگ هايي که بين مسعود و فريده رد و بدل مي شد. يعني در اين سکانس ها سعي داشتيم اين گذشته را به نحوي توضيح بدهيم که چه اتفاقي در آن دوره افتاده است.

-اتفاقي که اغلب در مورد سريال ها مي افتد اين است که ما عادت ها و رفتارهاي تيپيکال خاصي از بازيگرها نمي بينم و انگار شخصيت ها جز در مواقعي که ديالوگ مي گويند موجوديت ندارند. به نظرتان مي شود اين ضعف را به سريال «روز حسرت » نسبت داد؟

نه. من خيلي به اين معتقد نيستم. چون شخصيت ها خيلي اوقات بدون اينکه ديالوگي بگويند کنش داشته اند. مثلاً شما فريده را جز در حال ديالوگ گفتن نديده ايد. خيلي وقت ها براي مصرف مواد ترديد داشته، مقابله کرده و هيچ ديالوگي هم نگفته است يا در مورد نرجس من خيلي اوقات حس و حالش را بدون ديالوگ گفته ام. مثل مواقعي که توي فکر است و با خودش کشاکش دارد.

-شايد بخشي از اين قضيه به مساله کارگرداني و بازيگري برمي گردد. اينکه چقدر در نوع بازي ها، نوع حرکات و ميميک صورت شان، به القاي حسي که مدنظر شما بوده نزديک بشوند. کارگرداني آقاي مقدم با نوع نگاه شما هماهنگ بود؟

بله. سيروس واقعاً در اين ظرف زماني که ما در اختيار داشتيم سنگ تمام گذاشت و هيچ کس نمي توانست با اين امکانات و با اين وضعي که ما فيلمنامه داديم،کار را مثل او پيش ببرد. خيلي وقت ها حتي فيلمنامه را رج زدني مي داديم که اين ظلم به بازيگرها هم بود.

-انتخاب بازيگر را پسنديديد؟

بله. من و سيروس در کار معمولاً تبادل نظر مي کنيم. به خصوص در اين کار و «اغما» سعي مي کرد نظر من را در مورد بازيگرها جويا بشود.

-شخصيت نرجس را مي شناختيد؛ يعني يک شخصيت واقعي بود يا تخيل نويسنده؟

تخيل من بود. اگر منظورتان اين است که ما به ازاي بيروني دارد يا نه، مي گويم نه. من فکر مي کنم هم نرجس و هم حاج رضا آرماني هستند. من در مورد زن خودم که خيلي دوستش دارم و همه موفقيتم را مديون او مي دانم، فکر مي کنم که باز نرجس نيست. همان طور که خودم با همه علاقه مندي به خانواده، حاج رضا نيستم. اما فکر مي کنم چه اشکالي دارد که ما در کارهايمان نشان بدهيم که اين آدم ها هم مي توانند وجود داشته باشند. چيزي که ما الان در سينما و تلويزيون به شدت از آن ضربه مي خوريم اين است که تا مي خواهيم حرف خوب بزنيم فوراً متهم به شعارگويي مي شويم. يک وقتي اين مي تواند واقعيت داشته باشد که تماشاچي کار را ول کند. من مي گويم تو يک داستان پرتنش طراحي کن و تماشاچي را گيربينداز، وقتي گيرش انداختي اتفاقاً سوبسيدي که تماشاچي بابت زحمتي که نويسنده کشيده بايد بدهد، همين است که حرف هاي اخلاقي تو را گوش بدهد. در بهترين فيلم هاي هاليوود اين هست که اول يک داستان پرتنش طراحي مي کنند و بعد به صورت کاملاً مستقيم و عريان در قالب ديالوگ مطلب خودشان را مي گويند و همين منتقد هاي ما به آن اطلاق شعار نمي دهند.

-خب شايد آن مستقيم گويي نياز به ديالوگ هاي محکم دارد.

من مي گويم معيار ما مردم هستند. در حد توانم سعي کرده ام سريال را جوري بسازم که تماشاچي گوش بدهد و بنابه آمار مي بينيم گوش داده است.

-شما ناظر کيفي کار هم بوديد. چطور بر کار خودتان نظارت مي کرديد؟

در کارهايي مثل اين کار، «اغما» و «وفا» اين گونه بود که کسان ديگري در بخش نگارش به خود من نظارت کردند. اين طور نبود که در مورد فيلمنامه خودم تعيين کننده باشم. بسياري از بخش ها را حتي تلفني براي آقاي ميرباقري مي خواندم و ايشان تصحيح مي کرد. براي آقاي ميرميران هم تمام فيلمنامه را مي خواندم و اغلب بحث هاي طولاني داشتيم.

-شما چيزي حدود 30 شب ذهن مشتاق مخاطب را در دست گرفتيد و با قصه خودتان همراه کرديد. بخشي زيادي از پاسخ هاي شما هم به احترام گذاشتن به ميل و سليقه مخاطب استناد مي کرد. آيا هرگز به مخاطب دروغ نگفتيد؟

من تا به چيزي معتقد نباشم نمي توانم آن را بيان کنم. به چيزهايي که گفتم به شدت معتقدم. اما اينکه من يک دروغي گفته باشم که مخاطب دوست داشته باشد، غير از پايان بندي قبول ندارم. مي دانيد من نويسنده به آن مفهوم نيستم و نوشتن برايم خيلي سخت است. کارگرداني راحت تر است. اما در هر دوي اينها تا به چيزي معتقد نباشم نمي نويسم.

-با اين حساب اگر نرجس نويسنده هاي قصه را در برزخ مي ديد، قطعاً بايد در شرايط خوبي مي بودند؟

(افخمي با شوخي)؛ چون آدم هاي خوبي هستيم؟

-نه. چون معتقديد به مخاطب دروغ نگفتيد.

بله. دروغ نگفتيم.


+| نوشته شده توسط رضا در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 2:38       

  حرفهای عوامل فیلم مجموعه دروغها(Body of Lies)

همزمان با انتشار تصاوير جديد از فيلم «مجموعه دروغ ها» ساخته جديد ريدلي اسکات، اطلاعات و اظهارنظرهاي جديدي درباره اين فيلم از سوي سازندگان آن ديروز در منابع خبري مختلف منتشر شد.
در حالي که گلشيفته فراهاني اين روزها در سوئد به سر مي برد و همراه عوامل سازنده فيلم «سنتوري» داريوش مهرجويي و وحيده محمدي فر در جشنواره «ياري» اين کشور شرکت کرده است، مسوولان امور تبليغي و اطلاع رساني کمپاني وارنر پخش کننده فيلم «مجموعه دروغ ها» طي روزهاي گذشته اطلاعات جديدي درباره اين فيلم در اختيار رسانه هاي خبري قرار دادند.
در فاصله کمتر از دو هفته تا اکران فيلم کمپاني وارنر علاوه بر ايجاد تغييراتي در سايت رسمي فيلم، عکس هاي جديدي از فيلم در کنار نظرات سازندگان فيلم درباره نحوه ساخت فيلم منتشر شده است. همچنين چند رسانه ديگر هم به انجام گفت وگوهايي با عوامل پرداختند گلشيفته فراهاني هم جزء آنها است. با اطلاعات جديد منتشره مشخص شد شخصيت «عايشه» به طور قطع يک پرستار ايراني- اردني مقيم امان (پايتخت اردن) است که در يک کلينيک محلي مخصوص پناهندگان فعاليت مي کند.
شخصيت عايشه تغيير يافته شخصيت «آليس» در کتاب اقتباس شده براي فيلم است که ويليام موناهان فيلمنامه نويس با مشورت ديويد ايگناشس نويسنده کتاب آن را در قالب يک دختر ايراني- اردني تصوير کرده است. برخورد لئوناردو دي کاپريو با گلشيفته فراهاني در فيلم هنگامي رخ مي دهد که شخصيت راجر فريس مامور اطلاعاتي بلندپايه سيا در جريان ماموريتش براي به دام انداختن تروريست معروف «سليمان» مجروح مي شود و در کلينيکي که فراهاني در آن کار مي کند بستري مي شود. ريدلي اسکات کارگردان معروف فيلم ديروز درباره نحوه انتخاب فراهاني براي نقش عايشه گفت؛ «ما خيلي خوشبخت بوديم که او را به دست آورديم. گلشيفته يکي از مهم ترين بازيگران زن ايراني است. من او را نخستين بار در يک نوار ويدئويي که فيلمي از او داشت، ديدم که بسيار تاثيرگذار بود. بسيار فوق العاده و يک بازيگر کلاسيک کامل بود. بعد سرانجام توانستيم او را از نزديک ببينيم. انرژي خاصي داشت که توصيفش مشکل است.» اسکات با اين توصيف که «از او انرژي و شور خاصي تراوش کرد» از زيبايي خاص فراهاني و اينکه «دوربين واقعاً او را دوست دارد» صحبت مي کند.
فراهاني هم در اين گفت وگو که امانوئل لوي آن را انجام داده است در توصيف شخصيت عايشه مي گويد؛ «عايشه يک پرستار است اما عملاً به اندازه يک پزشک آگاهي دارد. در آغاز او فريس را جالب مي يابد اما به صورت جدي به او توجه نمي کند. وقتي کشف مي کند که او يک قلب رئوف دارد به خودش اجازه درگيري بيشتر مي دهد.» امانوئل لوي در گزارش اش اين نکته را مورد تاکيد قرار داده که ويژگي هاي مذهبي مسلمانان بر ارتباط بين شخصيت هاي فريس و عايشه سايه افکنده و سازندگان فيلم نيز اين نکته را مورد توجه قرار داده اند. آنچنان که شخصيت عايشه با بازي فراهاني از تماس با دي کاپريو خودداري مي کند. در اين باره ريدلي اسکات توضيح داده است؛ «فريس حتي نمي تواند با عايشه دست بدهد چون مي داند که اين موضوع مي تواند براي او خيلي بد باشد.» در ادامه گزارش صحبت هاي لئوناردو دي کاپريو درباره گلشيفته آمده که در نوع خود جالب است.
دي کاپريو گفته است؛ «گلشيفته يک بازيگر خارق العاده است. بخشي از ناآگاهي او نسبت بر روابط زنان و مردان در فيلم هاي غربي بر روابط فريس و عايشه سايه افکنده که او به خوبي از عهده اجراي آن برآمده است. فريس احساس نزديکي بسيار زيادي به عايشه دارد. او بسيار به فرهنگ عايشه و سنت او احترام مي گذارد و براي توسعه ارتباطش با او فعاليت مي کند.» «لئو بسيار بزرگ بود.» اين شروع صحبت هاي گلشيفته درباره دي کاپريو است که چنين ادامه پيدا مي کند؛ «او بسيار بخشنده بود و به من احساس راحتي کامل مي داد. او واقعاً به من کمک زيادي کرد. همکاري با او براي من افتخار بزرگي بود.» صحبت هاي تهيه کننده اجرايي درباره بازي گلشيفته و دي کاپريو پايان دهنده اين گزارش است که از حاصل فوق العاده اين ترکيب صحبت کرده است. جمعه 10 اکتبر (19 مهر) اکران رسمي فيلم شروع مي شود در حالي که نمايش هاي ويژه افتتاحيه فيلم از هفته آينده آغاز مي شود. ظاهراً نيويورک اولين مقصد عوامل است که فراهاني نيز در آن حاضر خواهد بود.


+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 3:9       

  گفت و گو با شهره آغداشلو

خانم آغداشلو، آيا قبل از بازی در فيلم گزارش ساخته عباس کيارستمی تجربه حضور در مقابل دوربين را داشتيد و يا اينکه گزارش اولين فيلم شما بود؟
ـ ابتدا سپاسگزارم از دعوت شما برای مصاحبه و بعد هم در جواب سئوال شما بايد بگويم بله.
پيش از گزارش من در يک فيلم کوتاه به نام "بهار پشت پنجره است" ساخته مرحوم شهريار پارسی پور بازی کردم. جالبه که من در آن فيلم ۱۸ سال داشتم و نقش يک دکتر را بازی می کردم و ظرف ۴ سال گذشته که در هاليوود فعاليت داشته ام در هفت فيلم نقش دکتر را داشته ام (با خنده . . .) به همين خاطر هر وقت که جلوی دوربين قرار است نقش دکتر را بازی کنم ناخودآگاه به ياد مرحوم شهريار پارسی پور می افتم. روحش شاد باد.


با سوته دلان در آستانه مطرح شدن در سينمای ايران بوديد که انقلاب اسلامی شروع شد و بحرانهای سياسی و اجتماعی و رکود سينما باعث شد که ناگزير کوچ کنيد. با توجه به شرايط سخت زندگی در غربت بخصوص برای يک هنرمند اين سالها را چطور گذرانديد؟ آيا هيچوقت وسوسه نشديد به خاطر اين مشکلات سينما را برای هميشه کنار بگذاريد و به فکر کار ديگری باشيد؟
ـ (با خنده . . .) نه، من از ۱۶ سالگی برای اينکه بازيگر شوم جنگيدم، پدر و مادرم اجازه نمی دادند که هنرپيشه شوم و من می بايد اول ازدواج می کردم و بعد بازيگر می شدم. به همين خاطر در سن ۱۸ سالگی ازدواج کردم و يادم است وقتی به همسرم گفتم می خواهم بازيگر شوم گفت خيلی دليل غلطی است و من گفتم که نه، جدا از اينکه ما می خواهيم با هم ازدواج کنيم، خيلی دوست دارم بازيگر شوم. به همين خاطر است که می گويم برای بازيگر شدن جنگيدم و به همين دليل هيچگاه در اين مسير از هدفم باز نايستادم و با همه سختی ها دنبالش کردم و يک ويژگی که دارم اين است که هيچوقت به گذشته نگاه نمی کنم و اين کار مرا راحت تر می کند. من يک کاشی در آشپزخانه دارم که معمولا جلوی روی من است و هر وقت که ظرف می شورم چشمم به اين کاشی می افتد. روی اين کاشی نوشته شده: Never Look Back هيچوقت به گذشته نگاه کن. من اينطوری زندگی کردم.

خوب، برگرديم به فيلم "سنگسار کردن ثريا". سئوال من شايد سئوال خيلی از ايرانی ها باشد، و جواب شما می تواند برخی ابهامات را روشن کند. با توجه به حساسيت هايی که فيلم هايی با چنين مضامينی دارند و شايد اين طور بشود گفت که يک چهره منفی از ايران و ايرانی ها نشان می دهد، بخصوص ايرانی های خارج از کشور، با چه انگيزه ای بازی در اين فيلم را پذيرفتيد؟
ـ اولين شبی که فيلم پخش شد. سالن سينما جای خالی نداشت. اولا در تمام مدت نمايش فيلم شما صدای هيچکس را نمی شنيديد. يعنی اين سکوت ديوانه کننده بود. به قول خودمان می شد صدای بال زدن مگس را شنيد! وقتی فيلم تمام شد ايرانی هايی که در سالن بودند، يکی يکی آمدند و گفتند: ممنون از اين که اين فيلم را ساختيد. آن هايی که با فيلم و دراما و تاثير فيلم بر تماشاگر آشنايی دارند معتقدند چقدر مهم است قصه هايی از اين دست را به صورت فيلم درآورد، بر رويش نور پاشيد و در معرض تماشای ديگران گذاشت. اين تيپ آدم ها درک می کنند که ما چرا اين فيلم را کار کرديم. من ترجيح می دهم که اين فيلم ساخته بشود تا بلکه باعث نجات زنانی شود که در انتظار حکم سنگسار هستند تا اين که يک ايرانی به من بگويد، احساس می کنم اين فيلم چهره بدی را از من به عنوان يک ايرانی جلوه داده است. اين فيلم روستايی را در يک گوشه از ايران که ظاهرا حتی زير نظر پليس هم نيست و مقاماتی هم وجود ندارند که جلوی اين اتفاق را بگيرند، به تصوير کشيده. بنابر اين فکر می کنم ايرانی هايی که در خارج از کشور زندگی کرده اند و آن هايی که در ايران زندگی کرده و از نزديک شاهد اين ناروايی ها بودند، همه با ما هم دل و هم درد هستند و ما را درک می کنند و فيلم را دوست خواهند داشت و آن را به ديگران توصيه خواهند کرد.


داستان فيلم در روستای کوهپايه نزديک شهر کرمان اتفاق می افتد. براساس يک داستان واقعی نوشته فريدون صاحب جم. برای ايفای نقش زهرا چقدر راجع به فرهنگ زنان اين روستا مطالعه کرديد تا به اين نقش نزديک شويد. شخصا فکر می کنيد که توانستيد به اين کاراکتر نزديک شويد؟
ـ اين که چقدر به اين نقش نزديک شدم را خودم نمی توانم پاسخی بدهم و بايد از تماشاگر پرسيد که آيا من قادر بودم که نقش اين خانم را درست ايفا کنم يا نه، اما چگونه تمرين کردم و خودم را به اين نقش رساندم، از آنجا که متاسفانه کتابی نبود که من مطالعه کنم و در اينترنت هم امکان اين که شخصيت يک زن روستايی را مطالعه کرد وجود ندارد، تنها چيزی که در دسترس بود و به من کمک کرد به خاطر آوردن زنی بود که مرا از کودکی بزرگ کرد. اگر توجه کرده باشيد زهرا ـ کاراکتر من ـ يک جفت گوشواره به گوش دارد که سکه است. اين طور که می گويند من شير مادرم را نپذيرفتم بنابر اين دايه ای به نام مريم آوردند که من شير اين خانم را خوردم و با او بزرگ شدم و تا وقتی که از منزل مادرم رفتم، مريم هنوز آن جا بود. هنوز هم با مريم در تماس هستم و هنوز هم جويای احوالش هستم. وقتی در سکوت به فکر چگونگی ايفای اين نقش می افتادم به دنبال يک عکس يا صاعقه ای بودم که مرا متوجه کند که از کجا شروع کنم و چطور اين کار را انجام دهم. در اين افکار بی اختيار ياد گوشواره های مريم افتادم و اين که حتما وقتی در آغوش او بودم تلألو اين گوشواره ها را ديده بودم. بی اختيار به ياد مريم افتادم و اين که او را الگوی اين نقش کنم. چرا که مريم نمونه يک شيرزن کامل روستايی بود که به تهران آمده بود و يک تنه کار می کرد تا هزينه زندگی خود و خانواده اش را تامين کند.
بنابر اين آن چه در ذهن نقش کاراکتر زهرا می گذشت را پيدا کرده بودم. و اين که چقدر شخصيتش به مريم می تواند نزديک باشد، ولی هنوز مشکلش را پيدا نکرده بودم. ما آبونمان نيويورک تايمز هستيم. يک روز صبح وقتی اين مجله به دستم رسيد روی جلد آن عکس بزرگی ديدم از يک زن روستايی عراقی. اين زن با يک خشم خاصی ايستاده و به دوردست نگاه می کرد. پشت سرش آتش بود و يک دختر هفت ساله کنارش ايستاده بود. معروف است که در عکس و فيلم بچه ها و حيوانات صحنه را از شما می دزدند. ولی اين زن آن چنان قيافه ای داشت و اين قدر مصمم بود که زنده بماند و آن بچه را نجات بدهد که خودش صحنه را تحت الشعاع قرار داده بود و من هر وقت به ياد اين عکس می افتم منقلب می شوم. اين عکس را که ديدم گفتم: زهرا. عکس را با خودم به محل فيلمبرداری بردم و در تمام طول مدت فيلمبرداری اين عکس جلوی آينه من بود و هر روز صبح که سرکار حاضر می شدم با اين عکس حرف می زدم و از او می خواستم که به من قدرت بدهد و به او می گفتم که اين فيلم درباره زهرا نيست درباره توست که در عراق زندگی می کنی، يا در يمن هستی و يا در عربستان سعودی. درباره تو و خواهر توست که هر آن ممکن است سنگسار شود. ديدن اين زن برای من يک سفر عجيب و غريب به درون افکار و احساساتم بود و اين عکس را برای هميشه به يادگار نگه خواهم داشت.


و اما درباره لهجه بازيگرها. تضادی بين بازيگرانی مثل شما که به فارسی مسلط هستيد و با شخصيت هايی مثل ثريا که خارج از ايران بزرگ شده اند وجود دارد. البته اين را به عنوان يک بيننده فارسی زبان سئوال می کنم چرا که برای غربی ها که به زيرنويس توجه دارند هيچ مشکلی وجود ندارد اين تفاوت مشکلی در کار شما به وجود نمی آورد؟
ـ از روز نخست تمام هّم و غم ما اين بود که فيلم را برای کسانی به نمايش بگذاريم که الزاما ايرانی نيستند تا با اين معضل عميق اجتماعی آشنا شوند، البته در نقاط مختلف دنيا. به همين خاطر سيروس نورسته کارگردان فيلم به من که مرتبا نگران لهجه ها بودم يادآوری می کرد که نگران اين موضوع نباشم چرا که مطمئن هستم ايرانی ها موقعيت ما را درک خواهند کرد. ما نمی توانستيم هنرپيشه ای از ايران بياوريم که اين نقش را بازی کند. چون که ديگر قادر به بازگشت به ايران نبود.
ناچار بوديم هنرپيشه ای در اين سن و سال را از همين جا انتخاب کنيم که طبيعتا نسل دوم ما در خارج از کشور است. منهم نگران اين تفاوت لهجه ها بودم و اميدوارم ايرانی ها اين مشکل را ببخشند.


راه رفتن روی فرش قرمز بی اغراق آرزوی هر بازيگر سينماست. نه به خاطر تجملات آن بلکه به خاطر تحولی که می تواند در زندگی حرفه ای يک بازيگر به وجود بياورد. به عنوان يک هنرپيشه زن که در تاريخ سينمای ايران به اين موقعيت دست پيدا کرديد آيا در اين چند سالی که از فعاليت شما در هاليوود می گذرد انتظاراتی که از اين موفقيت داشتيد برآورده شده يا آنچه که تصور می کرديد اتفاق نيفتاده؟
ـ حقيقتش اين است که بارها به دوستان آمريکايی خودم هم گفته ام جايی که الان در هاليوود هستم اگر در اين سی سالی که در ايران، انگلستان و آمريکا فعاليت داشتم را عينا در هاليوود کار کرده بودم در همين جايی بودم که الان هستم. قادر نيستم به شما بگويم که چقدر شکرگزارم از اينکه اين ها درک کردند من کار بلد هستم و می توانم بازی کنم. بنابر اين فراموش کردند که من لهجه دارم. فراموش کردند که من از جای ديگری می آيم. شکر خدا در چهار سال گذشته مرتبا کار کردم. رفتن روی فرش قرمز تغييری در زندگی يک هنرپيشه به وجود نمی آورد، اما همينطور که شما اشاره کرديد و اشاره ی بسيار درست و به جايی بود طبيعتا قدرت بيشتری به او می دهد. به قول انگليسی زبان ها اکسپوژر می دهد و اين بازيگر بيشتر جلوی چشم مردم جلوه می کند و حقيقت اين است که تفريحی نيست، بلکه کار است. تام هنکس يک بار در گفت وگويی که داشت حرف جالبی زد. از او پرسيدند وقتی روی فرش قرمز راه می روی چه احساسی داری و او پاسخ داد: ترس! گفتند چرا؟ گفت چون می ترسم يک حرفی بزنم که تا آخر عمر دنبال من بياد. بنابر اين همه ما خيلی محافظه کارانه جواب می دهيم و سعی می کنيم از لحاظ سياسی درست عمل کنيم. و با پرسشگرها رفتار درستی داشته باشيم و خيلی کارهای ديگر که بايد با دقت انجام دهيم و به همين خاطر است که اشاره کردم اين يک کار تفريحی نيست و خيلی جدی است.


به عنوان يک هنرپيشه حرفه ای که هم در سينمای ايران و هم در هاليوود کار کرده ايد فکر می کنيد چرا اين قدر فاصله بين بازيگران ايرانی و بازيگران حتی درجه سه و چهار غربی وجود دارد. چرا اين ها اينقدر خوب ظاهر می شوند و اصولا چرا بازيگران ايرانی به اندازه مکزيکی ها و اسپانيايی ها در سينمای هاليوود مطرح نمی شوند. چه دلايلی پشت اين قضيه پنهان است؟
ـ مشکل ما اين است که در جوامعی مثل آمريکا فيلمسازان هميشه به گيشه نگاه می کنند. دليل موفقيت هنرپيشه های اسپانيايی يا لاتينی تبار اين است که نزديک به ۴۰ درصد جمعيت آمريکا از آمريکای لاتينی ها تشکيل شده است. گفته می شود که سال ۲۰۵۰ اين آمار به بيشتر از ۵۰ درصد هم خواهد رسيد. خوب درصد عظيمی از اين ها مکزيکی و اسپانيايی هستند. بنابر اين وقتی يک سرمايه دار قصد دارد روی فيلمی سرمايه گذاری کند يا حتی روی يک محصول توليدی مثل شامپوی Revlon با خودش محاسبه می کند که اگر برای ارائه اين محصول از بازيگری مثل سلما هايک استفاده کند از آنجا که ۴۵ درصد از جمعيت آمريکا زبان او را می فهمند و با او آشنايی دارند هم فيلمی که بازی کرده می بينند و هم محصولی که تبليغ کرده را می خرند، بنابر اگر ۵ ميليون دلار به اين بازيگر يا ستاره بدهد در عوض اگر حتی ده درصد از اين جمعيت يعنی چهار ميليون و ۵۰۰ هزار نفر اين شامپو را بخرند صحبت از ۴۰ ميليون دلار خواهد شد.
پس برای اين سرمايه گذاری ريسک خيلی کم است، اما برای يک بازيگر ايرانی يا فيلمهای ايرانی و حتی سوژه های ايرانی می بينند که پس از ۳۰ سال يک فيلم درآمده و آن هم سنگسار است. به همين خاطر بايد گفت که بودجه گرفتن برای فيلم های ايرانی خيلی سخت است و اين ها آمار جمعيت ايرانی را دارند چرا که طبق آماری که ارائه شده جمعيت ما به بيش از يک ميليون و نيم نمی رسد. سرمايه دار به آمار توجه می کند. مثلا چند ميليون از اين ها در آمريکا هستند. چند درصد اين محصول را می خرند يا به ديدن فيلم می آيند؟ اگر درصد يک ميليون و نيم را حساب کنيم می شود ۱۵۰ هزار نفر و از فروش بليت سينما درصدی که به سرمايه گذار خواهد رسيد کمتر از يک دلار خواهد بود. بنابر اين يک سرمايه دار هيچوقت برای ۱۵۰ هزار نفر ريسک نمی کند.


از لحاظ تکنيکی چه فکر می کنيد؟ اينها که اشاره کرديد بيشتر جنبه گيشه و اقتصادی داشت.
ـ من هميشه به شوخی می گويم سينما يا چينه چيتا ـ که همانطور که می دانيد يک استوديوی فيلمسازی در ايتاليا ست ـ در همه جای دنيا يکی است. تنها فرقش اين است که ما در اين جا وسايل پيشرفته و تکنولوژی داريم که در جاهای ديگر دنيا نيست. از لحاظ بازيگری بايد گفت که ما متدهای مختلفی داريم بخصوص آن ها که متد آکتر هستند و بازيگرانی هستند که از متدها استفاده می کنند، ولی روی هم رفته سينمای آمريکا به يک متدی دست يافته که کار را برای هر کسی که بخواهد بازی کند راحت کرده است. در قديم فقط بازيگرها بودند که می توانستند اين کار را انجام دهند ولی حالا می بينيد که برای مثال دختر جوانی که از ديد کارگردان برای نقش مناسب به نظر رسيده بدون اينکه قبلا تعليم ديده باشد وارد عالم سينما می شود چرا که کار را برايش راحت کردند و فقط سه چيز به او ياد می دهند بازی نکن، آهسته حرف بزن و سعی کن به دوربين توجه نداشته باشی. يعنی اگر من برادرم را که پزشک است و بازيگری بلد نيست بياورم و اين سه چيز را به او ياد بدهم می تواند کارش را انجام دهد. پس اين مسئله به متدها و وسايل پيشرفته ابزاری که بعضی ها از آن برخوردارند و بعضی نه، برمی گردد.


به خاطر کمی وقت سئوالها را کوتاه می کنم. در اين چهار سالی که از نامزدی شما در اسکار گذشته آيا پيشنهاداتی بوده که به دلايلی آن را رد کرده باشيد؟
ـ تنها يک پيشنهاد را رد کردم و آن هم به خاطر اين بود که صحنه های س ک س ی در فيلم وجود داشت و خودم را در اين نقش نديدم.


پروژه بعدی شما چيست؟ آيا فيلم جديدی در دست داريد؟
ـ در حال حاضر يک فيلم روی پرده دارم به نام The Sisterhood of the Traveling P..nts که خيلی دوست دارم اين فيلم را ببينيد چون برای من بازی کردن با چهار نوجوان مثل نسيمی در پارک بود. يک کمدی بسيار آرامی است که خيلی از خبرنگارها از من می پرسيدند شما معمولا در فيلمهای تراژدی بازی می کنيد چطور شد که در اين فيلم ظاهر شديد و جواب دادم مثل نسيمی در پارک چون در فيلمهايی که بازی کردم يا کشته می شوم يا می کشم يا زهر می دهم يا به من زهر می دهند!
فيلم ديگری را در تونس کار کرديم که تهيه کننده آن بی بی سی است با نام خانه صدام که من نقش همسر صدام سجيداخيرالله را بازی کردم. به اين سريال خيلی علاقه دارم و به زودی در آمريکا پخش خواهد شد. يک پروژه مينی سريال است که از کانال HBO پخش خواهد شد. فيلم ديگری که در دست تهيه است و اوايل ژانويه فيلمبرداری می شود روياهای مونا نام دارد که يک سوژه و تراژدی ديگر ايرانی است.


يکی از ويژگی های شما صدای پخته و دلنشينتان است. چقدر روی اين صدا کار کرديد؟
ـ (با خنده . . .) روی صدای من کار شده. من شاگرد کارگاه نمايش بودم. روز اولی که شروع به کار در کارگاه کردم به من گفتند اينجا فقط بازيگری نيست؛ به تو تعليم صدا می دهيم، تعليم رقص می دهيم، نرمش های بدنی می دهيم و از همه مهمتر تعليم شخصيت. پرسيدم اين ديگر چيست؟ گفتند شما صحنه را جارو می کنيد و هر وقت که لازم شد بليت هم می فروشيد. آن زمان جوان بودم و نمی دانستم چه اتفاقی دارد می افتد. بعدها فهميدم که اين عمل يکی از ستون های اساسی فلسفه شرق و بخصوص فلسفه در ايران بوده؛ شکستن خودخواهی، اين که آدم های بزرگ هم وادار به جارو کردن می شدند که حس نکنند حالا آدم های خيلی مهمی شده اند. بنابر اين فکر می کنم جای خيلی خوبی تربيت شدم. تقريبا روزی يک ساعت کار صدا می کرديم و اينکه چگونه صدا را از شکم بگيريم، از ريه ها نگيريم چون وقتی تئاتر بازی می کنيم برخلاف سينما چون خط ها بلند هستند ناچاريم تا به نقطه نرسيديم خط ها را قطع نکنيم و در غير اين صورت مفهوم عوض می شود و در نتيجه صدا را بايد از شکم بگيريم و کلی برای اين کار تعليم ديدم. يک سری تعليم آواز گرفتم و نرمش های بدنی، هنوز هم يوگا انجام می دهم و هنوز هم يک شاگرد هستم.


+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 17:29       

  گفت وگو با نیكلاس كیج

نیكلاس كیج، بازیگری كه در آغاز دوره حرفه ای اش برای اثبات توانایی اش در بازیگری به عمویش، فرانسیس فوردكوپولا، یك سوسك زنده را خورده و دو تا از دندان هایش را كشیده بود، اكنون فروش پایین ۷ میلیون دلاری فیلم جدیدش «بانكوك خطرناك» در هفته نخست اكران، تعجب اهل فن را برانگیخته است. «بانكوك خطرناك» نسخه بازسازی فیلمی جنایی به همین نام ساخته سال ۱۹۹۹ است. كیج كه علاوه بر نقش آفرینی در فیلم جدید «بانكوك خطرناك» در تهیه آن نیز شریك بوده، بازی در كشوری آسیایی را تجربه كرده است. او در این فیلم نقش جوی را بازی می كند. قاتلی بی رحم كه برای انجام چند قتل به تایلند (بانكوك) می رود و در آنجا با زنی محلی و پسرش آشنا می شود. جوی با یك جیب بر خیابانی به نام كنگ به عنوان دستیارش كار می كند.
با توجه به تفاوت شخصیت جوی در فیلم جدید «بانكوك خطرناك» با این شخصیت در فیلم اصلی كه در آن كرولال بود، مطمئناً شما به عنوان تهیه كننده این فیلم به جذابیت های آن پی بردید، اما آیا به عنوان بازیگر از اینكه در این نقش ماجراجویی نداشتید، ناراحت نبودید؟
▪ خیر، به هیچ وجه. البته من فكر كردم اگر یك شخصیت زن در كنار نقش جوی باشد، بر جذابیت آن می افزاید. این مسأله داستان فیلم را احساسی تر كرد.
آیا شما توسط برادران پنگ به این پروژه پیوستید؟
▪ یكی از تهیه كننده ها جیسون شیومن فیلمنامه فیلم جدید را برای من آورد و پیش از آن برادران پنگ وارد این پروژه شده بودند. من از فیلم اصلی «بانكوك خطرناك» اطلاعاتی داشتم و به این موضوع فكر می كردم كه با بازی در فیلم جدید، جهانی تر می شوم. منظورم تجربه بازی در كشور خارجی و كار با فیلمسازان خارجی است. امیدوار بودم كه با این كار، تجربه ای نو را در كارنامه حرفه ام ثبت كنم. این، علت عمده همكاری من با این پروژه بوده است.
آیا تاكنون درباره ساخت دنباله فیلم «روح سوار» با استودیو سازنده آن صحبت كرده اید؟
▪ بله، سه ماه پیش با شركت فیلمسازی كلمبیا پیكچرز ملاقاتی داشتم. درباره اینكه شخصیت جانی بلیز در «روح سوار» را به اروپا ببریم با آنها صحبت كردم.
جوی در فیلم «بانكوك خطرناك» شخصیتی بی رحم دارد، آیا فكر می كنید برای آنكه بتوانید تا پایان فیلم با بیننده ارتباط داشته باشید، مهم است كه نقشتان دوست داشتنی باشد؟
▪ من اصلاً به این مسائل فكر نمی كنم. آنچه برایم اهمیت دارد این است كه نقشم درست شخصیت پردازی شده است یا نه، علاوه بر این بتواند با تماشاگر ارتباطی دوستانه برقرار كند. به نظر من بهترین كاراكترها آنهایی هستند كه همزمان جذاب و تنفر آمیز باشند. زیرا وقتی شما این نقش ها را بازی می كنید، در مركز جهان هستید. شما می توانید از طریق شخصیت های دوپهلو و مبهمی كه سوالات بسیاری را در ذهن بیننده به وجود می آورند، با همه صحبت كنید.
«بانكوك خطرناك» یكی از چندین فیلم بازسازی شده ای است كه شما تاكنون در آنها به ایفای نقش پرداخته اید، بازی در فیلمی كه داستان فیلمی قدیمی را بازگو می كند، برای شما چه جذابیتی داشت؟
▪ نسخه های بازسازی فیلم ها، همواره چالش به وجود می آورند و البته كار در این فیلم ها آسان است. فیلمسازانی فیلم جدید «بانكوك خطرناك» را كارگردانی كرده اند كه فیلم قبلی آن را ساخته بودند. به نظر من سعی آنها این بود كه فیلمی بهتر از تجربه قبلی شان بسازند یا حداقل اِلمان هایی نو را در فیلمسازی شان نشان دهند. من فاكتورهای فیلم اصلی را نمی دانم اما یكی از جذابیت های این فیلم نقش زنی كرولال است كه در فیلم قبلی نبود. فیلم جدید «بانكوك خطرناك» مانند هیچ كدام از تجارب قبلی ام نیست. من، خود را با شخصیتی مطابقت دادم كه احساس تنهایی دارد.
شما علاوه بر برادران پنگ با یكی دیگر از فیلمسازان آسیایی به نام جان وو نیز كار كرده اید، ممكن است شباهت ها و تفاوت های حرفه ای آنها را توضیح دهید؟
▪ تنها شباهت آنها كه از آسیایی بودنشان نشات می گیرد و در آمریكا، اروپا و هیچ جای دیگری از جهان وجود ندارد، منطقشان است كه من نیز آن را می پسندم. اگر بخواهم آنها را مقایسه كنم (كه من معمولاً این كار را انجام نمی دهم) جان وو شبیه یك موسیقیدان جاز است و برادران پنگ شبیه تصویرگران كتاب های كمیك هستند. آنها فیلم هایشان را مثل رمان های گرافیكی نقاشی می كنند. شما نمی توانید هیچ بخشی از آنها را تغییر دهید.
شما در سراسر دوره حرفه ای تان از فیلم «دختره دره» تا فیلم جدیدتان مدل ها و رنگ های مو مربوط به هر فیلمی را داشته اید، درباره مدل و رنگ موی شما در فیلم «بانكوك خطرناك» چه نظری دارید؟
▪ یكی از نكاتی كه من از ابتدای دوره حرفه ای ام به عنوان یك بازیگر آموخته ام این است كه رنگ و مدل مو و گریم ابزاری هستند كه بازیگر به كمك آنها به شخصیتی جدید تبدیل می شود. درباره رنگ و مدل مویم در این فیلم بسیار صحبت كردیم. به نظر من موی كوتاه مشكی برای قاتلی كه به آسیا می رود، مناسب است.
شاكریت یامنارم، بازیگر آسیایی نقش كنگ چگونه است؟
▪ او بازیگر خوبی است و امیدوارم این فیلم درهای جدیدی را در حرفه اش در آمریكا بگشاید. هم چنین فیلمسازان دیگر نیز این بازیگران ناشناخته را در سراسر دنیا پیدا كرده و از آنها در فیلم هایشان استفاده كنند.
شما فیلم های بزرگی در كارنامه شغلی تان دارید كه علاوه بر بازیگر، تهیه كننده آنها نیز بوده اید، آیِا باز هم به این صورت فعالیت می كنید؟
▪ بله، یكی از فیلم هایی كه بازیگر و تهیه كننده آن هستم، درام جنایی «ستوان بد: بندر نیوارلئان» است كه مراحل تولید آن به پایان رسیده است.
یكی از فیلم هایی كه در برنامه بازیگری تان قرار دارد، كمدی «كیك اس» است كه بر مبنای یك كتاب كمیك داستان كودكی را روایت می كند كه می خواهد یك ابر قهرمان باشد. انگیزه شما برای ایفای نقش در این فیلم چه بود؟
▪ در دوران كودكی ام علاقه زیادی به ابر قهرمان ها داشتم، مانند آنها لباس می پوشیدم و وانمود می كردم كه با جنایت مبارزه می كنم. اكنون كه به فعالیت حرفه ای ام ادامه می دهم، دوست دارم تا حد ممكن، صادق باشم.
آیا كتاب كمیكی می شناسید كه دوست داشته باشید به صورت فیلم درآید؟
▪ بله، فكر می كنم اگر بر مبنای كتاب «كارگر زیردریایی» فیلم ساخته شود، جذاب خواهد بود.
ممكن است درباره فعالیت تان در فیلم «پسر آسترو» صحبت كنید؟
▪ من در این فیلم انیمیشنی به كارگردانی دیوید بوورز به جای دانشمندی دیوانه صحبت می كنم كه یك روبات جوان را خلق می كند.


+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 4:12       

  گفت و گو گاردین با Juliette Binoche

ژولیت بینوش، ۴۴ ساله در پاریس به دنیا آمد و در مرکز ملی هنرهای نمایشی تحصیل کرد. او در سال ۱۹۹۲ اولین جایزه‌ی اروپایی‌اش را دریافت کرد و دو سال بعد به خاطر بازی در فیلم آبی (از سه گانه کیشلوفسکی) برنده‌ی جایزه‌ی سزار شد.

در سال ۱۹۹۷ هم بینوش با بازی در فیلم «بیمار انگلیسی» برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شد. سه سال بعد او به خاطر ایفای نقش در فیلم «شکلات» سومین جایزه‌ی اروپایی‌اش را گرفت. ساعت‌های تابستانی و پاریس، دو فیلم آخر بینوش است. او هم‌اکنون با فیلمِ «شیرین» به کارگردانی عباس کیارستمی در جشنواره ونیز حاضر است.

هفته‌ی دیگر، نمایشگاه مرور آثار او با عنوان «جشن‌ها» در بی اف آی سوس بانگ برگزار می‌شود. هم‌چنین «در- من» (In-I) مجموعه‌ای از آثار نقاشی او که محصول همکاری او با اکرم خان، رقص‌پرداز است، از ششم سپتامبر در نشنال تیاتر لندن به نمایش گذاشته می‌شود. بینوش، یک پسر و یک دختر دارد و در پاریس زندگی می‌کند.

کی بیش از همیشه خوشحال بوده‌اید؟

حالا.

بزرگترین ترس‌تان؟

امروز، بزرگ‌ترین ترس من این است که قبل از افتتاحیه نمایشگاهم، بچه‌هایم را نبینم.

اولین خاطره‌ای که در ذهن‌تان هست؟

در دو سالگی، کهنه‌پیچ توی راهرو می‌دویدم.

کدام انسان در قید حیات را بیش از بقیه تحسین‌ می‌کنید و چرا؟

نلسون ماندلا، نیازی به توضیح نیست.

چه خصلتی در خودتان می‌بینید که به نظرتان تاسف‌آور است؟

وقتی خودم را در حال قضاوت ببینم.

گران‌بهاترین مایملک‌تان؟

من «مالک» درخت‌هایم نیستم، اما عاشق باغچه خودم هستم.

دوست دارید کجا زندگی کنید؟

هر جایی که کار می‌کنم.

بزرگ‌ترین قدرتی که مایل بودید می‌داشتید؟

سکوت.

چه چیزی افسرده‌تان می‌کند؟

فقدان انرژی.

به خاطر چه چیز به والدین‌تان مدیونید؟

عشقم به هنر.

از چه عادت‌تان بیش از همه بدتان می‌آید؟

گوزیدن، آروغ زدن، پرت کردن آب دهان، پاک کردن دماغ و... کافی است؟

عطر مورد علاقه‌تان؟

عطر گل سرخ.

کلمه محبوب‌تان؟

صلح.

کتاب مورد علاقه‌تان؟

هم‌صحبتی با فرشتگان نوشته‌ی گتا مالس.

دوست داشتید در فیلمی که بر اساس زندگی شما ساخته می‌شود، چه کسی نقش شما را بازی کند؟

هیچ‌وقت فکرش را نکرده‌ام.

در بالماسکه، چه لباسی را انتخاب می‌کنید؟

زن نامرئی.

بدترین چیزی که کسی به شما گفته؟

نمی‌خواهم به یاد بیاورم.

دوست داشتید بیشتر به چه کسانی می‌گفتید متاسفم و چرا؟

ترجیح می‌دهم مستقیم و به‌طور خصوصی بهشان بگویم.

گربه یا سگ؟

هر دو: آدورا، رزا، مینو و آگاتا.

گناه‌آلودترین لذت‌تان؟

شکلات.

عشق شبیه چیست؟

راه.

بهترین بوسه زندگی‌تان؟

وقتی شما اولی باشید.

شده به کسی بگویید «دوستت دارم» و دوستش نداشته باشید؟

چرا به کسی که دوستش ندارم باید بگویم دوستت دارم؟

بزرگ‌ترین ناامیدی‌تان؟

این که نتوانستم زندگی‌ام را با کسی دیگر قسمت کنم.

اگر می‌توانستید گذشته‌تان را اصلاح کنید، چه چیزی را تغییر می‌دادید؟

صادقانه بگویم هیچ چیز. واقعاً احساس می‌کنم خودم زندگی‌ام را انتخاب کردم.

اگر می‌توانستید به زمان گذشته برگردید، به چه زمانی می‌رفتید؟

راه برگشتی وجود ندارد. من خیلی زود این را یاد گرفتم. به همین دلیل است که «حال» برای من خیلی مهم است.

آخرین بار کی و چرا گریه کردید؟

امروز موقع تمرین. جان بخشیدن به زندگی و داستان‌ها، شغل من است.

چطور آرام می‌شوید؟

با بستن چشمانم.

چه موقع‌هایی س ک س می‌کنید؟

به شما ربطی ندارد.

چه چیز به‌خصوصی کیفیت زندگی‌تان را بهتر می‌کرد؟

زندگی بدون هواپیماها.

از نظر خودتان، بزرگ‌ترین دستاوردتان چیست؟

قاعدتاً من نباید بگویم‌. اما فکر می‌کنم بازی در فیلم آبی با کارگردانی کیشلوفسکی، یکی از شادترین لحظات عمرم بود و فکر می‌کنم بهترین فیلمی است که بازی کرده‌ام.

شب‌ها چه چیزی بیدارتان نگه می‌دارد؟

ترس از بیداری.

دوست دارید در مراسم خاکسپاری‌تان چه آهنگی نواخته شود؟

رکوییم موتزارت، فقط برای خنده.

و مایلید چطور در ذهن دیگران باقی بمانید.

«به زندگی خودت برس!»

بهترین درسی که از زندگی آموختید؟

برو جلو، بگذار زندگی تو را پیش ببرد

همین حالا دوست داشتید کجا بودید؟

راه فراری نیست.

یک جوک به ما بگویید.

من استعدادی در جوک گفتن ندارم. فقط برای خنده! این جوک من بود.

 



+| نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 0:46       

  گفت‌وگو با وودی آلن درباره «ویكی كریستینا بارسلونا»

تنها جایی كه وودی آلن واقعا دوست دارد در آن روزگار بگذراند، رختخواب است! خودش توضیح می‌دهد كه «جایگاه من در رختخواب مساوی جایگاهم در جهان است».
رختخواب جایی است كه وودی آلن به تماشای مسابقات بیسبال می‌نشیند، مطالعه می‌كند و می‌نویسد. البته معمولا صبح‌ها شروع به نوشتن می‌كند چون می‌داند اگر شب‌ها دست به كار شود گاهی آنقدر هیجان‌زده می‌شود كه خواب از سرش می‌پرد.
رختخواب جایی است كه خیال‌پروری در آن به راستی «لذت بخش است و می‌توانم مردم را به خدمت خود درآورم و شاهد تولد شخصیت‌هایم باشم. موسیقی را هم سهیم می‌كنم و به تماشای شخصیت‌هایی می‌نشینم كه در كنار موسیقی زیبایی كه در پس زمینه نواخته می‌شود نمایش‌شان را اجرا می‌كنند. با این كار سرگرم می‌شوم و خیلی بد است اگر واقعا دیگر كسی با این كارها سرگرم نمی‌شود».
وودی آلن آخر هفته گذشته به اتاق هتلی پناه برده بود و با خبرنگاران گفت‌وگو می‌كرد – یكی از معدود كارهایی كه آلن به آن تن می‌دهد چون تا همین چند وقت پیش از این دست تجربیات روزمره گریزان بود. آقای فیلمساز كه ۷۲ سال سن دارد تا یك ماه دیگر همراه با همسر و دو دختر جوانش در لس‌آنجلس به سر می‌برد تا اولین تجربه كارگردانی‌اش در زمینه اپرا را با كارگردانی یكی از اپرا‌های كمدی پوچینی به نام «جیانی شیچی» به نمایش بگذارد.
آلن تصدیق می‌كند كه سفر به بارسلونا برای تولید یك فیلم دلیلی نداشته است جز برآورده شدن این آرزو كه به فیلمسازی اروپایی تبدیل شود: «همیشه می‌خواستم از آن فیلم‌های كارگردانی كنم كه در دهه ۵۰ به تماشای‌شان می‌رفتم؛ فیلم‌های تروفو، فیلم‌های گدار و برگمان و فللینی كه همیشه بر آثار من تأثیرگذار بوده‌اند.
همیشه از آنها تقلید می‌كردم و تحت تأثیر‌شان بودم. وقتی به فیلم جدیدم نگاه می‌كنم آن را شبیه یكی از همان فیلم‌های محبوبم می‌دانم كه تمام نشانه‌های آنها را در خود جای داده است: موسیقی، افرادی كه با دوچرخه در اروپا طی مسیر می‌كنند، رابطه متقابل میان شخصیت‌ها و صحنه‌های خارج از فوكوس كه در فیلم‌های دهه ۵۰ زیاد استفاده می‌شد».
«ویكی كریستینا بارسلونا» با تصاویر دوست داشتنی‌اش از كلیساهای قدیمی و ساختمان‌هایی كه توسط معمار مشهور آنتونیو گائودی طراحی شده‌اند یكی از آن اتفاقات خوشایندی است كه نمی‌تواند محبوبیت چندانی در آمریكا به دست بیاورد.
 آلن تاكنون بیش از ۴۰ فیلم كارگردانی كرده است و شاهكارهایش از تقریبا هر فیلمساز زنده‌ دیگری پرشمارترند – «آنی هال»،‌ «منهتن»، «رز ارغوانی قاهره»، «جنایت‌ها و خرده‌خلاف‌ها/ جنایت و جنحه»، «هانا و خواهرانش»، «زن و شوهر‌ها» - اما آمریكا هرگز به شمایل‌‌شكنی‌های وی در فیلم‌هایش روی خوش نشان نداده است. آلن در سال‌های پیری نه مانند اورسن ولز با كارهایی از جنس مشاركت در آگهی تبلیغاتی نوشیدنی گالو اعتبار خود را به بازی گرفت و نه مانند چارلی چاپلین به كشوری مثل سوئیس فرار كرد. با این حال نمی‌توان انكار كرد كه با شروع دهه ۹۰ آمار فروش فیلم‌هایش فروكش كرد و فیلم‌هایش هم كیفیت یكدست سابق را هم از دست دادند. فیلم قبلی‌اش «رویای كاساندرا» در لس آنجلس كمتر از یك میلیون دلار فروخت و در خارج از لس آنجلس تنها ۲۰ میلیون دلار نصیبش شد. پس برای «ویكی كریستینا بارسلونا» چاره‌ای نداشته‌ است جز اینكه كلاه خود را كاسه گدایی كند و باز هم عمدتا در اروپا به دنبال حامی مالی بگردد.
به همین دلیل وقتی آلن با پیشنهاد شركت اسپانیایی «مدیا پرو» مبنی بر سرمایه‌گذاری برای فیلمی كه در بارسلونا تولید شود مواجه شده است بی‌و‌قفه با خودش فكر كرده است: «چراكه نه؟ بارسلونا شهری است كه به راحتی می‌توانم در آن زندگی كنم. اگر آنها شهری را در اوكراین یا سودان را پیشنهاد می‌دادند جوابم منفی بود اما بارسلونا یك شهر زیبا و شگفت‌انگیز است». با اینكه نیویورك سیتی یكی از شخصیت‌های ثابت بیشتر فیلم‌های آلن است اما وی هرگز فیلمنامه‌ای را بر اساس ویژگی‌های یك منطقه خاص ننوشته است. شیوه‌كاری‌ آلن به این صورت است در طول‌های سال‌ ایده‌هایی را برای فیلم‌هایش روی تكه‌های كاغذ و قوطی‌های كبریت می‌نویسد و همه را داخل یك كشوی بزرگ می‌ریزد. «ویكی كریستینا بارسلونا» هم یكی از همین ایده‌ها بوده است درباره دو دختری كه برای گذراندن تعطیلات عازم سان‌فرانسیسكو می‌شوند.
آلن علاوه بر انتقال بستر داستانی به بارسلونا، جوهانسون را به داستان اضافه كرده است كه در چند سال اخیر به یكی ستون‌های اصلی فیلم‌های آلن تبدیل شده است كه توتمی از جوانی و سرخوشی دور از دسترس است. آلن بعد از انتخاب بازیگرانش شخصیت‌ها را متناسب با آنها تراش داده است و هنگام فیلمبرداری هم غیر دستورات نمایشی حرفی با آنها نمی‌زده است.
خود آلن معتقد است حكایت اسپانیایی‌اش یك فیلم «كاملا اندوهناك» است اما با این حال می‌دانیم فرقی نمی‌كند جهان وودی آلن در كدام اقلیم به تصویر كشیده شود یا چقدر قرار است تماشاگر را بخنداند چراكه در جهان وی هیچكس به آنچه می‌خواهد نمی‌رسد: «یك ارتباط مانند دو شاخه سیم است كه گوشه‌ای به حال خود رها شده‌اند و باید به هم وصل شوند. اگر یك سیم از وصل شدن طفره برود ارتباطی هم برقرار نمی‌شود‍؛ درست شبیه اینكه چیزی از قلم افتاده باشد؛ شبیه اینكه نمك از رژیم غذایی حذف شود. ارتباط مانند نمك در ظاهر چیز بی‌اهمیتی است اما نبودش می‌تواند شما را نابود كند و باعث مرگ‌تان شود!».
وی در مورد بازیگری در فیلم‌های خودش می‌گوید اصلا برایش مهم نیست باز هم بتواند در یكی از فیلم‌هایش بازی كند: «اگر سهمی برایم وجود نداشته باشد طبیعتا نقشی هم بازی نمی‌كنم... اما اگر شخصیتی دوست داشتنی به نام بابابزرگ وجود داشته باشد كه متناسب با سنش شخصیت عاقلی است آن وقت شاید...». همانطور كه خود آلن هم می‌گوید روشن است كه وی دیگر تأثیر سابق را بر پرده سینما ندارد –دیگر حتی به سختی از پس حرافی‌های عصبی بزدلانه‌ خود كه ناشی از هراس‌های اگزیستانسیالیستی هستند برمی‌آید. آلن ادعا می‌كند منِ دیگر (همزاد) او چیزی نیست جز همان شگردهای كمدی‌اش (مانند سبیل و كلاه لبه‌دار چارلی چاپلین) و واقعیت این است كه در حال حاضر پرسونای وی دیگر نمی‌تواند محملی برای بازی كنترل شده‌اش باشد: «من شبیه داستین هافمن یا رابرت دونیرو نیستم چون آنها بر خلاف من روی پرده دست به معجزه می‌زنند. من فقط در محدوده كوچكی بازیگر باورپذیری هستم. به همین دلیل صرفا می‌توانم نقش یك پروفسور دانشگاهی را بازی كنم، یك روانپزشك، یك روشنفكر؛ البته خودم را روشنفكر نمی‌دانم».
آلن در نقش مرد زیركی كه بیشتر جزئیات انگیزه‌های بشری را می‌شناسد رویكردی ضدروانشناختی را پیشه خود ساخته است و وانمود می‌كند هیچكدام از فیلم‌هایش چیزی از زندگی شخصی‌اش منعكس نمی‌كنند: «همیشه فكر می‌كنم در همه حال مشغول انجام یك كار هستم و از این نظر میان فیلم‌هایم تمایز قائل نمی‌شوم. مثلا فكر نمی‌كنم كه در اروپا آزادی عمل بیشتری دارم؛ فكر نمی‌كنم وقتی شاد هستم حتما فیلم‌هایم شاد می‌شوند و وقتی غمگین هستند حتما فیلم‌هایم غمگین می‌شوند. یا فكر نمی‌كنم باید سراغ یك فیلم خود زندگینامه‌ای بروم. صرفا می‌توانم بگویم زمانی كه «پول را‌بردار و فراركن» و «موز‌ها» را كارگردانی می‌كردم حس و حال خوبی نداشتم و در اوقات خوش زندگی‌ام سیر نمی‌كردم و در نهایت آندو به احمقانه‌ترین كمدی‌هایم تبدیل شدند. در حالی كه مثلا وقتی درگیر «رویای كاساندرا» و «امتیاز نهایی» بودم اوقات خوش زندگی‌ام را تجربه می‌كردم».
وی در پایان اضافه می‌كند تنها انگیزه‌ای كه او را تحت تأثیر قرار می‌دهد كار كردن دیوانه‌وار برای فراموشی مرگ است: «كار كردن دیوانه‌وار راهی است كه برای دست و پنجه نرم كردن با این دنیا انتخاب كرده‌ام. با كار كردن دیوانه‌وار درست همان كاری را انجام می‌دهم كه یك تمبر جمع‌كن، یك معتاد به ورزش، یك غول صنعتی و یا یك دائم‌ الخمر برای مواجهه با دنیا پیشه خود می‌كند. شیوه من برای كنار آمدن با واهمه‌های هستی این است كه دو دستی به كارم بچسبم سرم را هرگز بالا نیاورم!».


+| نوشته شده توسط رضا در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 0:7       

  تک جمله‌های جنجالی گل‌شیفته فراهانی

معتقدم درایران هزاران نفرغیر از فوتبالیستها وبازیگران نیاز مند شنیده شدن حرفهایشان هستند .هیچ کس در خانه شان را زد؟ خبرنگاران ما فقط برای جذب مخاطب به دنبال بازیگران و فو تبالیستها می روند که اکثرا هم آدمهای بی سوادی هستند و صحبتهای آنان هیچ چیزی به داشته های مردم اضافه نمی کند من هم یکی از آنها.

- برای من تنها معیارسنجش خوب و یا بد بودن کار ،ماندگاری آن در ذهن مردم است.
- سینما یک رسالت بزرگ است که در شرایط کنونی جامعه ما می تواند موج ایجاد کند.اگر حتی فیلمهای بدی هم بازی کرده ام حاوی پیامی اجتماعی بوده و تاثیر خودرا در جامعه گذاشته است .حداقل به خودم بدهکار نیستم .در بعضی فیلمنامه ها ،همه چیز خوب بود ولی نقش آنقدر جای کار برایم نداشت.یا تکرار گذشته ها بود یا برعکس نقشهای فئق العاده ای بود وسط یک فیلمنامه بد. هرگز در یک فیلم صرفا تجازی بازی نمی کنم و نکرده ام.
-من فکر می کنم جای خودرا در میان مردم پیدا کرده ام و به این زودی فراموش نمی شوم .برای رسیدن به این جایگاه جان کنده ام واز خیلی چیزها گذشتم.من بازیگر سینمای تجاری نیستم ولی الان در ده ها و روستاهای کشور نیز من را می شناسند
-بهترین فیلم برای من معنی ندارد بهترین شدن یعنی آخر خط یعنی مردن.
-فکر می کنم پر مخاطب ترین روزنامه ها ونشریات ،زرد باشند واین جای تاسف است.نشریات و روزنامه هایی که می توانند کمکی به فرهنگ جامعه باشند یک پس از دیگری عمرشان به سر می آید و توقیف می شوند!
-تعدادی از روزنامه های جامعه وسلام را نگه داشته ام و وقتی به آنها نگاه می کنم دقیقا به آن سالها برمی گردم. آرشیوی از کیهان سالهای اول انقلاب هم دارم.
-علی رغم لطفی که مطبوعات به من داشته اند تا به حال یک نقد حسابی درباره کارنامه کاری ام نخوانده ام.
او دراین مصاحبه نظر خودرا درباره آدمهای مختلف گفته است :
-صدای فوق العاده پرستویی همیشه اشکم را در می آورد.عاشقانه هنرش را دوست دارم . اوشاهد به دنیا آمدن من و بزرگ شدن من بود.ای کاش از آدمها وکارهایی که اورا از ذات حقیقی اش دور می کند ،دوری کند.
- اصغر فرهادی :فرهادی بازیگری درجه یک است که کار گردان شدنش بازیگری نایاب رااز سینمای ایران گرفت .فرهادی مرد خانواده دوستی است وبه شدت احساساتی وشکننده.
-ترانه علیدوستی :دختر زیبای سینما که کسی نمی تواند عاشقش باشد.اگر جلوی من را نگیری تا فرداشب ازترانه می گویم!
-لوریس چکناواریان :آدم شوخ طبعی که شاید به منافع شخصی اش هم فکر می کند.
محمدرضا گلزار :ستاره ای که سینمای ما به شدت به اواحتیاج دارد.دوستی بامعرفت.
-بازی مهران مدیری در قسمت آخر مرد هزار چهره ،مورا برتن من صاف کرد. من در فیلم همیشه پای یک زن در میان است متاسفانه فقط دوسکاننس با ایشان بازی داشتم ولی نهایت لذت را از بازی مقابل او برده ام.همیشه والبته حالا پیش از پیش مهران مدیری را تحسین می کنم.
-من همیشه پای یک زن درمیان است را ندیدم ولی آن چیزی که دیدم خوب بود وآبرومند.نقطه قوت فیلم کار گردانی تبریزی است بازیها با وجود رئال نبودن یک دست ودر فضای فیلم جاافتاده بودند.بازی رئال من وحبیب رضایی در مقابل تیپها دودسته نشده بود.این یعنی قدرت.
-نقطه ضعف همیشه پای یک زن در میان است ،فیلمنامه آن بود که کمی پیچیده وآشفته بود و مخاطب را گیج می کرد.
-در فیلم دیوار تمام تلاشمان را کردیم که فیلم آبرومندو شریفی شودو تاحدی هم موفق شدیم .جنس بازی ام در فیلم دیوار چیز متفاوتی با گذشته دارد چون برای اولین بار به بازی با بدنم فکر کردم .کاراکتر ،بیان متفاوت و نوعی تیپ خاص داشت.تیپ سازی در سینما سخت است ولی من سعی کردم تیپی بسازم که عین زندگی باشد وباور پذیر.
-من در جشنواره فجر سیمرغ نگرفتم وانگار نخواهم گرفت .به تنها چیزی که در حال حاضر به آن فکر می کنم این است که گویا سیمرغ نگرفتن بهتر از سیمرغ گرفتن است.


+| نوشته شده توسط رضا در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 3:12       

مطالب گذشته

لیندسی در فرودگاه
Sara Paxton در سن مارتین
عکس روز از Alyssa Milano
لینکهای جالب
اولین زمزمه‌ها برای «اره 6»
مانکن ها و بارداری درآمدزا
نخل طلایی کن 2009 به "نوار سفید" رسید
بار رافائلی در اسپانیا
جسیکا بیل با لباس ورزشی
جدیدترین عکس کیم کارداشیان
عکس روز ویکتوریا بکهام
عکسهای زیبای جسیکا سیمپسون
کیت موس و مارک یاکوبز
عکس روز ریحانا
مادونا در موزه

درباره



موضوعات
  اکران فیلمها
  گفتگو با هنرمندان
  هنرمندان ایرانی مقیم خارج
  بیوگرافی هنرمندان
  نقد فیلم
  دانلود فیلمهای روز
  خبرهای جدید
  مانکنها
  مراسم و میهمانیها
  ورزشکاران
  خواننده ها
  مد و فشن
  مطالب خواندنی
  تولدها
  عکسهای زیبا
  بریتنی اسپیرز
  پاریس هیلتون
  آنجلینا جولی
  بروک هوگان
  کیم کارداشیان
  دیگر مشاهیر
  لیندسی لوهان
  هایدن پانتیر
  پشت صحنه فیلمها
  دانلود فیلمهای کمیاب
  سریال افسانه جومونگ
  جسیکا آلبا
  بچه های هنرپیشه ها
  ترکها
  شرق آسیا
  کتی هولمز
  همسران هالیوودی
  آدریانا لیما
  کنسرتها
  هایدی کلام
  کیت بکینسل
  جنیفر لوپز
  مادونا
  کتی پرایس (جوردن)
  حامله ها
  ماریسا میلر
  بیونسه ناولز
  کیلی هازل
  لیلی آلن
  ویکتوریا بکهام
  کریستینا آگوئیلرا
  پینک
  کریستین بل
  هیلاری داف
  جسیکا بیل
  فیلمهای هفته
  میلی سایروس
  میشا بارتون
  کیت موس
  راشل بیلسون
  منا سواری
  نیکول ریچی
  آلیشیا سیلورستون
  آن هاتاوی
  مونیکا بلوچی
  کریستین دانست
  دانیل لوید
  ناتالی پورتمن
  لورن کنراد
  جودی مارش
  مگان فاکس
  هایدی مونتاج
  سوفی مانک
  سریالهای تلویزیونی
  اسکارلت جانسون
  آنالین مک کورد
  هنرپیشه های مرد
  کایرا نایتلی
  چارلیز ترون
  اوا لونگوریا
  آثار برگمان
  فرگی
  معرفی فیلمهای در حال ساخت
  کیت وینسلت
  کامرون دیاز
  میراندا کر
  آدریانا پاتریج
  لیدی گاگا

لینکستان


پیوندهای روزانه
قالب وبلاگ
آلبوم تب عشق از سعید آسایش
آلبوم فصل تازه از احسان خواجه امیری
آلبوم حکایت 9 از مسعود فردمنش
ترانه ولنتاین از همایون
آلبوم امنیت ملی از 7th Arena Band
ترانه سوت و کور از امیر رضایا
ترانه های توی آغوش تو و خودش بود از رضا صادقی
ترانه Dum Tek Tek از حادثه
آلبوم اون بیر ده بیر از دوغوش
آلبوم معجزه خاموش از داریوش
آرشيو پيوندها

اضافات

لينك Rss





All Rights Reserved 2007-2008

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا